جزیری بُد آن نیز با رنگ و بوی / که عنبر بس افتد ز دریا بدوی
ز دریا کجا عنبر افتد دگر / بر آن یک جزیره بود بیشتر
بگردید مهراج هر سو بسی / همان پهلوان نیز با هر کسی
گیایش همه بود تریاک زهر / به کُه سنگش از کهربا داشت بهر
شکفتی گل نوشکفته ز سنگ / بسی بود هر گونه از رنگ رنگ
هم از میوه هایی که خیزد خزان / کز ایرانیان کس نبد دیده آن
یکی بیشه دیدند گند آب و نی / که آن آب مستی نمودی چو می
ازو هر که خوردی فتادی خموش / زمانی بُدی و آمدی باز هوش
کبابه به هر جای بسیار بود / که هریک مه از نار بر بار بود
گیا بُد که چون سوی او مرد دست / کشیدی، شدی خفته بر خاک پست
جو زو مرد کف باز برداشتی / ز پستی دگر سر برافراشتی
نمودند دیگر گیاهی سپید / سیاهش گل و بیخ چون سرخ بید
بُدی دود گون روز بر دشت و راغ / شب از دوردرتافتی چون چراغ
گیا بُد که چون سنگ آهن ربای / کشد آهن ، او زر کشیدی ز جای
دگر سنگ بُد نیز کز دور سیم / ربودی ورا زیر و گشتی دو نیم
ز گلها گلی بُد نیز که هرکس ببوی / گرفتی ، بخندیدی از بوی اوی
گلی بُد که چون بوی بردیش مرد / شدی زار و گرینده بی سوک و درد
چنین چند بُد ز آن که نتوان شمرد / کرا رأی بُد هرچه بایست برد
دگر جای دیدند چندین گروه / ز عنبر یکی توده مانند کوه
به یک بار چندانکه یک پیلوار / همانا به سنگ رطل بد هزار
به گرشاسب بخشید مهراج و گفت / که هرگز کس این ندیدست جفت
گواهی دهم کاین شگفتی درست / هم از فرّ ایران شه و بخت تست
یکی چشمه دیدند نزدیک اوی / به ده گام سوراخی از پیش جوی
همی هر گه از چشم آن چشمه آب / شدی در هوا همچو تیر از شتاب
ز بالا فرود آمدی همچو دود / بدان تنگ سوراخ رفتی فرود
ازو هرچه گشتی چکان بی درنگ / شدی بر زمین ژاله کردار سنگ
سپید آمدی سنگ اوسال و ماه / جز اندر زمستان که بودی سیاه
نه کس دید کان آب راه ره کجاست / نه سیر آمد از خوردنش هر که خواست
وز آنجای خرّم بی اندوه و رنج / کشیدند سوی جزیرهٔ هرنج