عارف قزوینی › شمارهٔ ۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد صبا بر گل گذر کن / (گل گذر کن، گل گذر کن)
ای نازنین، ای مه جبین / با مدعی کمتر نشین
شد خون فشان چشم تر من / پر خون دل شد ساغر من
ای یار عزیز مطبوع و تمیز / در فصل بهار با ما مستیز
گل چاک غم بر پیرهن زد / (پیرهن زد پیرهن زد)
از غیرت، آتش در چمن زد / (در چمن زد، در چمن زد)
بلبل چو من شد در چمن / دستان سرا بهر وطن
دیدی که ظالم تیشه اش را / (تیشه اش را)
ایرانیان از بهر خدا / یک دل شوید از صدق و صفا
تا چند غرض؟ تا کی دودلی؟ / تا چند نفاق؟ تا کی دغلی؟
آخر بس است این کج عملی / بس است این منفعلی