یکی مرد ملاح بُد راهبر / که بودش همه راه دریا ز بر
بُد آگه که در هر جزیره چه چیز / زبان همه پاک دانست نیز
به دریا هر آنجا که آب آزمای / ببویید آن گل بگفت از کجای
چو دریا به شورش گرفتی شتاب / یکی طشت بودش بکردی پر آب
همه بودنی ها درو کمّ و بیش / بدیدی چو در آینه چهر خویش
ورا رهبری داد مهراج شاه / به سوی جزیری گرفتند راه
که خوانند برطایل آنرا به نام / جزیری همه جای شادیِّ و کام
پرآب خوش و میوه هر سو به بار / گل گونه گون گرد او صد هزار
ز خوشی زمین چون دل شاد بود / ز باران هوا چون کف راد بود
چو رنگ رخ یار شاخ از سمن / چو موی سر زنگی آب از شکن
خروش رباب و هواهای نای / ره چنگ و دستان بر بط سرای
همی آمد از بیشه هر سو فراز / نه گوینده پیدا، نه دستان نواز
تو گفتی همه بیشه بزم پریست / درختش ز هر سو به رامشگریست
چنان هر زمان بانگ برخاستی / که می خواره را آرزو خواستی
دل پهلوان خیره شد ز آن خروش / به هر گوشه ای گشت و بنهاد گوش
نه کس دید و نه مرغ و دیو و پری / نه کمتر شد آن بانگ رامشگری
ز ملاح از آن بانگ پرسید باز / نداند کس این گفت پیدا و راز
همان جا شب تیره بر دشت و راغ / یکی روشنی دید همچون چراغ
بپرسید از آن پهلوان سترگ / بگفتند گاویست آبی بزرگ
چو دم زد فتد روشنی در هوا / بدان روشنایی کند شب چرا
چنین هر شب از دور پیدا شود / سپیده دمان باز دریا شود
ز دام و دد و بوی نخچیر گیر / گریزان بود بر سه پرتاب تیر
ببودند روزی وز آن جایگاه / کشیدند سوی صواحل سپاه