اسدی توسی › صفت جریزه دیو مردمان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رسیدند نزدیک کوهی بلند / که بود از بلندش بر مَه گزند
بسی کان گوهر بدان کوهسار / همان دیو مردم فزون از شمار
گروهی سیه چهر و بالا دراز / به دندان پیشین چو آن ِ گراز
نه بر کوهشان مرغ را راه بود / نه نیز از زبانشان کس آگاه بود
به دریا زدندی چو ماهی شناه / به کشتی رسیدندی از دور راه
همه روز از الماس تیغی به کف / بدندی به هر جای جویان صدف
چو کشتی پدید آمدی هر کسی / شدندی به کف درّ و گوهر بسی
خریدندی آهن به درّ و گهر / نجستندی از بُن جز آهن دگر
ندانست کس بازشان راه است / کشان رأی چندان به آهن چراست
چو کشتی مهراج و ایران گروه / بدیدندی از تیغ آن بُزز کوه
گهرهای کانی از اندازه بیش / ببردند با هدیه هر یک به پیش
به گوهر بسی ز آهن آلات و ساز / ز هر کس خریدند و ، گشتند باز
دو لشکر از ایشان توانگر شدند / همه پاک با درّ و گوهر شدند