اسدی توسی › جنگ گرشاسب با اژدها و شگفتی ماهی وال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برفتند و آمد جزیری پدید / که آن جا به جز اژدها کس ندید
بدانسان بزرگ اژدها کز دو میل / بیوباشتندی به دَم زنده پیل
ز زهرش همه کوه و هامون سیاه / دم و دودشان رفته بر چرخ و ماه
یکایک پراکنده بر دشت و غار / زبان چون درخت و دهان چون دهار
یکی را دُم از حلقه هر سو چو دام / دمان آتش از زخم دندان و کام
یکی زوکشان گیسوان گرد خویش / به سر بر سرو رسته چون گاومیش
سپهبد برآراست رفتن به جنگ / گرفتند دامنش گردان به چنگ
همی گفت هر کس که با جان ستیز / مجوی و مشو در دم رستخیز
بسی اژدهای دمان ایدرست / کز آن کش تو کشتی بسی مهترست
چه با اژدها رزم را ساختن / چه مر مرگ را بآرزو خواستن
همان نیز ملاّح فرزانه هوش / مشو گفت و بر جان سپردن مکوش
بدین گونه مارست کز زهر تاب / کند مرد را آرزومند آب
لبان کفته و تشنه و روی زرد / بود دل طپان تا بمیرد به درد
همان نیز مارست کز زهر و خشم / بمیرد هر آنکس برافکند چشم
وز آن مار کز دمش باد سموم / به مردار بر آید گدازد چو موم
دگر هست کز وی تن مرد خون / گرد جوش وز پوست آید برون
و ز آن هم که گر کشته زهراوی / کسی بیند ، او نیز میرد به بوی
همی بسپری روی دولت به پای / همی بر کنی بیخ شادی ز جای
سپهبد برآشفت و گفت از نبرد / مرا چرخ گردان نگوید که گرد
به یزدان که داد از بر خاک و آب / زمین را درنگ و زمان را شتاب
کزین جایگه برنگردم کنون / مگر رانده از اژدها جوی خون
نه بور نبردی به کار آیدم / نه زایدر کسی دستیار آیدم
بگفت این و ترکش پر از تیر کرد / بپوشید خفتان ، زره زیر کرد
سپر در برافکند با گرز و تیغ / برون رفت بر سان غرّنده میغ
سراسر شخ و سنگلاخ درشت / بگشت و از آن اژدها شش بکشت
به شمشیر تنشان همه ریزه کرد / سرانشان ببرّید و بر نیزه کرد
بیاورد تا دید یکسر سپاه / همی گفت هر کس که این کینه خواه
دلاور چه گردست از اینسان دلیر / که بر هر که رزم آورد هست چیر
اگر اژدها باشد ، ار پیل و کرگ / بَرِ تیغ او نیست ایمن ز مرگ
همانروز کردند از آن کُه گذر / رسیدند نزد جزیری دگر
جزیری ز بس بیشه نادیده مرز / مرو را بسی مردم کشت ورز
گروه ورا پیشه پر خاش بود / درختان گل و کشتشان ماش بود
یکی مرده ماهی همان روزگار / برافکنده موجش به سوی کنار
ارش هفتصد بود بالای او / فزون از چهل بود پهنای او
دُمش بود بهری فتاده ز بند / ندانست انداز آن کس که چند
شده ده هزار انجمن مرد و زن / به نی پشتها بسته بر وی رسن
رسن ها سوی بیشه باز آخته / کشان بر درخت و گره ساخته
ز گردش همه هر دو لشکر به جوش / وزیشان رسیده به پروین خروش
زمان تا زمان خاستی موج سخت / گسستی رسن چند کندی درخت
کشیدند از آب اندورن همگروه / به کشتی به خشکی مر آن پاره کوه
برو ز آن سیاهان ابر کوه و راغ / شد انبوه بر بوم چون خیل زاغ
بسی گوهر و زر بُد اوباشته / همه سینش از عنبر انباشته
بیامد کس ِ شاه برداشت پاک / برون کرد دندانش و زد مغز چاک
بسی روغن از مغز و از چشم اوی / گرفتند افزون ز سیصد سبوی
دگر هر چه ماند ، از بزرگان و خرد / ز بهر خورش پاره کردند و برد
بماند از شگفتی سپهبد به جای / بدو گفت مهراج فرخنده رای
که این ماهیست آن که خوانند وال / وزین مه بس افتد هم ایدر به سال
بود نیز چندانکه بی رنج و غم / بیوبارد این کشتی ما به دم
چو بینند کآید ز دریا برون / ز سهمش که کشتی کند سرنگون
ز بوق و دهل وز جرس وز خروش / رسانند بر چرخ گردنده جوش
به هر سوسک ترش دارند و تیز / بریزند تا زود گیرد گریز
همیدون یکی ماهی دیگرست / کزین وال تنش اندکی کمتر ست
کجا او گذشت ، این دگر ماهیان / گریزند و باشند تا ماهیان
یکی خُرد ماهیست با او به کین / چو دیدش جهد در قفاش از کمین
به دندان گشایدش در مغز راه / برآرد سر از درد ماهی به ماه
دگر هست مرغی به تن لعل رنگ / مِه از باز چون او به منقار و چنگ
مرین ماهی خرد را دشمنست / همه روز گردانش پیرامنست
چو بیند کش اندر قفا ره گشاد / درآید ، ربایدش ازو همچو باد
گر آن مرغ فریاد رس نیست زود / برآرد به سه روزش از مغز دود
به گیتی در از زندگان نیست چیز / کش اندر نهان دشمنی نیست نیز
یکی گفت دیگر ز کشتی کشان / که دیدم دگر ماهیی زین نشان
ز دریا فتاده به خشکی برون / درا زای او چار صدرش فزون
به کام اندرش کشتی لخت لخت / بدو در نه مردم بمانده نه رخت
شکمّش هم آن گه که بشکافتیم / یکی زنده ماهی دراو یافتیم
ز سی رش فزون بود از بیش و کم / بُدش ماهیی یک رش اندر شکم
همان ماهی خُرد بُد زنده نیز / ازین به شگفت ار بجویی چه چیز
شگفت خداوند چرخ بلند / به گیتی که داند شمردن که چند
به هر کاری او راست کام و توان / که فرمانش بی رنج دارد روان
ز خون تبه مشک بویا کند / ز خاک سیه جان گویا کند
پدید آورد تیره سنگی در آب / کند زو همان آب دُرّ خوشاب
به جایی که بایسته بیند همی / ز هر سان شگفت آفریند همی
بدان تا شگفتی چنین گونه گون / بود بر تواناییش رهنمون
بَر شاه آن جای از آن پس به کام / ببودند یک هفته با بزم و جام