عارف قزوینی › از کفم رها| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از کفم رها، شد قرار دل / نیست دست من، اختیار دل
هیز و هرزه گرد، ضد اهل درد / گشته زین در آن در مدارد دل
بی شرف تر از دل مجو که نیست / غیر ننگ و عار، کار و بار دل
خجلتم کُشد، پیش چشم از آنک / بود بهر من در فشار دل
بس که هر کجا رفت و برنگشت / دیده شد سفید، ز انتظار دل
عمر شد حرام، باختم تمام / آبرو و نام، در قمار دل
بعد ازین ضرر، ابلهم مگر / خم کنم کمر زیر بار دل
هر دو ناکسیم، گر دگر رسیم / دل به کار من، من به کار دل
داغدار چون لاله اش کنم / تا به کی توان بود خار دل
همچو رستم از تیر غم کُنم / کور چشم اسفندیار دل
خون دل بریخت از دو چشم من / خوشدلم از این، انتحار دل
افتخار مرد در درستی است / وز شکستگی است اعتبار دل
عارف این قدر لاف تا به کی / شیر عاجز است از شکار دل
مقتدرترین خسروان شدند / محو در کف اقتدار دل