اسدی توسی › ملامت کردن پدر دختر خویش را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنان تند و خودکام گشتی که هیچ / به کاری در از من نخواهی بسیچ
ز سر تاج فرهنگ بفکنده ای / ز تن جامهٔ شرم برکنده ای
نگویی مرا کز چه این روزگار / گریزانی از من چو کاهل ز کار
دو چشم ترا دیدنم سرمه بود / کنون از چه گشتست آن سرمه دود
گمانی که رازت ندانم همی / ز چهرت چو نامه بخوانم همی
زبانت ار چه پوشندهٔ راز تست / همی رنگ چهرت بگوید درست
رخت پیش بُد چون یکی گلستان / در آن گلستان هر گلی دلستان
کنون سوسنت دردمندی گرفت / گلت ریخت ، لاله نژندی گرفت
بهاری بُدی چون نگار بهشت / نمانی کنون جز به پژمرده کِشت
ز خورشید رویت بُد آن گه فزون / فروغ چراغی نداری کنون
نه آنی که بودی اگرچه تویی / که آن گه یکی بودی اکنون دویی
ز مردان ازین پیش ننگ آمدت / ز بودن بود مرد ار به جنگ آمدت
پس پرده گشتی چنین پرفسوس / نه آگه من از کار و ، تو نوعروس
نگویی تو را جفت در خانه کیست / پس پرده این مرد بیگانه کیست
چو دختر شود بد، بیفتد ز راه / نداند ورا داشت مادر نگاه
چنین گفت دانا که دختر مباد / چو باشد، به جز خاکش افسر مباد
به نزد پدر دختر ار چند دوست / بتر دشمن و مهترین ننگش اوست
پریرخ بغلتید در پیش شاه / به خاک از سر سرو بر سود ماه
چنین گفت کای بخت پیشت رهی / تو دانی که ناید ز من بی رهی
اگر بزم، اگر ساز جنگ آورم / نه آنم که بر دوده ننگ آورم
مرا داده بودی تو فرمان ز پیش / که آن را که خواهم کنم جفت خویش
کنون جفتم آن شاه نیک اخترست / که از هر شه اندر جهان بهترست
همه کار جم یاد کرد آنچه بود / چو بشنید ازو شاه شادی نمود
بدو گفت خوش مژده ای دادیم / ز شادی دری تازه بگشادیم
ز تو بود فرخ مرا تاج و تخت / ز تست اینکه جم را به من داد بخت
کنون بر هیون بسته او را به گاه / فرستم به درگاه ضحاک شاه
که گفتست هر ک آرد او را به بند / به گنج و به کشور کنمش ارجمند
ز جان دختر امید دل بر گرفت / به پیش پدر زاری اندرگرفت
دو مشکین کمان از شکن کرد پر / ببارید صد نوک پیکان ز دُر
مشو، گفت در خون شاهی چنین / که بدنام گردی برآیی ز دین
هم از خونش تا جاودان کین بود / هم از هرکسی بر تو نفرین بود
گرت سوی نخچیر کردن هواست / هم از خانه نخچیر نکنی رواست
بترس از خداوند جان و روان / که هست او توانا و ما ناتوان
گر ایدر نگیردت فرجام کار / بگیرد به پاداش روز شمار
بدی گرچه کردن توان با کسی / چو نیکی کنی بهتر آید بسی
اگرچند بدخواه کشتن نکوست / از آن کشتن آن به که گرددت دوست
گر او را جدا کرد خواهی ز من / نخستین سر من جدا کن ز تن
بگفت این و شد با غریو و غرنگ / به لؤلؤ ز لاله همی شست رنگ
روان پدر سوخت بر وی به مهر / به چهرش بر از مهر برسود چهر
مبر، گفت غم کان کنم کت هواست / به هر روی فرمان و رایت رواست
ز بهر جم از جان و شاهی و گنج / برای تو بدهم ندارم به رنج
تو رو زو ره پوزش من بجوی / که فردا من آیم به گه نزد اوی
بشد دلبر و شاه را مژده داد / شد ایمن جم و بود تا بامداد
سپهر آتش روز چون برفروخت / درو خویشتن شب چو هندو بسوخت
بیامد بَر جم شه سرفراز / ز دور آفرین کرد و بردش نماز
لبت گفت جاوید پرخنده باد / درین خانه بودنت فرخنده باد
چو خورشید بی کاست بادی و راست / بداندیش چون ماه بگرفته کاست
بر آمد جم از جای و بنواختش / به اندازه بستود و بنشاختش
به بهبود برگفت بر من گمان / گرت نابیوس آمدم میهمان
بود نام نیک و سرافراشتن / ز ناخوانده مهمان نکو داشتن
همی تا توان راه نیکی سپر / که نیکی بود مر بدی را سپر
همی خوب کاریست نیکی به جای / که سودست بر وی به هر دو سرای
ازین پس دهد بوسه ماه افسرت / هم از گوهر من بود گوهرت
بود نامداری دلیر و سترگ / وزین تخمه خیزد نژادی بزرگ
به پنجم پسر باز گرد اوژنی / بود اژدهاکش هژبر افکنی
که جوشنش پیل ار به هامون کشد / به گردن نتابد به گردون کشد
ولیکن بترسم که از بهر من / بتابدت روزی ز راه اهرمن
به طمع بزرگیم بدهی به باد / بدان اژدها پیکر دیوزاد
به جم گفت شه کای جهان شهریار / به من بنده بر بد گمانی مدار
به یزدان که گردون به پرگار زد / کره هفت پیمود و بر چار زد
به باد این زمین باز گسترد پست / به آبش گشاد و به آتش ببست
که جز کام تو تا زیم زین سپس / نجویم، نه رازت بگویم به کس
به از خوب کاری به گیتی چه چیز / کی اندر رسم من بدین روز نیز
گرم دسترس در سزای تو نیست / بسندم که ایدر ترا هست زیست
که با دختر خویش تا زنده ام / پرستار تُست او و، من بنده ام
گر اکنون نه آنی که بودی ز پیش / بَرِ من همانی وزان نیز بیش
گهر گرچه اُفتد به کف بی سپاس / گرامی بود نزد گوهرشناس
درنگ آور ایدر،همی زی به ناز / بود کاید آن بخت برگشته باز
نماند جهان بر یکی سان شکیب / فرازیست پیش از پس هر نشیب
پسِ تیرگی روشنی گیرد آب / برآید پسِ تیره شب آفتاب
بهر بدت خُرسند باید بُدن / که از بد بتر نیز شاید بُدن
غمی نیست کان دل هراسان کند / که آن را نه خُرسندی آسان کند
نبست ایچ دَر داور بی نیاز / کز آن به دری پیش نگشاد باز
بگفت این و با مهر برخاست تفت / به رخ خاک پیشش برُفت و برفت
می و عنبر و عود و کافور خشک / هم از دیبه و فرش و دینار و مشک
فرستاد ازین هرچه بُد در خورش / یکی بار هر هفته رفتی برش
همی بود با دلبر و جام جم / که روزی نگشت از دلش کام کم
نهان مانده در کاخ آن سرو بُن / چو اندر دل رازداران سخن