اسدی توسی › نامه گرشاسب به شاه قیروان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وز آن سو جهان پهلوان با سپاه / بیآمد به یک منزلی کینه خواه
به خیمه بپوشید روی زمین / دبیر نویسنده را گفت هین
گشای از خرد با سر خامه راز / به افریقی از من یکی نامه ساز
سخن ها درشت آر از اندازه بیش / بخوانش به فرمان کمربسته پیش
نویسنده کرد از سخن رستخیز / به انگشت مر خامه را گفت خیز
شد آن خامه چون کش بتی دلپذیر / پرستنده دست چابک دبیر
ز دیده همی ریخت باران مشک / به مژگان همی رفت کافور خشک
گهی شد سوی خانه آبنوس / گهی روی سیمین زمین داد بوس
نخست از سخن نام یزدان نگاشت / که گشت زمان بر دو گونه بداشت
سرانجام گیتی در آغاز بست / روان را به باد روان بازبست
خم چرخ جای خور و ماه کرد / زمین گوهران را گره گاه کرد
دگر گفت ضحاک شاه جهان / شنیدست کردارت اندر نهان
که خوبربد و جنگ و خون کرده ای / ز بند خرد سر به برون کرده ای
مرا مارکش خواندی و بدسرشت / ورا نام بردی به دشنام زشت
شدی سرکش ایدون که چون اهرمن / نبینی همی کس بر از خویشتن
کنون کآمدم رزم را خاستی / جز آن دیدی آخر که خود خواستی
به چونین سپه رزم سازی همی / به زور تن خویش نازی همی
ز کژی نشد راست کار کسی / به ناموس رستن نشاید بسی
نگه کن که بر منهراس دلیر / چه آوردم از گرز و بازوی چیر
گرفتمش تنها چو جنگ آمدم / که در جنگش از یار ننگ امدم
همه کشور روم تا بوم هند / به هم بر زدم تا به دریای سند
نه کس دید یارست برز مرا / نه برتافت که باد گرز مرا
کنون گر نگیری ره کهتری / نیایی بَر شه به فرمانبری
به خاک آرم از ماه گاه ترا / براندازم این بارگاه ترا
تنت پیش جنگال شیران برم / سرت بر سنان سوی ایران برم
به قرطاس بر شد پراکنده حرف / بسان صف ماغ بر سوی برف
چو نامه ز خامه به پایان رسید / سپهبد فرستاده ای برگزید
دگر داد چندی پیام درشت / فرستاده پوینده نامه به مشت
چو آمد به نزد شه قیروان / ورا دید خندان و روشن روان
در ایوانی از درّ تابان چو هور / زمین جزع و دیور زرّ و بلو
دو صد کنگره گردش افراشته / به یاقوت و در پاک بنگاشته
برابرش یک صفّه دیگر ز زر / زمین سیم و بامش ز جزع و گهر
چهل تخت زرین درو شاهوار / چه از زرّش پایه چه از زرّ نگار
میانش ستون چار بفراخته / سپید و بنفش از گهر ساخته
چنان هر ستونی که از رنگ و تاب / گرفتی ز دیدار او دیده آب
مهین مسجد قیروان را کنون / بماندست گویند از آن دو ستون
نهفته به زربفت چینی طراز / گشایندشان روز آدینه باز
برافراز تختی ز زر بود شاه / به کف گرز و بر سر ز گوهر کلاه
فرسته چو بایست نامه بداد / نویسنده بر شه همی کرد یاد
به چوگان فرهنگ پیر کهن / به میدان درافکند گوی سخن
بگفت آنچه بود از پیام درشت / تو گفتی که شمشیر دارد به مشت
برافروخت افریقی از کین و خشم / بپرداخت دل بر فرسته ز چشم
بفرمود تا دست سیلی کنند / به سیلی قفاگهش نیلی کنند
درودش سمن برگ پیری ز بن / برید از دهانش درخت سخن
به خواری و دشنام و زخمش براند / دو سالار بودش ز لشکر بخواند
دو ره صد هزار از دلیران خویش / بدیشان سپرد و فرستاد پیش
فرسته بر پهلوان شست پگاه / خبر دادش از کار شاه و سپاه
ز کینه به خون پهلوان شست چنگ / سبک با سپه شد پذیره به جنگ
دو لشکر برابر چو صف ساختند / درفش از بر مه برافراختند
شد از مهره بر مهر گردون خروش / دم نای در گیتی افکند جوش
زمین با مه از گرد انباز گشت / ز خاور ز بس بیم خور بازگشت
شد از سهم پیچان نهنگ اندر آب / به که بچه بگذاشت پرّان عقاب
دو لشکر به یک ره به هم بر زدند / گهی گرز کین گاه خنجر زدند
ز بس کشته چرخ انبه جان گرفت / ز بس خون دل خاره مرجان گرفت
ز گردان خاور سواری چون ابر / برون تاخت با خشت و با خود و گبر
صف خیل ایران پراکنده کرد / کجا تاخت هامون پرافکنده کرد
چو آمد بر پهلوان سپاه / ورا دید بر پیل در قلبگاه
بر او خشتی از گرد بنداخت تفت / تو گفتی ستاره ز گردون برفت
نیامد گزندی به گرد دلیر / هم آن گه ز پیل ژیان جست زیر
گربیانش با دست و خنجر به مشت / گرفت و ، ز زین زد بکشت
هم از جای تن بر سپه برفکند / همه شیب و بالا تن و سر فکند
بدین دست نیزه، بدان تیغ تیز / به هر دو همی جست رزم و ستیز
به نیزه ز پیل و ، به خنجر ز زین / پلان را همی زد نگون بر زمین
دو سالار افریقی از جنگ او / بماندند بیچاره در چنگ او
سپه نیز ترسنده گشتند پاک / ز خون همچو شنگرف شد روی خاک
یکی زآن دو سالار هشیارتر / خردمند تر بود بیدار تر
به دل گفت کز شاه شد تاج و تخت / همین پهلوانست پیروز بخت
کنون پیش از این کاین کآشفته سپاه / شکست آرد و کار گردد تباه
بَر پهلوان رفت باید مرا / کز او هر چه خواهم برآید مرا
هر آن کاو به هر کار بیند ز پیش / پشیمان نگردد ز کردار خویش
بتر کار را چاره باید گزید / که آسان ترین چاره آید پدید
سبک با تنی صد سران سپاه / بَر پهلوان رفت زنهار خواه
بسی چیز دادش جهان پهلوان / پذیرفت شاهیش بر قیروان
همان گه به کین با سپه حمله برد / هر آن کس که بود از دلیران گرد
ز کشته چنان گشت بالا و پست / که هامون ز مرکز فروتر نشست
به قلب آنکه سالار بد کشته شد / بداندیش را بخت برگشته شد
سواران بریدند بر گستوان / فکندند خفتان و خنجر گران
یکی خواست زنهار و دیگر گریخت / دلاور ز بد دل فزونتر گریخت
چنین تا در قیروان ز اسب ومرد / همه کشته بد راه پر خون و گرد
ز بس خون که هر جای پاشیده شد / زمین همچو روی خراشیده بود
چو آورد چرخ از ستاره سپاه / شب قیرگون شد گروس سیاه
مه اندر کمان برد سیمین سپر / میان بست جوزا به زرین کمر
سپهبد بر مرز شهر ودود / بزد خیمه تا لشگر آمد فرود
بر افریقی از غم جهان تنگ شد / دگر ره سوی چارهء جنگ شد
همه شب به کار سپه ساختن / نپرداخت از گنج پرداختن