عارف قزوینی › گریه را به مستی …| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گریه را به مستی بهانه کردم / شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از چشم برگرفتم / جوی خون به دامان روانه کردم
از چه روی، چون ارغنون ننالم / از جفایت ای چرخ دون ننالم
چون نگیرم از درد چون ننالم / دزد را چو محرم به خانه کردم
دلا خموشی چرا؟ / چو خم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز (پرده راز، پرده راز) / تو پرده پوشی چرا؟
همچو چشم مستت جهان خراب است / از چه روی، روی تو در حجاب است
رخ مپوش کاین دور انتخاب است / من تو را به خوبی نشانه کردم
راز دل همان به، نهفته ماند / گفتنش چو نتوان، نگفته ماند
فتنه به که یک چند، خفته ماند / گنج بر در دل خزانه کردم
باغبان چه گویم به من چه ها کرد / کینه ها دیرینه برملا کرد
دست من ز دامان گل رها کرد / تا به شاخ گل آشیانه کردم
شد چو «ناصر الملک» مملکت دار / خانه ماند و اغیار، لیس فی الدار
زین سپس حریفان خدا نگهدار / من دگر به میخانه، خانه کردم
بهتر است مستی ز خودپرستی / نیستی به است عارفا ز هستی
فارغم ز هستی قسم به مستی / تکیه تا بر این آستان کردم
شام ما چو از پی سحر ندارد / نالیۀ دروغی اثر ندارد