کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو چشم آنکه حق بینی نداری / وگر نه هرچه بینی حق شماری
مکن بب غریق ای زاهد خشک / کزین دریا تو چون خس در کناری
از احوال درون دردمندان / چگویم با تو چون دردی نداری
ز ابرویش چه روی آری به محراب / نماز ناروا تا کی گزاری
دلا از ما بگو با چشم گریان / چو با عنایت کرد باری
نثار خاک آن دراز در و لعل / به بار ای کان گوهر تا چه داری
کمال آن خاک نعلین ار کنی تاج / از درویشی بشاهی سر برآری