اسدی توسی › آغاز داستان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سراینده دهقان موبد نژاد / ز گفت دگر موبدان کرد یاد
که بر شاه جم چون بر آشفت بخت / به ناکام ضحاک را داد تخت
جهان زیر فرمان ضحاک شد / ز هر نامه ای نام جم پاک شد
چو بگرفت گیتی به شاهنشهی / فرستاد نزد شهان آگهی
به روم و به هندوستان و به چین / به ایران و هر هفت کشور زمین
که با رأی ما هر که دل کرد راست / بجویند جمشید را تا کجاست
گرش جای بر کُه بود با پلنگ / و گر زیر آب اندرون با نهنگ
به خشکی چو یوزش ببندید دست / برآرید از آبش چو ماهی بشست
به درگاه ما هرکش آرد به بند / نباشد پس از ما چو او ارجمند
گریزان همی شد جم اندر جهان / پری وار گشته ز مردم نهان
جدا مانده از تخت و راهی شده / نیاز آمده پادشاهی شده
چه بی توشه تنها میان گروه / چو هم خفت نخچیر بردشت و کوه
به شهری که رفتی نبودی بسی / بدان تا نشانش نداند کسی
بدینگونه بُد تا درفشنده مهر / بگردید ده راه گرد سپهر
پس از رنج بسیار و راه دراز / بیامد ابر زابلستان فراز
یکی شهر دید از خوشی چون بهشت / در و دشت و کوهش همه باغ و کشت
نهادش نکو تازه و پر نوا / زمین خرم ، آبش سبک ، خوش هوا
پر از چیز و انبوه و مردان مرد / سپاهی و شهری یلان نبرد
که کمتر کس ار جنگ را خاستی / در آوردگه لشکری خواستی
بدو خسروی نامور شهریار / شهی کش نبد کس به صد شهریار
مر آن شاه را نام گورنگ بود / کزو تیغ فرهنگ بی زنگ بود
یکی دخترش بود کز دلبری / پری را به رخ کردی از دل بری
شبستان چو بستان ز دیدار اوی / ز زلفینش مشکوی مشکین به بوی
به کاخ اندرون بت ، به مجلس بهار / در ایوان نگار و ، به میدان سوار
مهش مشک سای و شکر می فروش / دور نرگس کمانش ،دو گل درع پوش
روان را به شمشاد پوینده رنج / خرد را به مرجان گوینده گنج
شده سال آن سرو آراسته / سه بیش از شب ماه ناکاسته
یلی گشته مردانه و شیرزن / سواری سپردار و شمشیرزن
شنیدم ز دانش پژوهان درست / که تیر و کمان او نهاد از نخست
هم از نامه پیش دانان سخن / شنیدم که جم ساخت هر دو ز بُن
نبد پَرّ بر تیر آنگه ز پیش / منوچهر شه ساخت هنگام خویش
زبد رَسته بُد شاه زابلستان / ز تدبیر آن دختر دلستان
زهر جای خواهشگران خاستند / ز زابل مر او را همی خواستند
نه هرگز به کس دادی او را پدر / نه روزی ز فرمانش کردی گذر
چنان بود پیمانش با ماهروی / که جفت آن گزیند که بپسندد اوی
مر او را زنی کابلی دایه بود / که افسون و نیرنگ را مایه بود
ببستی ز دو اژدها را به دَم / از آب آتش آوردی ، از خاره نم
نهان سپهر آنچه گفتی ز پیش / ز گفتار او کم نبودی نه بیش
بدین لاله رخ گفته بود از نهفت / که شاهی گرانمایه باشدت جفت
بزرگی که مانند او بر زمی / به خوبی و دانش نبد آدمی
پسر باشدت زو یکی خوب چهر / که بوسه دهد خاک پایش سپهر
کنیزک شده شادمان زان نوید / همی بد نهان راز ، دل پرامید
ز خواهنده کس پیش نگذاشتی / هرآن کآمدی خوار برگاشتی
نکردی پسند ایچ کس را به هوش / همیداشتی راز این روز گوش
چو جمشید در زابلستان رسید / به شهر اندرون روی رفتن ندید
خزان بد شده ز ابر وز باد تفت / سر کوهسار و زمین زرّ بفت
کشیده سر شاخ میوه به خاک / رسیده به چرخشت میوه ز تاک
گل از بادهٔ ارغوانی به رشک / چکان از هوا مهرگانی سرشک
بر سیب لعل و رخ برگ زرد / تن شاخ کوژ و دم باد سرد
رزان دید بسیار بر گرد دشت / بر آن جویبار و رزان بر گذشت
دو صف سرو بن دید و آبی و ناز / زده نغز دکانی از هر کنار
میان آبگیری به پهنای راغ / شنا بردر آب شکن گیر ماغ
خوش آمدش و بر شد به دکان ز راه / بر لختی در آن سایه گاه
یکی باغ خرم بد از پیش جوی / در او دختر شاه فرهنگ جوی
می و میوه و رود سازان ز پیش / همی خورد می با کنیزان خویش
پرستنده ای سوی در بنگرید / ز باغ اندرون چهرهٔ جم بدید
جوانی همه پیکرش نیکوی / فروزان ازو فرّه خسروی
به رخ بر سرشته شده گرد خوی / چو بر لاله آمیخته مشک و می
پریچهره را دید جم ناگهان / بدوگفت ماها چه بینی نهان
یکی گمره بخت برگشته ام / زگم کردن راه سرگشته ام
از آن خون با خوشه آمیخته / که هست رگ تاک رز ریخته
سه جام از خداوند این رز بخواه / به من ده رهان جانم از رنج راه
کنیزک بخندید و آمد دوان / به بانو بگفت ای مه بانوان
جوانی دژم ره زده بر دَرست / که گویی به چهراز تو نیکوترست
ز گیتی بدین در پناهد همی / سه جام می لعل خواهد همی
ندانم چه دارد می لعل کام / که نز خوردنی برد و نز میوه نام
برافروخت رخ زآن سخن ماه را / چنین پاسخ آورد دلخواه را
که برنا اگر چیزجز می نخواست / بدان پس مهمانیی خواست راست
می و نقل و خوان خواست و آوای رود / رخ خوب و شادی و بانگ سرود
بیامد به در با کنیزک به هم / بدید از در باغ دیدار جم
جوانی به آیین ایرانیان / گشاده کش و تنگ بسته میان
شده زرد گلنارش از درد و داغ / به گرد اندرش گرد م پر زاغ
چنان با دلش مهر در جنگ شد / که برجانش جای خرد تنگ شد
بماندش دو گلنار خندان نژند / بجوشید پولادش اندر پرند
دو گویا عقیق گهرپوش را / که بنده بدش چشمهٔ نوش را
به می درسرشت وبه در در شکفت / به پروین بخست و به شکر بسفت
گشاد و جهان کرد ازو پرشکر / مه مهرروی و بت سیمبر
به جم گفت کای خسته از رنج راه / درین سایه گا ه از چه کردی پناه
کرایی بدین جای جویان شده / چنین در تک پای پویان شده
مگر زین پرستنده کام آمدت / که چون دیدی اش یاد جام آمدت
کنون گر به باده دلت کرد رای / از ایدر بدین باغ خرم درآی
بدو گفت جم کای بت مهرچهر / ز چهر تو بر هر دلی مهر مهر
ز شاهانی ار پیشه ور گوهری / پدر ورز گر داری ار لشکری
که بازاریان مایه دانند و سود / کدیور بود مرد کشت و درود
به چیز فراوان بوند این دو شاد / ندانند آمرغ مرد و نژاد
سپاهی به مردی نماید هنر / بود پادشازادگان را گهر
تو زین چار گوهر کدامی بگوی / دلم را رهِ شادمانی بجوی
بت زابلی گفت ازین هر چهار / نی ام من جز از تخمهٔ شهریار
پدر دان مرا شاه زابلستان / ندارد به جز من دگر دلستان
وز او مرمرا هست فرمان روا / که جفت آن گزینم کم آید هوا
بر جوی منشین و جایی چنین / بدین باغ ما اندرآی و ببین
که گر رای می داری و می گسار / هَمت می بود ، هم بُت مشک سار
جم از پیش دانسته بُد کار اوی / خوش آمدش دیدار و گفتار اوی
به دل گفت کاین ماه دژخیم نیست / گر از راز آگه شود بیم نیست
کر در جهان خوی زشت ار نکوست / به هر کس گمان آن برد کاندر اوست
به مردم خردمند نامی بود / که مردم به مردم گرامی بود
خرامید از آن سایهٔ سرو و بید / سوی باغ شد دل به بیم و امید
چمن در چمن دید سرو سهی / گرانبار شاخ ترنج و بهی
رخ نار با سیب شنگرف گون / بدان زخم تیغ و بدین رنگ خون
یکی چون دل مهربان کفته پوست / یکی چون شخوده زنخدان دوست
تو گفتی سیه غژب پاشنگ بود / و یا در دل شب شباهنگ بود
همی رفت پیش جم آن سعتری / چمان بر چمن همچو کبک دری
چو سروی که با ماه همسر بود / بر آن مه بر از مشک افسر بود
سرگیس در پای چنبر کشان / خم زلف بر باد عنبرفشان
رسیدند زی آبگیری فراز / زده کله زرّ بفت از فراز
کیانی نشستنگهی دلپذیر / گزیدند بر گوشهٔ آبگیر
کنیزان گلرخ فراز آمدند / همه پیش جم در نماز آمدند
پرستنده دختر به آیین خویش / ز خوالیگران خوان و می خواست پیش
جم اندیشه از دل فراموش کرد / سه جام می از پیشِ نان نوش کرد
ز دادار پس یاد کردن گرفت / به آهستگی رأی خوردن گرفت
نه بنشسته از پای و نه نیز مست / همی خورد کش لب نیالود و دست
از اورنگ و آن بازو و برز و چهر / فرومانده بُد دختر از روی مهر
همی دید کش فرّ و برزکییست / ولیکن ندانستش از بن که کیست
به دل گفت شاهیست این پر خرد / کزینسان نشست از شهان در خورد
ز لؤلؤ و بیجاده بگشاد بند / برآمیخت شنگرف و گوهر به قند
به جم گفت می دوست داری مگر / که جز می تو چیزی نخواهی دگر
هم از پیش نان با می آراستی / هم از در برون جام می خواستی
جمش گفت دشمن ندارمش نیز / شکیبد دلم گر نیابمش نیز
به اندازه به هرکه او می خورد / که چون خوردی افزون بکاهد خرد
عروسیست می شادی آیین او / که شاید خرد داد کابین او
به زور آنکه با باده کستی کند / فکندست هرگه که مستی کند
ز دل برکشد می تف درد و تاب / چنان چون بخار از زمین آفتاب
چو بیدست و چون عود تن را گهر / می آتش که پیدا کندشان هنر
گهر چهره شد آینه شد نبید / که آید درو خوب و زشتی پدید
دل تیره را روشنایی میست / که را کوفت غم ، مومیایی میست
به دل می کند بددلان را دلیر / پدید آرد از روبهان کار شیر
به رادی کشد زفت و بد مرد را / کند سرخ لاله رخ زرد را
به خاموش چیره زبانی دهد / به فرتوت زور جوانی دهد
خورش را گوارش می افزون کند / ز تن ماندگی ها به بیرون کند
بدم مانده راه و می خوردنم / بدان بد که تا ماندگی بفکنم
تو می ده مگو کاین چسان و آن چراست / مبر مهر بر بیش و کم کژ و راست
خورش باید از میزبان گونه گون / نه گفتن کزین کم خور و زآن فزون
خورش گر بود میهمان را زیان / پزشکی نه خوب آید از میزبان
همان گه گمان برد دختر ز مهر / که اینست جمشید خورشید چهر
بدان روزگار آنکه بود از شهان / که فرمان ضحاک جست از جهان
همه چهر جم داشتند آشکار / به دیبا و دیوارها بر نگار
بدان تا هر آنجا که پیکرش بود / گر آید بدانند و گیرند زود
همین دلبر آگه بُد از کم و بیش / که جم را چه آمد ز ضحاک پیش
بدش پارهٔ پرنیان کبود / نگاریده جمشید بر تار و پود
پژوهش همی کرد و نگشاد راز / چنین تا ز خوان اسپری گشت باز
از آن پس به آب گل و بوی خوش / بشستند دست و نشستند کش
هم اندر زمان بر کله زرنگار / ز بگماز و رامش گرفتند کار
بر آورد رامشگر کابلی / رهِ رود با خامهٔ زابلی
هوا ابر بست از بخور عبیر / بخندید بمّ و بنالید زیر
پرستار صف زد دو صد ماهروی / طرازی بتانِ طرازیده موی
همه طوق دار و همه حُله پوش / به شمشاد مشک و به بیجاده نوش
چه با ناز و شادی چه با بوی و رنگ / چه با عود و مجمر چه با نای و چنگ
هنوز از زمانی فزون شادکام / نپیموده بد شاه با ماه جام
که جفتی کبوتر چو رنگین تذرو / به دیوار باغ آمد از شاخ سرو
نر و ماده کاوان ابر یکدیگر / به کشی کرشمه کن و جلوه گر
فروهشته پَر گردن افراخته / چو نایی دم اندر گلو ساخته
به هم هر دو منقار برده فراز / چو یاری لب یار گیرد به گاز
پریرخ به شرم آمد از روی جم / ز بس ناز آن دو کبوتر به هم
به خنده لبان نقطه میم کرد / شباهنگ در میم دونیم کرد
ز ترک چگل خواست چینی کمان / به جم گفت کای نامور میهمان
ازین دو کبوتر شده جفت گیر / کدامست رایت که دوزم به تیر
بدو گفت جمشید کای کش خرام / نزیبد ز تو این سخنهای خام
از آهو سخن پاک و پردخته گوی / ترازو خرد سازش و سخته گوی
تو هستی زن و مرد من پس نخست / ز من باید انداز فرهنگ جست
زن ارچه دلیرست و بازور دست / همان نیم مردست هر چون که هست
زنان را ز هر خوبی و دسترس / فزونتر هنر پارساییست بس
هنرها ز زن مرد را بیشتر / ز زن مرد بد در جهان پیشتر
سزا آن بُدی کز نخستین کنون / مرا کردی اندر هنر آزمون
به من دادی این تیر و چرخ اندکی / کز این دو کبوتر بیفکن یکی
که تا من فکندی یکی را ز پای / مگر پوزش آوردمی هم به جای
دلارام را بر رخ از شرم کی / سمن لاله شد لاله لؤلؤ ز خوی
شدش خستو آن ماه و خواهش نمود / نهادش کمان پیش و پوزش فزود
به یادش یکی جام جم در کشید / پس آن چرخ کین را به زه بر کشید
بگفت ار دو بال و پر ماده راست / بدوزم پس آن کم خوش آید مراست
بدین در مراد جم آن ماه بود / همان ماه معنیش دریافت زود
خدنگ از خم چرخ برکرد شاه / به زخم کبوتر ز صد گام راه
خدنگین الف از خم ی و دال / برون راند و بردوختش هر دو بال
طپان ماده بفتاد و نر برپرید / بیامد همان جا که بد آرمید
به زابل نبد هیچ زورآزمای / که آن چرخ کردی به زه سرگرای
بدانست دلدار کان ارجمند / بود پور طهمورث دیوبند
بسش آفرین خواند بر فر و هوش / به یادش یکی جام می کرد نوش
بماند از گشاد و برش در شگفت / بیازید تیر و کمان برگرفت
به پیلسته دیبای چین برشکست / به ماسورهٔ سیم بگرفت شست
گرین نر را گفت با جفت راست / کنم ، پس شوم جفت آن کم هو است
بدین معنی او شاه را خواست جفت / همان نیز دریافت جم کاو چه گفت
گشاد از کمان بر کبوتر خدنگ / تنش چون نشانه فرو دوخت تنگ
ز تیر و کمان چون بپرداختند / به نوّی ز می کار بر ساختند
همه غم به باده شمردند باد / به جام دمادم گرفتند یاد
ز شادی همی در کف رود زن / شکافه شکافنده گشت از شکن
بت گلرخ از کار جمشید کی / در اندیشه رفته همی خورد می
به ناسفته سی دُر که پیوسته داشت / همی سفته بیجاده را خسته داشت
همان گه زن جادوی پرفسون / که بُد دایه مه را و هم رهنمون
ز گلشن به باغ آمد از بهر سور / ببد خیره چون دید جم را ز دور
به زابل زبان گفت کای مهر جوی / چنین میهمان چون فتادت بگوی
درست از گمان من این شاه اوست / کش از دیرگه باز داری تو دوست
ازو خواهدت داد یزدان پسر / نشان داده ام ز اخترت سر به سر
بُد از مهر جم شیفته ماه چهر / فزون شدش ازین مژده بر مهر مهر
بدو گفت ارایدو نکه این هست راست / ز یک آرزویم دو شادی بخاست
چو امید دادی نباشم به درد / که امید نیکو به از پیش خورد
رو آن پرنیان کبود ایدر آر / که هست از برش چهره جم نگار
چنان این سخن دار در دلت راز / که دلت ار بجوید نیابدش باز
بشد دایه و آن نیلگون پرنیان / بیآورد و بنهاد اندر میان
تو گفتی که بر چرخ خورشید بود / نه بر پرنیان چهر جمشید بود
چو آن پیکر پرنیان دید شاه / دژم گشت هر چند کردش نگاه
همی خویشتن را به چهر و به ساز / ازاو جز به جنبش ندانست باز
یکی آینه داشت گفتی به پیش / همی دید روشن در او چهر خویش
به یاد آمدش تاج و تخت شهی / کزو کرد بد خواه ناگه تهی
دلش گشت دریای درد از دریغ / شدش دیدگان ژاله بارنده میغ
دو جزعش ز در هر زمان رشته بست / گهی بر شبه ریخت و گه بر جمست
فغ ماهرخ گفت کای ارجمند / درین پرنیان از چه ماندی نژند
که دلشادی و می گساری همی / چرا غم خوری و اشک باری همی
مگر میزبانت دلارای نیست / به نزدیک ما امشبت رای نیست
کی نامور گفت کای ماهروی / نه مردم بود هرکه نندیشد اوی
گرستن به هنگام با سوز و درد / به از خندهٔ نابهنگام سرد
اگر چند پویی و جویی بسی / ز گیتی بی انده نیابی کسی
تو ویژه دو کس را ببخشای و بس / مدان خوار و بیچاره تر زین دو کس
یکی نیک دان بخردی کز جهان / زبون افتد اندر کف ابلهان
دگر پادشاهی که از تاج و تخت / به درویشی افتد ، شود شوربخت
ازین پرنیان زان دلم شد دژم / که دیدم بر او چهرهٔ شاه جم
به یاد آمدم فرّ و فرهنگ اوی / بزرگی و دیهیم و اورنگ اوی
ز خویِ بدِ چرخ ماندم شگفت / که مهر از چنان شه چرا برگرفت
یکی زشت را کرد گیتی خدیو / که از کتف مارست و از چهره دیو
که داند کنون کاو بماند ار بمرد / بدرّید شیر ار پلنگش ببرد
فزون زان ستم نیست بر رادمرد / که درد از فرومایه بایدش خورد
بر بخردان مرگِ والا سران / به از زندگانیّ بدگوهران
ولیکن چنین است چرخ از نهاد / زمانه نه بیداد داند نه داد
زمین هست آماجگاه زمان / نشانه تن ما و چرخش کمان
ز زخمش همه خستگانیم و زار / نهانیم خون لیک درد آشکار
بگفت این و شد بر رخ اشکش ز درد / چو سیم گدازیده بر زرّ زرد
به رخ دلبر از درد شد چون زریر / مژه ابر کرد و کنار آبگیر
ز بادام سرمه به مرجان خرد / گهی ریخت و گاهی به فندق سترد
هرآنکس که پیرامنش بُد براند / خود و دایه جادو و شاه ماند
چو پر دَخته شد جای بر پای خاست / نیایش کنان گفت کای شاه راست
خرد بر دلم راز چونین گشاد / که هستی تو جمشید فرخ نژاد
ز مهر تو دیریست تا خسته ام / به بند هوای تو دل بسته ام
نگار تو اینک بهار منست / برین پرنیان غمگسار منست
همین بود کام دلفروزیم / که روزی بود دیدنت روزیم
تراام کنون گر پذیری مرا / بر آیین به جفت گیری مرا
دهم جان گر از دل به من بنگری / کنم خاک تن تا به بسپری
همی گفت و ز نرگسان سیاه / ستاره همی ریخت بر گرد ماه
جهاندار گفت ار تو را جم هواست / نی ام من، وگر مانم او را رواست
همانند بس یابی این مردمان / ولیکن درستی نباشد همان
نه هر آهوی را بود مشک ناب / نه از هر صدف دُرّ خیزد خوشاب
گمانی نکو بردی ای دلپذیر / ولیکن گمانت کمان بُد نه تیر
به من برمنه نام جم بی سپاس / مرا نام ماهان کوهی شناس
چنین داد پاسخ بُت دل گسل / که خورشید پوشید خواهی به گل
که گوید به گیتی که ماهان توی / که جمشید خورشید شاهان توی
نهان گر کند شاه نام و گهر / نماند نهان زیب شاهیّ و فَر
گر از ابر دیدار گیتی فروز / بپوشد ، نماند نهان نور روز
ترا دام و دَد بازداند به مهر / چه مردم بود کِت نداند به چهر
گوا بر نکو پیکر تو دُرست / همین پرنیان بس که در پیش تست
مرا این زن پیر چون مادرست / یکی چابک اندیش کندا گرست
به هر دَم زدن زین فروزنده هفت / بگوید که اندر دَه و دو چه رفت
نمودست رازت به من سر به سر / که باشد مرا از تو شه یک پسر
ز پیوند یاری چه گیری کنار / که سروت بود پیش و مه در کنار
نگاری نخواهی بهشتی سرشت / که با روی او باشی اندر بهشت
به خوبی بتان پیشکار من اند / به مردی سواران شکار من اند
ز خوشیّ و خوی و خردمندیم / بهانه چه داری که نپسندیم
مَده روز فَرخ به روز نژند / ز بهر جهان دل در اندُه مبند
جهان دام داریست نیرنگ ساز / هوای دلش چینه و دام آز
کشد سوی دام آنکه شد رام او / کُشد پس چو آویخت در دام او
از آن او بجایست و ما برگذار / که چون ما نکاهد وی از روزگار
پسِ پیری از ما ببرّد روان / چو او پیر شد بازگردد جوان
تو تا ایدری شاد زی غم مخور / که چون تو شدی باز نایی دگر
به امروز ما باز کی در رسیم / که تا پیش تازیم پیش از پسیم
بگفت این و گلبرگ پرژاله کرد / ز خونین سر شک آستین لاله کرد
دو نرگس شدش ابر لؤلؤ فکن / به باران همی شست برگ سمن
دل جَم ز بس خواهشش گشت نرم / نهان گفت کای گنج فرهنگ و شرم
از آن راز بیرون نیارم همی / که از جان به بیم ام نیارم همی
هم از بخت ترسم که دمساز نیست / هم از تو که با زن دلِ راز نیست
که مؤبد چنین داستان زد ز زن / که با زن دَرِ راز هرگز مزن
سخن همچو مر غیست کش دام کام / نشیند به هر جا چو بجهد ز دام
پدرت ار ز من گردد آگاه ، نیز / بود کِم شود دشمن از بهر چیز
به طمع بزرگی نگهدار دم / به ضحاکِ نا پاک بسپار دم
کسی کش نه ترس از نکوهش نه غم / کند هر چه رای آیدش بیش و کم
تهی دستی و ایمن از درد و رنج / بسی بهتر از بیم با ناز و گنج
دلارام گفت ای شه نیک دان / نه هر زن دو دل باشد و ده زبان
همه کس به یک خوی و یک خواست نیست / ده انگشت مردم به هم راست نیست
به دارنده کاین آتش تیز پوی / دواند همی گرد این تیره گوی
که تا زنده ام هیچ نازارمت / برم رنج و همواره ناز آرمت
چنان دارم این راز تو روز و شب / که با جان بود گر برآید ز لب
به گیتی ندانم پناه تو کس / همه دشمنندت ، منم دوست بس
مرو ، با من ایدر بزی شادکام / نباید که جایی بمانی به دام
کرانیست دل خوش به نیکیّ خویش / گنه زو بود گر بد آیدش پیش
کرا بخت فرخ دهد تاج و گاه / چو خُرسند نبود ، درافتد به چاه
همه کس پی سود باشد دوران / نخواهد کسی خویشتن را زیان
ز بس لابه و مهر و سوگند و پند / ازو ایمنی یافت شاه از گزند
چنان دان که هود اندران روزگار / پیمبر بُد از داور کردگار
به آیین پیمانش با او ببست / به پیوند بگرفت دستش به دست