اسدی توسی › خبر یافتن فغفور از کشتن جرماس و قلا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وز آن روی جرماس و جنگی قلا / چو ماندند بی جان به چنگ بلا
ز هر در خبر نزد فغفور شد / دژم گشت و ز آرام دل دور شد
یکی هفته با درد و با سوک بود / از آن پس تکین تاش را خواند زود
دوباره چهل بار بیور هزار / گزین کرد گُردان خنجر گذار
برایشان ز خویشان دو سالار کرد / دو صد پیل با هر یکی بار کرد
شتابنده فرمود تا رزم ساز / همه پیش گرشاسب رفتند باز
دگر لشکری بی کران بر شمرد / که آید به جنگ نریمان گرد
بد اندر کجا پهلوان سپاه / که آمد نوند نریمان ز راه
خبر داد کز نزد فغفور چین / سپاهی بی اندازه آید به کین
درازای لشکرگه آن سپاه / به نزد عقاب ار بپّرد دو ماه
بیابان یکی گام بی مرد نیست / همه چرخ یک برج بی گرد نیست
سوی من دگر لشکری رزم ساز / برون کرد خواهم شدن پیش باز
ز دو روی پیشست پیکار سخت / بکوشیم تا مر کِرا یار بخت
به پاسخ سپهدار گفتش که هیچ / مبر غم تو رزم آر و مردی پسیچ
به هر کار بیدار و بشکول باش / به شب دشمن خواب فرغول باش
دو چندان اگر لشکر آید به جنگ / به یک حمله شان بیش ندهم درنگ
کنم کارزای به روز ستیز / کز او باز گویند تا رستخیز
ده و شش هزار دگر نامجوی / به یاری فرستاد نزدیک اوی
یکی نامه شاه کجا در نهان / بیآورد زی پهلوان جهان
که سالار فغفور چین داده بود / نهفته پیامش فرستاده بود
که چون با سپه گردن افراخته / بیایم ، کنم صفّ کین ساخته
تو زآن سو بزن بر بُنه با سپاه / به شمشیر از ایرانیان کینه خواه
سپهبد ورا گشت از آن مِهر دوست / بدانست کز دل هواخواه اوست
بسی دادش امید و چندی نواخت / هم آنجا که بُد کار لشکر بساخت
که بُد شهر با لشکری یار او / همه خشنو از خوب کردار او
چو بدخواه با لشکر اندر رسید / برابر ستاره به مه بر کشید
یکی پیل بُدش از سپیدی چو عاج / ببست لز برش تخت صندوق ساج
گزین کرد گردی هزار از سران / برافراخت از کوهه گرز گران
سوی چینیان رفت تا بنگرد / درفش سران یک به یک بشمرد
جهان دید یک سر رده در رده / شراع و درفش و ستاره زده
ز هر سو سرا پرده از رنگ رنگ / همان خرگه و خیمهای پلنگ
طلایه چو دیدش سبک تاختند / به یک جای پیکار برساختند
سپهبد برانگیخت پیل از نخست / ز ترکش خدنگی دو شاخه بجست
یکی را زد افتاد بر گردنش / سرش را چو گویی ربود از تنش
دگر دید تازان سواری دلیر / سبک جست با خنجر از پیل زیر
زدش بر سر و ترگ و خفتان کین / به دو نیم شد مری با اسپ و زین
طلایه چو دیدند بگریختند / کس از بیم جان در نیاویختند
جهان پهلوان نیز برگشت باز / که شب تنگ بُد نبد رزم ساز
تن کشتگان هر دو زآن دشت کین / به سالار بردند ترکان چین
دل هر دو سالار از آن خیره شد / جهان پیش چشم یلان تیره شد
بر افکند هر یک نوندی به راه / یکی نامه با کشتگان پیش شاه
که گفتند گرشاب سست است و پیر / ببین زخمش اینک به تیغ و به تیر
به پیکان سر از تن رباید همی / به تیغش ز یک تن دو آید همی
از ایران سپاهست بسیار مر / همه جان فروشان پیکارخر
سوارانش چونان که روز نبرد / ز دریا به گردون برآرند گرد
به نوک سنان روم بر چین زنند / به گرد مه از نیزه پرچین زنند
پیاده چو بندند درهم سرای / نه پیچند اگر موج خیزد ز جای
تو گویی که دیوار صف بسته اند / اگر چون درخت از زمین رسته اند
به آهون زدن در زمان از شتاب / سبکتر ز ماهی روند اندر آب
اگر در بیابان بَر ریگ و سنگ / نشان سازی از حلقهٔ خرد تنگ
به زودی ز صد میل ره بیشتر / بر آن حلقه ز آهون برآرند سر
سپهکش چو گرشاسب گرد دلیر / که نخچیر او گرگ و دیوست و شیر
ز هامون به پیل اندرون روز کین / درآید چو چابک سواری به زین
یکی نیزه زآهن به چنگ اندرون / تو گویی که هست آسمان را ستون
کجا کوفت برکوه گرز گران / در آن زخم کُه بگذرد کاروان
پیاده کند بیش جنگ و نبرد / بر آرد ز گردان گه حمله گرد
ولیکن به بخت تو شاه بلند / پَس نامه نزد تو باشد به بند
چو شب تیغ مَه برکشید از نیام / به ادهم برافکند زرین ستام
ز هر دو سپه خاست بانگ جرس / طلایه همی گشت بر پیش و پس
همه شب دلیران ایران و چین / در آرایش رزم بودند و کین