چو بر تیره شعر شب دیر باز / سپیده کشید از سپیدی طراز
فرو شست خور تخته لاژورد / ز سیمین نقطها به زر آب زرد
به دشت آمد از قیروان لشکری / که بگرفت از انبوهشان کشوری
سپاهی چو آشفته پیلان مست / همه نیزه و تیغ و خنجر به دست
گرفته سپرها ز چرم نهنگ / برافکنده برگستوان پلنگ
بپوشیده جوشن سران سپاه / ز ماهی پشیزه سپید و سیاه
یکی بهره خفتان ز کیمخت کرگ / هم از مهرهء ماهیان خود وترگ
دو لشکر برآمیخت از چپ و راست / ده و گیر پرخاش جویان بخاست
ز هر سو همی کوس زرین زدند / دو سرنای رویین و سرغین زدند
پر از رنگ یاقوت شد چهر تیغ / پر از اشک الماس شد چشم میغ
هوا پرده ای گشت چون قیر تار / ز خشت اندرو پود و از تیر تار
ز نعره طپان گشت بر چرخ هور / به دیگر جهان جنبش افتاد و شور
خم چرخ ها پاک بر هم شکست / دل کوه و هامون به هم در نشست
ز بس خون روان گشته هر سو به تگ / زمین چون جگر، جوی ها گشته رگ
ز بر مغز کوبنده کوپال بود / به زیر از یلان بر سر او بال بود
شده گرد چون زنگی بی دریغ / ز خون گشته گریان و خندان ز تیغ
از آن کین به دریا درون ماهیان / همی کشته خوردند تا ماهیان
سه روز این چنین بود خون ریختن / بماندند گردان از آویختن
نه کس را بد آرامش از جنگ و تاب / نه در مغز هوش و، نه در دیده خواب
کف از زخم سوده، میان از کمر / دل از جان ستوه آمده، تن ز سر
شد آکنده بر مرد خفتان ز گرد / ز خوی درع ها گشته زنگار خورد
ز بس جوش پیکار و رنج و نهیب / نماند آن زمان پهلوان را شکیب
میان دو صف با کمان و کمند / برون تاخت بر زنده پیلی بلند
به زیر اندرش گفتی آن پیل مست / سپه کش دزی بود پولاد پست
دزی بر سر چار پویان ستون / ز درگاه دز اژدهایی نگون
بسان کهی جانور تیزپوی / چو کوهی خروشنده، کوهی بر اوی
دَدَش خشت و نخچیر مردان جنگ / گیاهاش ژوپین، عقابش خدنگ
ز کفکش همی جوش بر ماه شد / زمین هر کجا گام زد چاه شد
سپهدار با اژدهافش درفش / براو کرده از گرد گیتی بنفش
به افریقی اندر زمان ترجمان / فرستاد و گفت ای بد بدگمان
اگر هست چرخ روان یاورت / فرشته همه آسمان از برت
زمین گنج داری و دریا پناه / زمانه رهی و ستاره سپاه
درختان شوندت دلیران جنگ / همه برگشان تیغ گردد به چنگ
شود کوه خفتان و خورشید ترگ / کند یاری تیغ و خشت و تو مرگ
بکوبم به گرز گران سرت پست / کنم رخش از خون برو تیغ و دست
نیرزی تو و هر چه لشکرت پاک / بَر زخم گرزم به یک مشت خاک
به یزدان گناهیت بودست سخت / کت امروز پیش من افکند بخت
به زنهار پیش آی و فرمان پرست / که تا پیش شاهت برم بسته دست
و گرنه بیا هر دو از نام وننگ / بکوشیم پیش دو لشکر به جنگ
ببینیم تا بر که سختی بود / که را زآسمان چیر بختی بود
نباید مگر نیز خون ریختن / رهند این دو لشکر از آویختن
دژم گفتش افریقی جنگجوی / که رو خیره سر پهلوان را بگوی
تو مشتی نخوردی ز مشت تو بیش / همان زان گران آیدت مشت خویش
جوان کش بود زَهره و زور تن / نبیند کسی برتر از خویشتن
به ماری بسباس دیوی نژند / چه جویی بزرگی و نام بلند
که تنها چو خنجر به چنگ آیدم / ز صد چون تو در جنگ ننگ آیدم
به کین بر زمان پیشدستی کنم / به یک دست با پیل کستی کنم
اگر تنت دریاست ور کوه برز / بسوزم به تیغ و بدرّم به گرز
تو پنجه تن از لشکرت بر گزین / من از لشکر خویشتن همچنین
ببینیم تا در صفت کارزار / کرا زین دو لشکر بود کار زار
چو ایشان ز هم می برآرند گرد / من و تو شویم آن گهی همنبرد
بگفتند و هر دو ز لشکر چو شیر / گزیدند پنجاه گرد دلیر
به ده جای کوشش برانگیختند / بهم پنج پنج اندر آویختند
هم آورد سوی هم آورد شد / در و دشت بر چرخ ناوردشد
گه این جست کین و گه این گفت نام / گه آن تیغ بر کف گه آن خم خام
هوا پر تف خشت و شمشیر شد / دل ریگ تشنه ز خون سیر شد
به کم یک زمان اندر آوردگاه / بد افکنده هر سو یکی کینه خواه
به سربر شده خاک وخون خود و ترگ / به کف تیغشان گشته منشور مرگ
چو از نیمه خم یافت بالای روز / به خاور شتابید گیتی فروز
ز خیل فریقی نبد مانده کس / یکی بود از ایرانیان کشته بس
خروش درای و غو نای و کوس / برآمد ز ایرانیان برفسوس
شه قیروان رخ پر از رنگ شد / از افسوس گرشاسب دلتنگ شد
خروشید کاکنون مرا و تراست / به نزدیک او تاخت از قلب راست
یکی خشت شاهین زو مارپیچ / به کف داشت کز پیچ ناسود هیچ
بزد بر سر پیل و برگاشتش / بر این گوش و ز آن گوش بگذاشتش
زدش دیگری بر قفا ناگهان / که رستش چو دندان برون از دهان
خروشی بزد پیل و بفتاد پست / سبک پهلوان جَست و بفراخت دست
چنان کوفت بر سرش گرز از کمین / که زیرش بلرزید نیمی زمین
برآمیخت مغزش به خون و به خاک / سپه روی برگاشت از جنگ پاک
گریزان چنان شد در آن گرد گرد / کز انبه همی مَرد بر مَرد مرد
چو شب را دونده نوند سیاه / همه تن شد ابلق ز تابنده ماه
همه دشت بد رود خون تاخته / سلیح و درفش و سرانداخته
کسی رست کاو شد به شهر اندرون / دگر کشته شد آنکه ماند از برون
سلیح و سلب هر چه بر دشت و کوه / بد افکنده از خیل خاور گروه
همه برگرفتند ایران سپاه / کس اندر شمارش ندانست راه
چنینست و زینگونه تا بد بسست / زیان کسی سود دیگر کسست
یکی تا نیابد غم رفته چیز / بدان هم نگردد یکی شاد نیز
زمین تا به جایی نیفتد مغاک / دگر جای بالا نگیرد ز خاک
سپهدار از آن پس بر شهر تنگ / همی بود سه روز و نامد به جنگ
چهارم چوزد گنبد لاژورد / به کهساربر چتر دیبای زرد
به زاری بزرگان آن بوم و شهر / برفتند نزد سپهبد دو بهر
کفن در بر و برهنه پای و سر / یکی کودک خرد هر یک به بر
و گر گونه گون هدیه آراستند / وز او پوزش بی کران خواستند
که افریقی ار گم شد از رأی و راه / ز بدبختی آورد بر خود سپاه
ستم کرده بر ما و بر جان خویش / کنون هر چه کرد از بد آمدش پیش
اگر زاد مردی کند پهلون / ببخشد به ما بی گناهان روان
ور افکند خواهد سر ما ز تن / شدیم اینک از پیشش اندر کفن
وز این کودکان گر دلش کینه جوی / ببریم سرشان همه پیش اوی
سپهبد به جان ایمنی دادشان / سوی خانه دلخوش فرستادشان
پس آن گرد سالار را خواند پیش / که پذرفته بودش به زنهار خویش
ورا کرد بر قیروان شهریار / به شادی شدندش همه شهریار
نثار و گهر ریختش هر کسی / ز هر گونه بردند هدیه بسی
از آن پس که سالار بد شاه گشت / بلند افسرش همبر ماه گشت
جهان را چنین پای بازی بسست / ز هر رنگ نیرنگ سازی بسست
یکی را ز ماهی رساند به ماه / یکی را زماه اندر آرد به چاه
یکی چیز گرد آرد از هر دری / کشد رنج و ، آسان خورد دیگری
نه زو شاید ایمن بدن روز ناز / نه نومید گشتن به روز نیاز
بسا کس که صد ساله را کار پیش / همی کرد و روزی نبد زنده بیش
بسا سالیان بسته دربند و چاه / که شد روز دیگر خداوند جاه
جهان جاودان با کسی رام نیست / به یک خو برش هرگز آرام نیست
دهندست، لیکن به هر روی وسان / به کس چیز ندهد جز آن کسان
به شادی بداردت بر بیش و کم / از آن پس دلت را سپارد به غم
یکی میهمان خوان پر خواستست / تو مهمان، زمین خوان آراستست
بخور زود ازو میهمان وار سیر / که مهمان نماند به یک جای دیر
چه باید که رنج فزونی بریم / به دشمن بمانیم و خود بگذریم
پس آن خیره سالار بی مغز و هوش / که گرشاسب بینیش ببرید و گوش
ببرد از مهان مرد صد را ز راه / چنان ساخت کز بامداد پگاه
چو آید نشیند بر شاه دیر / گروهش نهان درع و خنجر به زیر
ببرند ناگه سر شاه پست / بگیرند شهر و برآرند دست
کسی بر شه آن راز بگشاد زود / شه از ویژگان هر که شایسته بود
سگالید با ریدگان سرای / همه تیغ و جوشن به زیر قبای
درفش شب تیره چون شد نگون / دمید آتش از گنبد آبگون
نشست از برگاه بر شاه نو / مهان ره گشادند بر راه رو
چو پیش آمد آن بدنهان باگروه / برافراخت سر شاه دانش پژوه
بدو گفت کای غمر تنبل سگال / همی خویشتن بر من آری همال
کجا آید از غرم کار هژبر / کجا آورد گرد باران چو ابر
چو گل کی دهد بار خار درشت / گهر چون صدف کی دهد سنگپشت
نخستینت کو گنج و فّر و مهی / که جویی همی همت تخت و تاج شهی
نه بر جای هر کار ناسازوار / بود چون پلی ز آنسوی جویبار
تن غنده را پای باید نخست / پس آن گاه خلخالش باید جست
چنان دادن که بخت بدت خوار کرد / جهان خوردت و باز نشخوار کرد
نبد در خور پهلوان این هنر / که گوشت برید و نبرید سر
پس از خشم فرمود و گفتا دهید / همه دست و خنجر به خون برنهید
دل و مغز سالار کردند چاک / گروهانش را سر بریدند پاک
فکندند تنشان به ره یکسره / سرانشان زدند از بر کنگره
که تا هر که بیند بداند درست / که با شه نباید ز دل کینه جست
رهی را شدن در دم مار وشیر / از آن به که بر شاه باشد دلیر
زمانه چنینست ناپایدار / گه این راست دشمن، گه آنراست یار
دو دستست مر چرخ را کارگر / بدین تیغ دارد، به دیگر گهر
یکی را به گوهر توانگر کند / یکی را تن از تیغ بی سر کند
چو زآن کین شد آگه سپهدار گو / ببد شاد و آمد بر شاه نو
پسندید و گفت از تو چونین سزید / که زشتیست بند بدان را کلید
سپهریست شاهی ورا مهر گاه / بروجش دژ و اخترانش سپاه
عروسیست خوبیش باژ و درم / سر تیغ پیرایه، کابین قلم
به سهم وسکه داشت باید شهی / که چون این دو نبود نپاید مهی
به کار شهی هر که سستی کند / بر او هرکسی چیره دستی کند
نکوکاری ار چه براز خوش خوییست / بسی جای زشتی به از نیکوییست
از آن پس یکی ماه دل شادمان / بدش با مهان سپه میهمان
نهان گنج افریقی از زیر خاک / همه هر چه گفتند برداشت پاک
همان جا بر قیروان با سپاه / همی بود دل شادمان هفت ماه
بزرگان و شاهان خاور زمین / ز بربر دگر سروران همچنین
جدا گونه گون هدیه ها ساختند / یکی گنج هر یک بپرداختند
شده آکنه نزدیکش از باژ و ساو / ز دینار گنجی چهل چرم گاو
ز خرگاه و از فرش و پرده سرای / که داند شمرد آنچش آمد به جای
طرایف بد از پیل سیصد فزون / هم از بار دیبا هزاران هیون
دگر چاره صد بختی و بیسراک / به صندوق ها بار بد سیم پاک
دو صد شاخ مرجان به زر کرده بند / که هر شاخ از آن بد درختی بلند
دو صد درج دّر و عقیق و بلور / هزار و چهل و تنگ خز و سمور
ز زنگی و نوبی سیه تر ز قار / دگر گونه گون بردهء بی شمار
هزار استر زینی تیز گام / سراسر به زرّین و سیمین ستام
هزار از عتابی خز رنگ رنگ / شتروار صد پوست های پلنگ
ز موی سمندر صد و شست ازار / که نکند بر او آتش تیزکار
زرافه چهل گردن افراشته / همه تن چو دیبای بنگاشته
همه برد از آن جایگه با سپاه / به سوی قراطیه برداشت راه