اسدی توسی › در صفت جان و تن گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنین دان که جان برترین گوهر است / نه زین گیتی از گیتی دیگرست
درفشنده شمعیست این جان پاک / فتاده درین ژرف جای مغاک
یکی نور بنیاد تابندگی / پدید آر بیداری و زندگی
نه آرام جوی و نه جنبش پذیر / نه از جای بیرون و نه جای گیر
سپهر و زمین بستهٔ بند اوست / جهان ایستاده به پیوند اوست
نهان از نگارست لیک آشکار / همی برگرد گونه گونه نگار
کند در نهان هرچه رأی آیدش / رسد بی زمان هرکجا شایدش
ببیندت و دیدن ورا روی نیست / کشد کوه و همسنگ یک موی نیست
تن او را به کردار جامه است راست / که گر بفکند ور بپوشد رواست
به جان بین گرامی تن خویشتن / چو جامه که باشد گرامی به تن
تنت خانه ای دان به باغی درون / چراغش روان زندگانی ستون
فروهشته زین خانه زنجیر چار / چراغ اندر او بسته قندیل وار
هر آن گه که زنجیر شد سست بند / زهر گوشه ناگه بخیزد گزند
شود خانه ویران و پژمرده باغ / بیفتد ستون و بمیرد چراغ
از آن پس چو پیکر به گوهر سپرد / همان پیشش آید کز ایدر ببرد
چو دریاست گیتی تن او را کنار / بر این ژرف دریاست جان را گذار
به رفتن رهش نیست زی جای خویش / مگر کشتی و توشه سازد ز پیش
تو کشتیش دین و دهش توشه دان / ره راست باد و خرد بادبان
و گرنه بدان سر نداند رسید / در این ژرف دریا شود ناپدید
گرت جان گرامیست پس داد کن / ز یزدان و پادافرهش یاد کن
ز تو هرچه نتوانی ایزد نخواست / تو آن کن که فرمودت از راه راست
مپندار جان را که گردد نچیز / که هرگز نچیز او نگردد بنیز
تباهی به چیزی رسد ناگزیر / که باشد به گوهر تباهی پذیر
سخنگوی جان جاودان بودنیست / نه گیرد تباهی نه فرسودنیست
از این دو برون نیستش سرنبشت / اگر دوزخ جاودان گر بهشت