اسدی توسی › قصه زنگی با پهلوان گرشاسب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بُدش زنگیی همچو دیو سیاه / ز گرد رکیبش دوان سال و ماه
به زور از زمین کوه برداشتی / تک از تازی اسپان فزون داشتی
شدی شصت فرسنگ در نیم روز / به آهو رسیدی سبک تر ز یوز
به بالا بُدی با بهو راست یار / چو زنگی پیاده بدی او سوار
بدو گفت من چاره ای دانمت / کزین زاولی مرد برهانمت
به لا به یکی نامه کن نزد اوی / به جان ایمنی خواه و زنهار جوی
که تا من برم نامه نزدش دلیر / یکی دشنه زهر خورده به زیر
به شیرین سخن گوش بگشایمش / همان جای پردخت فرمایمش
پس اندر گه راز گفتن نهان / زنم بر برش دشنه ای ناگهان
سر آرم برو کار گیرم گریز / از آن پس به من کی رسد باد نیز
من این کرده وز شب جهان تیره فام / که داند که من کِه ورا هم کدام
بهو شاد شد گفت اگر ز آنکه بخت / برآرد به دست تو این کار سخت
تو را بر سرندیب شاهی دهم / به هند اندرت پیشگاهی دهم
یکی نامه ز آنگونه کو دید رای / بفرمود و شد زنگی تیزپای
طلایه بُد آن شب گراهون گرد / گرفتش سبک ، زی سپهدار بُرد
یل پهلوان دید دیوی نژند / سیاهی چو شاخین درختی بلند
زمین را ببوسید زنگی و گفت / ز نزد بهو نامه دارم نهفت
پیامست دیگر چو فرمان دهی / گزارم اگر جای داری تهی
جهان پهلوان جای پر دَخته ماند / سیه نامه بسپرد و بُد تا بخواند
شد آن گه برش راز گوینده تنگ / نهان دشنه زهر خورده به چنگ
بدان تا زند بر بَرِ پهلوان / بدان زخم بروی سر آرد جهان
سپهبد بدید آن هم اندر شتاب / چو شیر دمان جست با خشم و تاب
بیفشرد با دشنه چنگش به دست / به یک مشتش از پای بفکند پست
سیه زد خروشی و زو رفت هوش / شنیدند هر کس ز بیرون خروش
دویدند و دیدند دیوی نگون / روان از دهان و بناگوش خون
ز نزدش نجنبید گرشاسب هیچ / نفرمود کس را به خونش پسیچ
چو هُش یافت لز زنده بر پای خاست / بغلتید در خاک و زنهار خواست
به رخ بر ز خون مژه سندروس / همی راند بر تخته آبنوس
جهان پهلوان گفت از تیغ من / تو آن گه رهانی سَرِ خویشتن
که با من بیایی به پرده سرای / به نزد بهو باشی ام رهنمای
گر او را سر امشب به چنبر کشم / ترا از سران سپه برکشم
سیه گفت کز دست نگذارمش / هم امشب به تو خفته بسپارمش
دلاور پرند آوری زهر خورد / کشید و بپوشید درع نبرد
هم آنگاه با او ره اندر گرفت / سیه بد کردار تک برگرفت
ز بس تیزی زنگی تیز رو / بدو پهلوان گفت چندین مدو
همانا کت از پر مرغ است پای / که پای ترا بر زمین نیست جای
سیه گفت در راه گاه شتاب / چنانم کم اندر نیابد عقاب
به تیزی به از اسپ تازی دوم / سه منزل به یک تک به بازی دَوم
بخندید گرشاسب گفتا رواست / بدو تیز چندان کت اکنون هواست
اگر من به چندین سلیح نبرد / نگیرم ترا کم ز من نیست مرد
سیه همچو آهو سبک خیز شد / سپهبد چو یوز از پسش تیز شد
به یک تازش از باد تک برگذاشت / دو گوشش گرفت و معلق بداشت
چو رفتند نزد سراپرده تنگ / به چاره شدند اندرو بی درنگ
رسیدند ناگه بد آن خیمه زود / که بر تخت تنها بهو خفته بود
سپاهش همه بُد ستوه از ستیز / برون رفته هر یک به راه گریز
تهی دید گرشاسب پرده سرای / نگهبان نه از گرد او کس به جای
برآورده شورش ز هر سو بسی / به ساز گریز اندرون هر کسی
چو شیر ژیان جست از افراز تخت / گرفتنش گلوبند و بفشارد سخت
بدرید چاردش و بفکند پست / دهانش بیا کند و دستش ببست
همیدونش بر دوش زنگی نهاد / نهانی برفتند هر دو چو باد
به راه و به خواب و به بزم و شکار / نباید که تنها بود شهریار
به زودی کشد بخت از آن خفته کین / چو بیداری او را بود در کمین
ز هندو طلایه دو صد سرفراز / بدین هر دو در راه خوردند باز
دلاور بغرّید و بر گفت نام / سوی پیشرو زود بگذارد گام
سر و ترگش انداخت از تن به تیغ / گرفتند ازو خیل دیگر گریغ
بهو را به لشکر گهش زین نشان / بیاورد بر دوش زنگی کشان
سپردش به نشواد زرّین کلاه / به مژده بشد نزد مهراج شاه
ز کار بهو و آن ِ زنگی نهفت / همه هر چه بُد رفته آن شب بگفت
یکی نعره زد شاه مهراج سخت / بینداخت مر خویشتن را ز تخت
شد آن شب در آرایش بزم و ساز / چو این آگهی یافت آن سرفراز
بدو گفت خواهم کز آنسان نژند / بهو را ببینم به خواری و بند
بیا بزم شادی بَرِ او بریم / بداریمش از پیش و ما می خوریم
سپهدار گفتا تو آرام گیر / چو دشمن گرفتی به کف جام گیر
تو بنشین به جای بد اندیش تو / که او را خود آرم کنون پیش تو
گرفتند هر دو به هم باده یاد / مهان را بخواندند و بودند شاد
سپهبد ز کار بهو با سپاه / بگفت و بفرمود تا شد سیاه
کشانش بیاورد خوار و نژند / رسن در گلو ، دست کرده به بند
خروشی برآمد به چرخ برین / گرفتند بر پهلوان آفرین
سبک شاه مهراج دل شادکام / به زیر آمد از تخت ، بر دست جام
یکی خورد بر یاد شاه بزرگ / دگر شادی پهلوان سترگ
نشست آنگهی شاد با انجمن / گرفت آفرین بر یَلِ ِ رزمزن
که نام تو تا جاودان یاد باد / دل شاه گیتی به تو شاه باد
همه ساله آباد زابلستان / کزو خاست یل چون تو کشورستان
هر آنکش غم و رنج تو آرزوست / چنان باد بیچاره کاکنون بهوست
زد از خشم و کینه گره بر برو / شد آشفته از کین دل بر بهو
چنین گفت کای گشته از جان نُمید / تهی از هنر همچو از بار بید
چه کردم به جای تو از بد بگوی / که بایست شد با منت جنگجوی
به گیتی همی مانی ای بدگهر / که هر چند به پروری زشت تر
به اندرز چندم پدر داد پند / که هرگز مگر دان ورا ارجمند
من از پند او روی برگاشتم / ترا سر ز خورشید بگذاشتم
شناسند یکسر همه هند و سند / که هستی تو در گوهر خویش سند
یکی تنگ توشه بُدی شوربخت / شهی دادمت و افسر و تاج و تخت
به پاداش این بود زیبای من / که امروز جویی همی جای من
رهی چون به اندازه ندهی مهی / چو مه شد نگیرد ترا جز رهی
سر دشمن آنکو برآرد به ماه / فرو د افکند خویشتن را به چاه
سزاوار جان بداندیش تو / ببینی چه آرم کنون پیش تو