اسدی توسی › بازگشتن گرشاسب و دیدن شگفتی‌ها| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پر از نخل خرما یکی بیشه دید / چنان کآسمان بد درو ناپدید
تو گفتی مگر هر درختی ز بار / عروسیست آراسته حوروار
از آهو همه بیشه بیش از گزاف / از آن آب کافورش آمد ز ناف
به مرز بیابان و ریگ روان / گذر کرد از اندوه رسته روان
بسی زرّ از آن ریگ برداشتند / که یک گام بی زرّ نگذاشتند
چو از ریگ بگذشت و راه دراز / بَر مرغزاری خوش آمد فراز
پر از مرغ رنگین همه مرغزار / به دستان خروشنده هرمرغ زار
از آن خیل مرغان جدا هر کسی / گرفتند از بهر کشتن بسی
به آهن همی حلقشان هر که کشت / بریده نشد جز به سنگ درشت
از آن پس کهی دید برتر ز میغ / که از تیغ او بر زدی ماه تیغ
هر آن مرغ پرّنده اندر هوا / که کردی بر آن کوه رفتن هوا
توانش نبودی پریدن ز جای / مگر همچو پیکان دویدن به پای
همان جا دگر سنگ بد جزع رنگ / ز هر سنگ پیدا نگار پلنگ
که هر سنگ اگر پاره شد صد هزار / به هر سنگ بر بد پلنگی نگار
از آن هر که بستی یکی بر میان / نکردی پلنگ ژیانش زیان
دگر جای در ره دهی چند دید / بَر کوهی از تازه گل ناپدید
بر آن کوه بتخانه ای ساده سنگ / چو دیبا همه سنگ اورنگ رنگ
یکی تخت پیروزه اندر میان / همه تخت بر پیکر چینیان
ز زرّ و ز یاقوت و درّ و جمست / درو چاربت دست داده به دست
سخنگوی هر چار با یکدگر / نماینده انگشت و پیچنده سر
نبدشان دل و جان و، بدشان سخن / ندانست کس گفت ایشان ز بن
ولیک ار بدی ده تن از مردمان / جدا هر یکی زو به دیگر زبان
ز هر چاربت گفتگوی و خروش / چو گفتار خویش آمدیشان به گوش
دگر شهری آمدش کوچک ز پیش / در او مردم انبوه از اندازه بیش
به نزدش یکی چشمهء آبگیر / که پهناش نگذاشتی کس به تیر
از آن چشمه شبگیر تا گاه شام / همی ماهی آورد هر کس به دام
بکردندی آن را به خورشید خشک / چو کافور بد رنگ و ، بویش چو مشک
جدا هر کسی رشته ز آن تافتی / چو از پنبه زو جامه ها بافتی
به کوه اندرش چشمه بد نیز چند / به کام اندرون آب هر یک چو قند
به گرما بدی گشته آن آب یخ / به سرما روان از بَر ریگ و شخ
دگر دید بتخانه از زرّ خام / سپیدش در و بام چون سیم خام
میانش یکی تخت سیمینه ساز / بدان تخت زرین بتی خفته باز
سَر سال چو آفتاب از بره / فروزنده کردی جهان یکسره
برآن تخت بت بر سر افراشتی / بجَستی و یک نعره برداشتی
گر آب از دهانش آمدی شاخ شاخ / بر میوه آن سال بودی فراخ
و گر نامدی، داشتندی به فال / که ناچار برخاستی تنگسال
از آن هر کس آگاه گشتی ز پیش / مر آن سال را ساختی کار خویش
برابرش میلی بد انگیخته / از آن میل طبلی در آویخته
کرا دور بودی کس و خویش ویار / به نامش چو بردی زدی کف دو بار
شدی طبل اگر مرده بودی خموش / و گر زنده بودی گرفتی خروش
از آن چند منزل دگر برگذشت / به نخچیر گه بود روزی به دشت
زمین دید یکسر همه ساده ریگ / بر و بوم از او همچو بر جوش دیگ
فروزان در آن ریگ با تف و تاب / دوان ماهیان دید همچون در آب
به اهواز گویند باشد همین / نیابند جایی به دیگر زمین
به بومی بود خشک و از نم تهی / خورندش زنان از پی فربهی
به جایی دگر دید بر سنگلاخ / درختی گشن برگ بسیار شاخ
برو پشم رسته ز میشان فزون / به نرمی چو خز و به سرخی چو خون
یکی شهر بد نزدش آراسته / پر از خوبی و مردم و خواسته
از آن پشم هر کس همی تافتند / وز او فرش و هم جامه ها بافتند
هر آن گه خّرم بهار آمدی / گل آن درخت آشکار آمدی
چو گاوی یکی جانور تیزپوی / ز دریا کنار آمدی نزد اوی
شدی گه گهش پیش غلتان به خاک / چو خواهشگری پیش یزدان پاک
همی تا بدی گل ز نزدش سه ماه / نرفتی، مگر زی چراگاه گاه
چو گلهاش یکسر فرو ریختی / خروشیدن و ناله انگیختی
زدی بر زمین سر ز پیش درخت / همی تا بکردی سرو لخت لخت
شدی باز و تا گل ندیدی به بار / نگشتی به نزد درخت آشکار
از آن جایگه رفت خّرم روان / به پیش آمدش ژرف رودی روان
چو خور برکشیدی به خاور فرود / سوی باختر رفتی آن ژرف زود
چو از باختر باز برتافتی / سوی خاور آن آب بشتافتی
مر آن را ندانست کز چیست کس / شدن روز و شب، بازگشتن ز پس
دو روز از شگفتی همان جا بماند / چو لختی برآسود لشکر براند
یکی پشته دید از گیا حله پوش / بر او سبز مرغی گرفته خروش
خوش آواز مرغی فزون از عقاب / کجا خشک دشتی بدو دور از آب
وی از بهر مرغی بدی آبکش / شدی حوصله کرده پر آب خوش
یکی پشته جستی سراندر هوا / نشستی براو بر کشیدی نوا
که تا هر که مرغی بدی آب جوی / برش تاختندی به آواز اوی
مر آن مرغکان را همه آب سیر / بکردی، پس از پیشه رفتی به زیر
دگر چند که دید یک سو ز راه / نمک سر به سر سرخ و زرد و سیاه
به یک رنگ هر کوه بر گرد اوی / هم از رنگش استاده آبی به جوی
بر راغشان نیستان و غیش / رَم شیر هر سونش از اندازه بیش
یکی گلبن تازه در نیستان / گلش چون قدح در کف می ستان
هر آن غمگنی کآمدی نزد اوی / شدی شاد کآن گل گرفتی به بوی
گرش بیم بودی ز شیر نژند / چو بر شیر رفتی نکردی گزند
اگر چه بدی گلش پژمرده سخت / چو شاخی بریدی کسی ز آن درخت
به می درفکندی شکفته شدی / دگر باره گلهاش کفته شدی
همه نیسان گشت گرد دلیر / به شمشیر بفکند بسیار شیر
دگر مرغکان دید همچون چکاو / همه بانگ رفت از بر چرخ گاو
میان آتشی بر کشیده بلند / خروشان و غلتان درو بی گزند
از آن پهلوان را دو رخ برفروخت / کز آتش همی پّر ایشان نسوخت
به ژوها شنیدم که باشد چنین / جز از بیم شروان دگر نیست این
چنین گفت داننده ای زآن سپاه / که شهری است ایدر به یک روزه راه
به بام آنکه دارد ز هیزم پسیچ / گشادن نیارند از این مرغ هیچ
که آتش براو برفروزدش زود / گرد نعره ز آن آتش تیز و دود
دو هفته چنان چون سمندر بود / ندارد غم ار بآتش اندر بود
کشندش سبک هر که آرد به دست / بدان شهر خوانندش آتش پرست
از آن برد چندی ز بهر شگفت / وز آن دشت روز دگر برگرفت
شد آنجا که گیرد همی روی بوم / ز بهر محیط آب دریای روم
ازین سو بدان سوی دیگر کشید / سوی مرز شیزر سپه در کشید
چنان دید دریا ز بس موج تیز / که بر هم زدی گیتی از رستخیز
تو گفتی زمین رزم سازد همی / سپه ساخت بر چرخ بازد همی
شدست ابر گردش به کین تاختن / سوارانش کوه اند در تاختن
ز شبگیر تانیم شب در خروش / دریدی همی چرخ را موج گوش
ستادی گه نیمشب چون زمین / بدی تاسپیده دمان همچنین
در آن شورش آمد همی زی کنار / شکسته شدی خایهء بی شمار
که هر یک سر موج را تاج بود / به بالا مه از گنبد عاج بود
نه آن خایه دانست کس کز کجاست / نه آن مرغ کز وی چنان خایه خاست
همان جا دگر دید چند آبگیر / پر از مردم خرد همرنگ قیر
که گرز آن یکی ساعتی دور از آب / بماندی، بمردی هم اندر شتاب
دگر جانور دید چندان هزار / که میگشت بر گرد دریا کنار]
شنیدم که شب هم بر آن بوم و بر / ز دریا برآید یکی جانور
ز زردی همه پیکرش زرّ فام / درفشان چو خورشید هنگام بام
تن آنجا که خارد به سنگ اندرون / زمین گردد از موی او زرّ گون
برد هر کسی جامه بافد از وی / چو آتش دهد تاب و چون مشک بوی
ز صد گونه هزمان بدو گرد گرد / کس اش باز نشناسد از زرّ زرد
از او کمترین جامه شاهوار / به ارزد به دینار گنجی هزار
یکی جامه ز آن تا ببردی به گنج / به کف نآمدی جز به بسیار رنج
جهان پهلوان داشت ز آن جامه شست / که ناید به عمری یکی ز آن به دست
چهل روز نزدیک دریا کنار / شب از بزم ناسود و روز از شکار
در آن مرز بد بیشه بید وغرو / میانش بنی نوژ برتر ز سرو
درو رسته گل صدهزاران فزون / سپیدش گل و برگ زنگارگون
هر آن کس کز آن گل گرفتی به بوی / شدی مست وخواب او فتادی بر اوی
چو بغنودی آن کار دیدی به خواب / کزو شست باید همی تن به آب
ببوئید و شد هر کس از خواب سست / وز آن خواب تنشان ببایست شست
سوی اندلس برد از آن جا سپاه / که آرام نآورد روزی به راه
بر اندلس باز دل شادکام / برآسود یک هفته با بزم و جام
سر هفته برداشت و جایی رسید / کهی چند راهمبر مه بدید
پر از برف هر که ز بن تا به تیغ / برافراز هر که یکی تیره میغ
به سرما و گرمای سخت شگرف / بر آن کوه ها میغ بودی و برف
بر آن برف بد جانور مه ز پیل / چو مشکی پر از آب همرنگ نیل
گشادند و خوردند هر کس همی / از آن آب خوش شان نبد بس همی
سپه گرد هر کوه بشتافتند / بسی کان سیم سره یافتند
همه در دل سنگ بگداخته / چو آب فسرده برون تاخته
به خروار بردند از آن هر کسی / دگر نیز از ایشان سرآمد بسی
سپهبد هیونان سرکش هزار / به صندوق ها کرد از آن نقره بار