اسدی توسی › در صفت آسمان گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو دریاست این گنبد نیگون / زمین چون جزیره میان اندرون
شب و روز بر وی چو دو موج بار / یکی موج از و زرد و دیگر چو قار
چو بر روی میدان پیروزه رنگ / دو جنگی سوار این ز روم آن ز زنگ
یکی از بر خنگ زرین جناغ / یکی بر نوندی سیه تر ز زاغ
یکی آخته تیغ زرین ز بر / یکی بر سر آورده سیمین سپر
جهان حمله گه کرده تا زنده تیز / گه اندر درنگ و گه اندر گریز
نماید گهی رومی از بیم پشت / گریزان و آن زرد خنجر به مشت
گهی آید آن زنگی تاخته / ز سیمین سپر نیمی انداخته
دو گونست از اسپانشان گرد خشک / یکی همچو کافور و دیگر چو مشک
ز گرد دو رنگ اسپ ایشان به راه / سپیدست گه موی و گاهی سیاه
نه هرگز بودشان به هم ساختن / نه آسایش آرند از تاختن
کسی را که سازند با جان گزند / بکوبندش از زیر پای نوند
تکاور تکانند هر دو چو باد / سواران چه بر غم از ایشان چه شاد