چوباز سپیده بزد پرّ باز / ازاو زاغ شب شد گریزنده باز
شه کابل آورد لشکر به جنگ / برابر دو صد برکشیدند تنگ
بپیوست رزمی گران کز سپهر / گریزنده شد ماه و، گم گشت مهر
برآورد ده ودار وگیر وگریز / زهرسو سرافشان بُد وترگ ریز
جهان جوش گردان سرکش گرفت / به دریا زتیغ آب آتش گرفت
همه دشت تابان ز الماس بود / همه کوه در بانگ سر پاس بود
فکنده سر نیزه ی جان ستان / یکی را نگون ویکی را ستان
زبس خون خسته زمی لاله زار / وز آن خستگان خاسته ناله زار
تن پیل پرخون وپرتیر وخشت / چوزآب بقم رسته بر کوه کشت
به تیغ وسنان و به گرز گران / بکشتند چندان ز یکدیگران
که شدمرگ از آن خواربرچشم خویش / سته گشت ونفرید بر خشم خویش
دل جنگیان شد زکوشش ستوه / شکست اندر آمد به زاول گروه
ز پیش سپه نوشیار دلیر / درآمد بغرید چون تند شیر
کزین غرچگان چیست چندین گریغ / بکوشید هم پشت با گرز وتیغ
همان لشکرست این که در کارزار / گریزان شدند از شما چند بار
سپه را به یک بار پس باز برد / به نیزه فکند از یلان چند گرد
تنوره زد از گردش اندر سپاه / زهرسو به زخمش گرفتند راه
بینداختندش به شمشیر دست / فکندند بی جانش بر خاک پست
پسرش از دلیری بیفشرد پای / ستد کینه زان جنگجویان بجای
نخست از یلان پنج بفکند تفت / پدر را ببست از بر زین ورفت
دلیران زاول همه ترگ وتیغ / فکندند وجستند راه گریغ
از ایشان همه دشت سربود ودست / گرفتند بسیاروکشتند وخست
چوشب خیمه زد از پرند سیاه / درو فرش سیمین بگسترد ماه
شه کابل آنجا که پیروز گشت / بزد با سپه پرخون وپرخاک وگرد
گریزندگان نزد اثر ط به درد / رسیدند پرخون وپرخاک وگرد
بدادندش از هر چه بُد آگهی / بماند از هش ورای مغزش تهی
زدرد سپه وز غم نوشیار / به دل درش با زهر شد نوش یار