اسدی توسی › بازگشت گرشاسب به ایران| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پذیره فرستاد بر چند میل / بر آراست گاه از بر زنده پیل
ز دیبا زده سایبان بر سرش / بزرگان پیاده به پیش اندرش
چو نزدیک شد شادمان رفت پیش / نشاندش سوی راست بر تخت خویش
ببوسیدش از مهر و پرسید چند / گرفت آفرین پهلوان بلند
خراج همه خاور و باژ روم / هرآنچ آورید از دگر مرز و بوم
همه با دگر هدیه ها پیش برد / همه سرگذشتش براو برشمرد
سخن راند از افریقی و منهراس / بسی یاد کرد از جهانبان سپاس
مر آن دیو را بسته پیش سیاه / بیاورد، تا دید ضحاک شاه
دو دندانش از یشک پیلان فزون / بیفکند پیشش چو عاجین ستون
سپاه و شه از سهم آن نره دیو / بماندند با یاد کیهان خدیو
که پاکا توانا خدای بزرگ / که دیوی چنین آفریند سترگ
هم او سرکشی زورمند آورد / کزاین گونه دیوی به بند آورد
بفرمود شه چاردار بلند / مر آن زشت پتیاره کرده به بند
همه تن به زنجیرهای دراز / به میدان بدآن دارها بست باز
ز نظاره کشور پر از جوش گشت / بسا کس ز دیدارش بی هوش گشت
بی اندازه هر کس خورش ز آزمون / همی تاخت از پیش او گونه گون
دو چندان که یک مرد برداشتی / وی آسان به یک دَم بیوباشتی
وزآن پس مهان را همه خواند شاه / به بگماز با پهلوان سپاه
نشاندش بر خویش بر دست راست / به شادیش با جام بر پای خاست
بفرمود تا هر که جستند نام / همیدون به یادش گرفتند جام
یکی مهش هر روزنوچیز داد / جدا هر دمی پایه ای نیز داد
سَر ماه دادش کلاه و کمر / یکی مهر مجوق و زرین سپر
خراج همه بوم خاور زمین / دگر هرچه آورده بد همچنین
سراسر بدو داد بسیار چیز / به طنجه دگر هر چه بگذاشت نیز
فرستاد بازش سوی سیستان / بشد شاد دل گرد گیتی ستان
به دیدار جفت و پدر چند گاه / همی زیست آسوده از رنج راه