اسدی توسی › در ستایش شاه بودلف گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کنون ز ابر دریای معنی گهر / ببارم ، گل دانش آرم به بر
فزایم ز جان آفرین شاه را / که زیباست مر خسروی گاه را
شه ارمن و پشت ایرانیان / مه تازیان ، تاج شیبانیان
ملک بودلف شهریار زمین / جهاندار ارّانی پاک دین
بزرگی که با آسمان همبرست / ز تخم براهیم پیغمبرست
فروغست رایش دل و دیده را / پناهست دادش ستمدیده را
نبشتست بخت از پی کام خویش / به دیوان فرهنگ او نام خویش
به فرّش توان رفت بر مشتری / به نامش توان بست دیو و پری
تن و همتش را سرانجام برست / که آنجا که ساقش زحل را سرست
به صد لشکر اندر گه رزم و نام / نپرسید باید ز کس کاو کدام
چنو دست زی تیغ و ترکش کشید / که یارد به نزدیک تیغش چخید
اگر خشتی از دستش افتد به روم / شوندش رهی هر کز آن مرز و بوم
برد سهم او دل ز غران هژبر / کند گرد او خشک باران در ابر
به دریا بسوزد ز تف خیزران / چنو زد نوند سبک خیز ران
اگر بابت روم کین آورد / به شمشیر بت را به دین آورد
جهان را اگر بنده خواند ز پیش / ز بهرش کند حلقه در گوش خویش
ز گردون چنان کرد جاهش گذار / کز او نیست برتر به جز کردگار
فرستست خشتش به گاه پیام / نبردش نویدست و کشتن خرام
عقابیست تیرش که در مغز و ترگ / بچه فتح باشد ورا خایه مرگ
سپه را که چون او سپه کش بود / چه پیش آب دریا ، چه آتش بود
زمینی که شد جای ناورد اوی / کند سرمه در دیده مه گرد اوی
برون از پی دینش پیکار نیست / برون از غراش ایچ کردار نیست
چلیپاپرستان رومی گروه / چنانند از او وز سپاهش ستوه
بدارند روز و شب از بس هراس / به هر کوه دیده ، به هر دیر پاس
ستون سپهر روان رأی اوست / سر تخت بخوان جوان جای اوست
چنانست دادش که ایمن به ناز / بخسبد همی کبک درپّر باز
شود در یکی روزه ده بار بیش / به پرسیدن گرگ بیمار میش
چو خواهندگان دید شادی کند / فزون زان که خواهند رادی کند
دو دستش تو گویی گه کین و مهر / یکی هست دریا و دیگر سپهر
درین موجها گوهر و جود نم / در آن ماه تیغ و ستاره درم
کز آن گوهر و زر که را داد پیش / به یک ره گر آری از و کم و بیش
بدین کرد شاید نهان آفتاب / بدان شاید انباشت دریا و آب
که را راند خشمش فتد در گداز / که را خواند جودش برست از نیاز
چنو تاج و اورنگ را شاه نیست / جز او چرخ فرهنگ را ماه نیست
ز هر افسری برتر ست افسرش / ز هر گوهری پاکتر گوهرش
هماییست مر چرخ را فّر اوی / که شاهی دهد سایهٔ پّر اوی
به چوگان چو برداشت گوی زرنگ / ز بیمش بگردد رخ مه زرنگ
کمندش چو از شست گردد رها / تو گویی که برداشت ابر اژدها
ز هامون شب تیره بر چرخ تیر / کند رشته در چشم سوزن به تیر
چو مالد به زه گوشهای کمان / بمالد به کین گوش گشت زمان
به باد تک اسپش به خاور زمین / کند غرق کشتی به دریای چین
تف تیغش از هند شب کرد بوم / کند باز قنذیل رهبان به روم
نه کس را بود فرّه و جود او / نه فرزند چون میر محمود او
شهی مایهٔ شاهی و سروری / بزرگی ز گوهر به هر گوهری
گرد زیب از او نامداری همی / دهد بوی از او شهریاری همی
دل اختر از جان هوا جوی اوست / زبان زمانه ثناگوی اوست
سخنهاش درّست و دانش سرشت / خبرهاش هریک چراغ بهشت
چو خرسند بد خوب کاری کند / چو خشم آیدش بردباری کند
به نیزه مه آرد ز گردون فرود / به ناوک به کیوان فرستد درود
ز دریا کند در تف تیغ میغ / ز باران خونین کند میغ تیغ
روا باشد این شاه را ماه تخت / که فرزند دارد چنان نیکبخت
برادرش چون ماه آن پاکزاد / براهیم بن صفر با فر و داد
پناه جهان خسرو ارجمند / دل گیتی امید تخت بلند
بزرگی که اختر گه مهر و خشم / به فرمان او دارد از چرخ چشم
بهی در خور تخت او روز بار / زهی از در بخت او روزگار
ز شمشیر او لعل جای کمین / بریزد ز کف زر به روی زمین
سزد گر کشد بر مه این شاه سر / که زینسان برادر وز آنسان پسر
نه زین شاه به در خورگاه بود / نه کس را به گیتی چنان شاه بود
نبینی ز خواهنده و میهمان / تهی بارگاه ورا یک زمان
همی هرکه جایی فتد در نیاز / بدین درگه آیند تازان فراز
رسد هر که آید هم اندر شتاب / به خوان و می و خلعت و جاه و آب
نه کس زین شهنشاه دل خسته شد / به بر هیچ مهمان درش بسته شد
هر آن کز غم جان و بیم گناه / به زنهار این خانه گیرد پناه
ز بدخواه ایمن شود وز ستم / چو از چنگ یوز آهو اندر حرم
اگر داد باید شهی هرچه هست / دهد این شه و ندهد او را ز دست
چنین باد تا جاودان نام او / مگر داد چرخ از ره کام او
همی تا بماند زمان و زمین / به فرمانش بادا هم آن و هم این
تن زندگانیش چون کدخدای / سلب روز و شب وین جهانش سرای
ز بالای تابنده ماه افسرش / ز پهنای گیتی فزون کشورش
جهان خرم از فر و اورند اوی / هم از میر محمود فرزند اوی