نریمان سپاه از ره آورد بود / همان گاه خواندش سپهدار زود
یل زاولی ده هزار از شمار / گزین کرد وز ایرانیان شش هزار
بدو داد و کارش همه کرد راست / بدو گفت کاین رزم دیگر تراست
نریمان یل رفت و لشکر کشید / برابر چو نزدیک خاقان رسید
بزد خیمه و صد سوار از سران / گزین کرد کین جوی و کند آوران
به رسم طلایه برفت از سپاه / همی کرد مر چینیان را نگاه
سواری هزار از دلیران چین / طلایه بُدند اندر آن دشت کین
به هم باز خوردند و رزمی بخاست / که گیتی به زیر و زبر گشت خواست
همه درع گردان شد از ریز خون / چه بر چشمه نو حله لاله گون
نریمان میان بست مر جنگ را / عنان داده مه نعل شبرنگ را
گرفت از دلیران یکی را کمر / برآورد و زد بر سواری دگر
بکشت آن دو را و دگر ره به کین / دو تن را گریبان گرفت از کمین
به هم بر سر و گردن هر دو گرد / همی کوفت تا مغزشان کرد خرد
همی تاخت زینسان چو غرّنده میغ / نه بایست گرزش نه خشت و نه تیغ
به چشم مه اندر همی گرد زد / ز زین مرد بربود و بر مرد زد
گریبان سی مرد زینسان به مشت / گرفت و چهل تن بدان سی بکشت
بماندند بیچاره ترکان ز کار / ندیدیم گفتند از ینسان سوار
چو زینسان کشد مرد جنگی به مرد / چه آرد به شمشیر و گرز نبرد
یکی نیمه شد کشته بی تیغ تیز / نهادند دیگر سراندر گریز
خبر یافت خاقان سبک بر نشست / دژم شد چو دید از طلایه شکست
همه گیتی از خون در آغاز بود / اگر کوه اگر دشت اگر غار بود
ندید از بنه رزم را رای و روی / که بنهفت شب روی گیتی به موی
نریمان ز سوی دگر باز گشت / ببودند تا تیره شب در گذشت
چو گشت آینه رنگ روی سپر / دراو مهر رخشنده بنمود چهر
گرفتند هر دو سپه تاختن / کمین کردن و صفّ کین ساختن
ز منجوق و از گونه گونه درفش / شد آذین زده روی چرخ بنفش
به ابر اندر از کوس فریاد خاست / ز هر سو چکاکاک پولاد خاست
همه آسمان گرد لشکر گرفت / همه دشت خنجیر و خنجر گرفت
ز خون عیبه ها لاله کردار شد / سنان ارغوان تیغ گلنار شد
به هر گوشه بُد گنبدی خاسته / هوا را به گلشن بیاراسته
همه گنبد از گرد گردنکشان / گلشن قطرهٔ خنجر سر فشان
ز بس ترگ پاشیده هامون به چهر / درفشان چو در شب ستاره سپهر
زده کله بر کشته کرکس در ابر / طمع کرده روبه به مغز هژبر
ز کُه دیدبان دیده بگماشته / به هامون یلان نعره برداشته
بدینگونه تا شب نیامد فراز / نچیدند کس دامن رزم باز
چو آن آتشین گوی را تیره شب / فرو خورد چو هندی بوالعجب
دو لشکر ز جنگ آرمیدند و جوش / طلایه همی داشت هر گوشه گوش
تن خسته بستند و شستند پاک / نهفتند مر کشته را زیر خاک
سُته بود دشمن ز جنگ و ستیز / گرفتند هم در دل شب گریز
نیارست بودن در آن دشت کس / نشستند یک روزه ره باز پس
بر آن مرز شهری دلارام بود / که آن شهر را خامجو نام بود
در شهر لشکر بیاراستند / ز هر گوشه دیگر سپه خواستند
چو زد آتش از کورهٔ سبز تاب / شد آن تازه گلهای گردون گلاب
طلایه رسانید زود آگهی / که از چینیان گشت گیتی تهی
ز چندان سپه نیست بر جای کس / مگر خیمه ای چند بر پای و بس
خروش از دلیران ایران بخاست / پس گردشان برگرفتند راست
به روز دگر ناگهان گرمگاه / رسیدند در لشکر کینه خواه
طلایه نخستین به هم برزدند / پس آن گه بر انبوه لشکر زدند
چنان سخت شد جنگ هر دو گروه / که در لرزه افتاد از آن دشت و کوه
جهان شد ز صندوق پیلان جنگ / پر از آتش انداز و تیر خدنگ
همی زهر زخم پرند آوران / برآمیخت با مغز کند آوران
شد از تفّ خنجر دل خاره موم / ز زهر سنان باد گیتی سموم
فروهشت دامن ز خورشید گرد / بلا بر نوشت آستین نبرد
در ایران بُد آشوب و در روم جوش / به چین خاست گرد و به خاور خروش
چو دریای خون شد سپهر برین / درو کوه کشتی و لنگر زمین
تو گفتی شبست از سیاهی زمان / سنان ها ستارست گرد آسمان
نریمان برون تاخت از صف سمند / به یکدست تیغ و به دیگر کمند
چو دیوی که گردد ز دوزخ رها / بدین دستش آتش بدان اژدها
چپ و راست هامون نوشتن گرفت / به گرد هم آورد گشتن گرفت
سر تیغش از دل دم آشام شد / کمندش بر اندامها دام شد
گهی کشت یک یک از اندازه بیش / گهی خیل خیل اندر افکند پیش
ز کشته همه دشت پر پشته کرد / یلان را ز بس زخم سر گشته کرد
بدانست خاقان که یک یک به جنگ / ندارند در رزم با او درنگ
دو صد تن گزید از دلیران چین / به یک سوی لشکر شد اندر کمین
سواری بفرمود تا جنگجوی / شدش پیش و بنداخت خشتی بروی
پس از وی گریزان سر اندر کشید / بیآمد چو نزد کمینگه رسید
همان گاه خاقان کمین بر گشاد / سپه زی نریمان به کین سرنهاد
ز گردش چو دیوار پولاد بست / گرفتند و بروی گشادند دست
ببارید چندان برو گرز و تیغ / که در سال باران نبارد ز میغ
نترسید و خنجر برآهخت گرد / به خاقان نخست از همه حمله برد
تنش را به یک زخم ماند از کمین / یکی نیمه بر زرین یکی بر زمین
از آن پس تن افکند بر دیگران / همی زد به تیغ و به گرز گران
همه دشت از ایشان سرافکند و دست / به یک بار بر قلبشان بر شکست
دلیران ایران پس گرد چیر / همی حمله کردند غرّان چو شیر
سر کشته خاقان ز پیش سپاه / ببردند بر نیزه تا قلبگاه
به ترکان غریو اندر افتاد پاک / فکندند یکسر تن از زین به خاک
کلاه و کمرها بینداختند / خروشیدن و مویه بر ساختند
فکندند منجوق و کوس نبرد / گریزان برفتند پر خون و گرد
دو بهره شده کشته و دستگیر / دگر خستهٔ خنجر و گرز و تیر
در شهر بستند یک باره تنگ / ز دروازه بردند بر باره جنگ
ز پیرامن شهر صف زد سپاه / نهادند هر سو یکی رزمگاه
ببد باره پر دایره سر به سر / ز بس جوشن و گونه گون سپر
بپوشید باران سنگ آفتاب / ز پیکان فرو ریخت پرّ عقاب
چنان نوک ناوک همی مغز دوخت / که بر سر همی ترگ ازو برفروخت
ز پولاد بد پنجه ها بی شمار / کمندی ز هر پنجه در استوار
کجا باره ز انبه بپرداختند / خم پَنجه در باره انداختند
به دو مرد جنگی به دیوار بر / همی تاخت چون غنده بر تار بر
نریمان سپر زود بر سر گرفت / بَرِ در شد و گرز کین برگرفت
همی کوفت تا در همه پاره شد / تن افکند در شهر و بر باره شد
بپرداخت دیوار از انبوه مرد / فرو زد به باره درفش نبرد
نهادند لشکر به تاراج سر / همه شهر کردند زیر و زبر
بکشتند چندان از آن جایگاه / ز کشته بُد از بوم و بر بام راه
همه کاخ و بتخانه ها گشت پست / شکسته بت و سرنگون بت پرست
به هر کس یکی گنج آراسته / رسید از بت و گونه گون خواسته
چو بردند پاک آنچه بایسته بود / زدند آتش اندر همه شهر زود
به هر کاخی اندر هوا باد تفت / شراعی زد از دیبهٔ زرّ بفت
جهان پاک از آتش چنان بر فروخت / که زیر زمین گاو و ماهی بسوخت
بر آمد ز هامون به چرخ بنفش / دفشنده هر سو درفشان درفش
چو باغی شد آن شهر پر نوسمن / عقیقین درختان و سیمین چمن
به زیرش زر و پوش سوسن نشان / زبر ابری از مشک بُسّد فشان
چو جوشنده دریائی از سندروس / بخارش همه زیرهٔ آبنوس
تو گفتی زمین زر گدازد همی / هوا زرد بیرم طرازد همی
چو از شهر جز خاک چیزی نماند / نریمان دگر روز لشکر براند
به یک روزه ره بر فرو آرمید / ببد تا جهان پهلوان در رسید