سپهبد چو دید آن خروش سپاه / سبک خواست خفتان و رومی کلاه
به مهراج گفت از سپاه تو کس / میار از سر کُه تومی و بس
بهر تیغ کُه دیدهبان برگماشت / به هامون سپه صف کشیده بداشت
سوی راست لشکر به مهیار داد / سوی چپ به بهپور سالار داد
بفرمود کاذرشن و بُرزَهم / بسازند جنگ و طلایه به هم
کمین داد سنبان و گرداب را / که کردندی از کینه گرداب را
نگهبان سه لشکر سه گرد دلیر / هژیر و گراهون و نشواد شیر
به قلب اندرون هر که بُد زاولی / پس پشتشان ارفش کاولی
به هر سو که دو گرد کین ساز بود / میانشان یکی آتش انداز بود
چنان بر صف پیل بگشاد جای / که گر کس گریزد بکوبد بپای
جدا هر صفی هم بر بدگمان / صفی همچو تیر و صفی چون کمان
کمند افکنان از پس خیل خویش / به تیغوزره نیزهداران زپیش
پیاده سپر در سپر آخته / خدنگ افکن از پس کمین ساخته
به هر سو نگهبانی از بهر کین / به هر گوشهای جنگیی در کمین
سوار اندر آمد شدن کین گزار / پیاده به قلب اندرون پایدار
چو شیر زیان پهلوان پیش صف / درفش از پس پشت و خنجر بهکف
تو گفتی سمندش کُه آهنست / و گر گرد پاش ابر هامون کنست
همان اژدها فش درفش سیاه / همی درکشد گفتی از چرخ ماه
ستاده به پیش گو شیر دل / به بر گستوان اسپ جنگی چهل
دلیران به جنگ اندر آویختند / به هر گوشه گردی برانگیختند
غوهایوهوی از دو لشکر بخاست / جهان پردها ده شد از چپوراست
بغرید بر کوس چرم هژیر / دم نای رویین برآمد به ابر
پُر از اژدها گشت گردون ز گرد / پُر از شیر هامون ز مردان مرد
کمند سواران سرآویز شد / پرند آوران ابر خونریز شد
چنان تف خنجر جهان برفروخت / که برچرخ ازو گاو و ماهی بسوخت
به دریا رسید از تف تیغ تاب / به کُه سنگ آتش شد و آهن آب
جهان آینه جوش جوشن گرفت / زمین گونه روی روشن گرفت
چکاکاک خنجر به گردون رسید / ز هندوستان خون به جیحون رسید
هر ایرانیی در کمد و کمین / کشیدی همی هندوی بر زمین
تو گفتی که شیرند در کارزار / همی دیو گیرند هر یک به مار
چو پیکار ایرانیان شد درشت / یل پهلوان اندر آمد به پشت
به تو پال و پیلان و هندو گروه / نهاد از کمین سر چو یکپاره کوه
بهتیر و بهخشت و بهگرز و بهتیغ / همی ریخت پولاد چون ژاله میغ
کجا گرز کین کوفت کُه غار شد / کجا نیزه زد عیبه گلنار شد
زتیغش همی دشت و گردون بهتفت / ز بانگش همی کوهوهامون به کف
چوشد یک زمان دشتوپستوبلند / همه دست و پای و تن و سر فکند
به نوک سنان پیل برداشتی / سپاهی به یک حمله برگاشتی
صف زنده پیلان همه کرد پست / سوار و پیاده به هم در شکست
همی پیل بر پیل جنگی فتاد / چو کشتی که بر کشتی افتد
چو توپال دید آن دم رستخیز / ز باد ز یک تن جهانی سپه در گریز
برانگیخت گلرنگ رزم از میان / بزد نیزه بر پهلوی پهلوان
سنان زخم ناورد و شد نیزه خُرد / به تیغ اندر آمد سپهدار گرد
چنان زدش بر سر که شد سرنشیب / سر و ترگ بگذاشتن تا رکیب
به زخمی دونیمه شد از خشموزور / ز بالا سوار و ز پهنا ستور
به دیگر سپه خنجر اندر نهاد / ز هر سو سپاهی به خون در نهاد
همی میمنه کوفت بر میسره / در افکند پیش آن سپه یکسره
نگه کرد از دور سالار تیو / گریزان سپه دید بیهوش و تیو
سواران به زیر پی پیل خوار / پیاده نگون زیر نعل سوار
نهاد از کمین سر که سالار بود / عمودش ز پولاد بالار بود
همی تاخت هر سو ز پیش سپاه / گزیدندگان را همی بست راه
سپه را چنین پنج ره باز گاشت / به صد چاره بر جایگهشان بداشت
همی گفت ازینسان سپاهی به جنگ / ز یک تن گریزان ندارید ننگ
ز ضحاک جز جادوی پیشه چیست / همین رزم ایرانیان جادویست
ز سر گرد کینشان برآید پاک / وزین جادویها مدارید باک
گرفتند پاسخ همه تن به تن / کزین یک سوارست بز ما شکن
نبینی کزو کشته را جای نیست / بَر زخم او پیل را پای نیست
ز خنجر به زخم آتش آرد همی / ز گرز گران کوه بارد همی
همان گرد گردنکش اجرا به نام / که از شیر جستی به شمشیر کام
ببد تند و گفت این چه آشفتنست / ز یک تن چه چندین سخن گفتنست
من اکنون روم سوی آورد او / هم از خونش بنشانم این گرد اوُ
سبک باره با باد انباز کرد / به ایرانیان آمد آواز کرد
که این زاولی پیشروتان کجاست / سپهبد چو بشنید زود اسپ خواست
ز دریای کوشش چو موج دمان / برانگیخت شبرنگ را در زمان
هم ازرهش گرزی چنان زدبه زور / که گم شد سرش در سرین ستور
دگر ره ز کین رأی آویز کرد / سبک خیز شبدیز را تیز کرد
برافکند بر هندوان تن ز کین / به یک حمله سی گرد زد بر زمین
همی گفت آگه نه اید ای سپاه / که چون رویتان روزتان شد سیاه
نهاد از کمینگه سر آن اژدها / کزو پیل جنگی نباید رها
برآمد ز دریای کین آن نهنگ / که برباید از شیر دندان و چنگ
گرفت آن دمان آتش افروختن / که گیتی به رنج آمد از سوختن
ز ریگ از فزون مرشما را شمار / ز خونتان برم تا بخارا بخار
همی گفت ازینسان و از خشموکین / نهاده یکی پای بر پشت زین
همه هندوان دل شکسته شدند / به جان و دل از بیم خسته شدند
نیارست با او کس آویختن / نه از پشتش از ننگ بگریختن
بود تن قوی تا بود دل بجای / چو ترسید دل سست شد دستوپای
گوی بُد ورا نام بیکاو بود / سنانش اژدها را جگر کاو بود
بدو گفت تیو این هنر کار تست / ترا شاید این نام و این رزم جست
به هندوستان نیست همتای تو / نگیرد به مردی کسی جای تو
بخندید بیکاو گفت این مباد / کز آغالش تو دهم سر به باد
ز پیکار بد دل هراسان بود / به نظاره بر جنگ آسان بود
ز بهر تو جان من این بیش نیست / کس اندر جهان دشمن خویش نیست
شدن سوی جنگ کسی کز تو بیش / بود مرگ را باز رفتن ز پیش
نگه داشتن سر گه نام و لاف / از آن به که دادن به باد از گزاف
چون دشمن کشم ، نام و کام آیدم / چو سر خیره بدهم ، چه نام آیدم
شد آشفته دل تیو گفت ار به جنگ / دلت نیست ، خنجر چه داری به چنگ
ز مرگ ار بترسی بنه تیغ و ترگ / که جنگ او کند کو نترسد ز مرگ
ازین زاولی غم چه آید مرا / که او گاه کین بنده شاید مرا
چو اسپ اندر افراز و شیب افکنم / چو او من به زخم رکیب افکنم
تو رو چون زنان پنبه و دوک گیر / چه داری به کف خنجر و گرز و تیر
بگفت این و پس پور کین باد کرد / سبک دست زی گرز پولاد کرد
به ناورد گِرد سپهبد بگشت / سپهبد به حمله بدرید دشت
برانگیخت آن باره آتشی / به کف آهنین نیزهء سی رشی
زدش بر کمربند و خفتان و گبر / بر آوردش از کوههء زین به ابر
بسان درفشی بر افراختش / به پیش صفِ هندوان تاختش
پس از نوک نیزه به زخمی درشت / زدش بر دو تن هر سه تن را بکشت
دگر ره میانشان تن اندر فکند / به هر گوشه خیلی به هم بر فکند
ز خنجر چو آتش بر انگیخت جوش / ز خون دشت کُه کرد مصقول پوش
به گرز و سنان ز اسپ و ز مرد و پیل / همی کشته افکند بیش از دو میل
چنین تا به نزد بهوشان ز جای / همی برد و بر زد به پرده سرای
بیامد بهو دید هر سو شکست / کز ایران سپه خیمها گشته پست
چنین گفت کاین رستخیز از کجاست / چنین بیم از اندک سپه تان چراست
نشان داد هر کس که ما را شکوه / ازین یک سوارست کاید چو کوه
به نیزه رباید همی زاسپ مرد / برآرد ز گرز از سر پیل گرد
بهو گفت نز دوزخ اهریمنست / شما صد هزارید و او یک تنست
جدا هر یکی گر یکی مشت خاک / برو برفشانید گردد هلاک
ندارید شرم و نه ننگ اندکی / گریزید چندین هزار از یکی
از آسوده گردان خنجر گزار / به هم حمله کردند چون سی هزار
سپهبد خروشی چو شیر ژیان / برآورد و ، زد اسپ کین در میان
بدان ترگ ها بر همی کوفت گرز / چو سنگ گران آید از کوه برز
ز گرزش دل خاره خون شد همی / سران از سنانش نگون شد همی
کجا خنجر از زخم بفراختی / بر الماس آب بقم تاختی
ز ناگاه بیکاو گرد دلیر / درآمد یکی تند شولک به زیر
زدش خشتی از گرد چون برق تیز / نبد کارگر جست راه گریز
سپهبد برانگیخت شبرنگ زود / گرفتش کمربند و از زین ربود
برافکندش از بر به بالای میغ / چو برگشت دو نیمه کردش به تیغ
پس از کین برافکند تن بر همه / رمان کردشان هر سویی چون رمه
پلنگینه پوشان زاول به کین / پسش برگشادند ناگه کمین
به یکبار بر قلب لشکر زدند / ربودندشان بر بهو برزدند
فکندند چندان سران سرنگون / که هر شیب چون فرغری شد ز خون
ز بس کشته هندو، زمین شد سیاه / چو زاغان فکنده به بیراه و راه
درخشان ز تن خشت افروخته / چنان کآتش از هیزم سوخته
چنین جنگ بد تا شب آمد فراز / چو شب تنگ شد جنگ چیدند باز
شده شاد مهراج بر تیغ کوه / همی هر زمان نعره زد با گروه
فرستاد نزد سپهدار کس / که آمد شب از جنگ و پیکار بس
جهان گرم و دشمن چنین بیکران / تو در رزم سخت و سلیحت گران
زمانی برآسای از آویختن / که گیتی سرآمد ز خون ریختن
به هر جنگ بخت تو پیروز باد / شب دشمنان تو بی روز باد
به خواهش مهان نیز بشتافتند / عنانش از ره رزم برتافتند
چو خورشید در قار زد شعر زرد / گهربفت شد بیرم لاجورد
ستاره چو گل گشت و گردون چو باغ / چو پروانه پروین و ، مه چون چراغ
از آن لشکر هندوان هر که زیست / همی خسته و کشته را خون گریست
به هر خیمه شیون بد آراسته / همه نالهء خستگان خاسته
همه شب تن خسته را دوختند / بر آتش همی کشته را سوختند
کشیدند در پیش باره ز پیل / طلایه پراکنده شد بر دو میل
بهو خیره دل ماند از بس شگفت / گه انگشت و گه لب به دندان گرفت
همی گفت از ینسان برو بوم و گاه / به دست آمده گنج و چندین سپاه
بر و پُشت باید همی گاشتن / به بدخواه ناکام بگذاشتن
به دینار هر چیز و تیمار سخت / توان یافت جز زندگانی و بخت
دریغ این همه گنج و رنج و نهاد / که گنجم همه خاک شد ، رنج باد
ز کردار این کودک نو رسید / ندانم دگر تا چه خواهم کشید
همان به که با او درنگ آورم / به شیرین سخن بند و رنگ آورم
به گنج و به دختر نویدش دهم / به شاهی و کشور امیدش دهم
مگر سر بدین چاره از چنبرش / کنم دور و ، در چنبر آرم سرش
جوان هم سبکسر بود خویش کام / سبکسر سبکتر درافتد به دام
به چیزی فریبد دل آویزتر / که باشد نیازش بدان بیشتر
نباشد سوی چینه آهنگ باز / نه تیهو سوی گوشت آید فراز
جوان را ره و رای گردان بود / دلش بردن از راه آسان بود
ز بدخواه وز دشمن کینه کش / توان دوست کردن به گفتار خوش
بسا کس که یکدانگ ندهد به تیغ / چه خوش گوییش جان ندارد دریغ
به گفتار شیرین فریبنده مرد / کند ، آنچه نتوان به شمشیر کرد
همه شب چنین جفتِ اندوه بود / از اندیشه بر جانش انبوه بود
چو برگشت گرشاسب از آوردگاه / پذیره شدش زود مهراج شاه
جهان دید کوبان سمندش به نعل / بر و بازوی و تیغ و خفتانش لعل
ز خون جگر بسته بر دیده یون / گشاده چو اکحل رگ از نیزه خون
بسی آفرین خواند از ایزد بروی / گهش دست بوسید و گه چشم و روی
به خوان یکسر ایرانیان را نشاند / بر ایشان بسی زر و گوهر فشاند
همی گفت در کوشش و دار و برد / جز ایرانیان را نزیبد نبرد
باستاد و مر پهلوان را شناخت / چونان خورده شد ، بزم شادی بساخت
سپهدار و مهراج فرخنده پی / گرفتند با سروران جام می
نخست از شهنشاه کردند یاد / پس آنگه نشستند در بزم شاد
سپهبد بر اورنگ و دل شادکام / به پیش اندرون گرز و ، بر دست جام
تو با تیغ گفتی به رزم اندرست / به با جام شادی به بزم اندرست
چو آسود با می به مهراج گفت / که با دل زدم رأی اندر نهفت
ز دشمن سپه بیشمارند پیش / ز ما هر یک ایشان هزارند بیش
چنانیم ما پیششان روز کین / چنان چشمه در پیش دریای چین
اگر دست کشتن برم روز کار / بسی بایدم رنج و هم روزگار
دگر ره ز چرخ ار بود یار بخت / بر آراست خواهم یکی رزم سخت
میان بهو تا به خم کمند / نیارم ، نپیچم عنان سمند
پناه سپه شاه نیک اخترست / چو شه شد ، سپه چو تن بی سرست
گرامی همیشه به بویست مشک / چو شد بوی چه مشک و چه خاک خشک
چنین گفت مهراج کز سروران / به نزد بهو زین سپاه گران
همین چار سالار بودند گرد / که بنمودی از تیغشان دستبرد
ز خویشانش ماندست گردی گزین / خداوند کوس و درفش و نگین
دلیری کجا نام او مبترست / به رزم از گشن لشکری بهترست
به تو دیده امروز بنهاده بود / به کین در کمین گاهت استاده بود
همی خواستم کت بود پیش باز / نبد کش زمانه نیامد فراز
سوی اوست پاک آن سپه را پناه / گرو کم شود ، شد شکسته سپاه
سپهدار گفتا دگر ره ز کوه / همی جویش اندر میان گروه
نمایش به من در کمینگاه تو / سرش بی تن آن گه ز من خواه تو
چنان شادی افزود مهراج را / که بگذاشت از اوج مه تاج را
همان شب ز شادی که افکنده پی / همی جز به یادش ننوشید می
یکی باغ زرّین بُدش پیش تخت / ز گوهرش بار ، از زبرجد درخت
در آن نغز باغ آبگیری گلاب / ز دُر سنگ و ریگش همه مشک ناب
مر آنرا به گرد سپهدار داد / جز آن ، چیزش از گنج بسیار داد
چه مخمل ، چه شاره ، چه خز و حریر / چه دینار و دیبا ، چه مشک و عبیر
هزارش سراپردهء گونه گون / همی دادش از بهر نام و شگون
هزارش سپر داد مدهون کرگ / چهل اسپ جنگی و صد درع و ترگ
سراپرده چینی از زرّ بفت / ز دیبا شراعی نود خیمه هفت
یکی خسروی شاروان گونه گون / درازاش میدان اسپی فزون
دو خرگه نمد خزّ و چوبش ز زر / همه بندشان شوشهای گهر
ز بیجاده تاجی چو رخشنده هور / پر از درّ و گوهر سه جام بلور
همیدون به ایرانیان هر کسی / ببخشید دینار و گوهر بسی
چنین تا دو پاس از شب اندر گذشت / ببودند دلشاد و خرّم به دشت