شبی بد ز مهتاب چون روز پاک / ز صد میل پیدا بلند از مغاک
به هم نور و تاریکی آمیخته / چو دین و گنه درهم آویخته
زمین یکسر از سایه وز نور ماه / به کردار ابلق سپید و سیاه
مه از چرخ تابان چه از گرد نیل / به روز آینه تابد از پشت پیل
نماینده بر گنبد تیزپوی / دو پیکر تو گوئی چو زرینه گوی
چنان خیل پروین به دیدار و تاب / که عقدی ز لؤلؤ گسسته در آب
چو ترگی مه و گرد او شاد ورد / چو ناوردگاه یلی در نبرد
چو دریای سیمین روشن هوا / زمان و زمین کرده دیگر نوا
تو گفتی در ایوانی از آبنوس / مَه چارده بد یکی نو عروس
شب قیرگونش دو زلف بخم / ستاره ز گردش نثار درم
یکی فرش سیمین کشیده جهان / زمین زیر آن فرش یکسر نهان
بپوشیده شب بر پرند سیاه / یکی شعر سیمابی از نور ماه
برافروخته چهر ماه از پرند / در تیرگیش آسمان کرده بند
چو لوح زبرجد سپهر و ز سیم / ستاره برو نقطه و ماه میم
درین شب سپهبد میان بست تنگ / همی کرد بر نور مهتاب جنگ
پیاده همی تاخت هر سو که خواست / که را گرز کین زد دگر برنخاست
ز بس سر که تیغش همی کرد پخش / زمین کرد گلگون و مه کرد رخش
بدانسان ز گرزش قضا زار شد / که از پای بفتاد و بیمار شد
چنان مرگ گشت از سنانش به درد / که بر خویشتن نیز نفرین بکرد
ز دشمن سواری به برگستوان / همی تاخت مانند کوهی روان
همی زد چپ و راست شمشیر تیز / فکند اندر ایرانیان رستخیز
سپهبد به زیر درختی به کین / بد استاده، چون دید جست از کمین
گرفتش دم اسپ و برجا بداشت / ز بالای سر چون فلاخن بگاشت
هم از باد بنداخت صد گام بیش / دگر سرکشان را درافکند پیش
سپه را ز هر سو پراکنده کرد / ز سر هر مغاکی جراکنده کرد
وز آنجا به لشگرگهش بازگشت / برآسود و بد تا شب اندر گذشت
چو آهخت خور تیغ زرین ز بر / نهان کرد از او ماه سیمین سپر
کمربست گرشاسب بر جنگ و کین / نشاند از چهل سو سپه در کمین
زنای نبردی برآمد خروش / غو کوس در لشکر افکند جوش
دمید آتش از خنجر آبگون / چه آتش که تف جان بدش دود خون
هوا شد چو سوکی ز گرد نبرد / زمین چون پر از خون تن کشته مرد
ز بس گرد بر کرد گردون چون نیل / تو گفتی هوا بود پرزنده پیل
همه یشک و خرطوم پیلان زند / ز خشت دلیران و خم کمند
چنین گفت پس پهلوان با سپاه / که این بیشه بدخواه دارد پناه
گریزان یکی سوی هامون کشید / مگرشان از این بیشه بیرون کشید
یلان سپه پشت برتافتند / ز پس دشمنان تیز بشتافتند
پس از دشت و که خیل ایران زمین / زمین گشادند ناگه چهل سو کمین
گرفتندشان در میان پیش و پس / از ایشان نماندند بسیار کس
چه بر مرد اسپ و چه بر اسپ مرد / بد افتاده هر جای پر خون و گرد
همه دل خدنگ و همه مغز خاک / همه کام خون و همه جامه پاک
یکی درع در بر، سر از گرز پست / یکی را سر افتاده، خنجر به دست
بکشتند چندان که نتوان شمرد / گرفتن دیگر بزرگان و خرد
گرفتار گشت انکه سالار بود / چو دیدش همان گه سپهدار زود
بیفکند بینی و دو گوش مرد / به ده جای پیشانی اش داغ کرد
بدو گفت رو همچنین راهجوی / ز من هر چه دیدی به شاهت بگوی
به تو این بدی ها که کردم، درست / مکافات آن بد سخن های توست
بدان گونه سالار زار و تباه / همی شد، دهی پیش اش آمد به راه
یکی پیرزن دید پالیزبان / ازو خواست تا باشدش میزبان
زن پیر نشناخت او را و گفت / اگر خورد خواهی و جای نهفت
گزارت نیارم که رز کن شیار / نگویم که خاک آور اندر کوار
زمانی بدین داس گندم درو / بکن پاک پالیزم از خار و خو
چنان کرد هر چند سالار بود / که بد گسنه و سخت ناهار بود
سبک جست کدبانوی گنده پیر / به هم نان و خرما و کشکین و شیر
بپرسید کار سپه شاه ازوی / چنین گفت کای شه پژوهش مجوی
من اینک چنین ام ز پیشت بپای / نه هوش و نه گوش و نه بینی بجای
و گر بازپرسی ز دیگر کسان / بخوردند دی مغزشان کرکسان
شه از غم دَر کینه را باز کرد / دگر ره سپه رزم را ساز کرد