دهی دید در راه در دشت و راغ / بی اندازه پیرامنش کشت و باغ
مِه ده پذیره شدش با گروه / بیاراست بزمی به فرّ و شکوه
ورا میهمان داشت با مهتران / پراکنده نزل و علف بی کران
به هر کس چنان هدیه دادن گرفت / کزاو ماند گرد سپهبد شگفت
چه مردی بدو گفت کاین دستگاه / شهان را بود بر فزونی و گاه
چنین داد پاسخ که دهقان به کار / چو از کشت شد وز گله مایه دار
براو بی زیان بگذرد سال پنج / بیابد بر از هر چه برداشت رنج
نباشد شگفت از ره باستان / که از سیم و زر باشدش آستان
توانگر چو من نیست ایدر کسی / ندارم کس و چیز دارم بسی
خورم خوش همی هر چه دارم به ناز / نپایم که گیتی نپاید دراز
توانگر که او را نه پوشش نه خورد / چه او و چه درویش با گرم و درد
همه شادی آنراست کش خواستست / کرا خواسته کارش آراستست
بسان درختیست گردنده دهر / گهی زهر بارش گهی پای زهر
به چشم سر آیدت حور بهشت / به چشم دل از دیو دارد سرشت
یکی خانه آباد هرگز نکرد / که از ده فزون بر نیآورد گرد
درو خوش دو تن راست چون بنگری / به غم نیست این هر دو را رهبری
یکی آنکه از رأی و دانش تهیست / دگر آنکه باچیز و با فرهیست
مه ده منم و این ده ایدر مراست / از ایران پدر مادرم از کجاست
خداوند این کشتورز و گله / به من شاه چین کرد این ده یله
مرا شادمان داشت فغفور چین / بر او کردم اندر جهان آفرین
سپهدار نیز ارش باشد پسند / ز تاراجم ایمن کند وز گزند
هر آنچش هوا بُد سپهدار داد / وز آنجا سپه راند هم بامداد
به منزل سراپرده چون برکشید / ز دهقان یکی نامه اندر رسید
که زنهار شاها بدین مرد پیر / ببخشای و من بنده را دست گیر
کنیزی بُدم چنگساز از چگل / فزاینده مهر و رباینده دل
به مشکوی سرو بهاری سرای / به بزم اندر آوای بلبل سرای
به پیری جوان بودم از ناز او / شده دل به دستان و آواز او
بر او بر کسی ز آن سپه شیفتست / ز پنهانش بُر دست و بفریفتست
جهان پهلوانش گر آرد به دست / فرستم به جایش پرستار شست
اگر یابم آن زاد سرو روان / تن مرده را داده باشی روان
دژم شد جهان پهلوان چون شنید / بسی در سپه جست و نامد پدید
سرایی یکی دید کش پرده بود / پس خیمه اندر نهان کرده بود
به چین هر دو بگریختن خواستند / نهانی چو ره را بر آراستند
شد این آگهی زی سپهبد درست / سبک هر دوان را گرفت و بجست
کنیزک پدید آمد اندر قبای / میان بسته چون ریدگان سرای
زره کرده پوشش به جای حریر / کمر همچو دربسته مژگان چو تیر
دو مشکین کمند از بر گرد ماه / گره کرده در زیر پَرّ کلاه
مراو را ز صد گونه خوبی و ناز / فرستاد نزدیک بهمرد باز
همان جا به درگاه دهقان پیر / ببارید بر بنده باران تیر
سرش را ز تن برد و بردار کرد / تنش را خور گرگ و کفتار کرد
وز آن جا به شهر فغفور شد / بر آسود و از رنجگی دور شد
به بدرود کردن فرستوه شاه / در آن هفته بُد با نریمان به راه
همان روز کآمد سپهبد فراز / وی آمد هم از راه زی شهر باز
ز نزل و علف هر چه بودش توان / بیاراست و آمد بَر پهلوان
بسی هدیه های نوآیینش داد / همیدون یکی گاو زرینش داد
نگارش ز یاقوت و دُرّ خوشاب / درونش بیاکنده از مشک ناب
ز نو ارغوان وز سپرغم به بر / یکی افسرش برنهاده به سر
بدو گفت داریم ما هر کسی / در این گاو مروای فرّخ بسی
ورا سال گیریم از اختر به فال / بدو فرّخت باد گوییم سال
به زرّش چنان کاو نکاهد زرنگ / مکاه و مسای از فراوان درنگ
به گوهرش بادی گرامی چنوی / بدین بوی گیتی ز تو مشکبوی
بدینسان سپر غم چو آن ارغوان / سرت سبز و رخ لعل و بختت جوان
پذیرفت از او پهلوان سترگ / بر آن فال بر ساخت بزمی بزرگ
سه روز از می ناب برداشت بهر / به روز چهارم بیامد به شهر
همه کوی و بازار گشتن گرفت / به هر جای بتخانه ای بد شگفت
یکی بتکده دید ساده ز سنگ / چهل ناخشه هر یک ار بیر رنگ
به هر ناخشه بر چهل لاد نیز / ز جزع و رخام و ز هر گونه چیز
درو گنبدی آبنوسی بلند / ز گوهر نگار وی از زرّ بند
چراغ فروزنده گردش هزار / به آلت همه سیم و بسد نگار
ستونی میانش در از لاژورد / خروسی بر او کرده از زرّ زرد
ز هر سو در آن گنبد آبنوس / زدی هر زمان یک خروش آن خروس
چو مُردی چراغی شدی او فراز / به منقار بفروختی زود باز
یکی حوض زیر ستون از رخام / برش بسته دکّانی از سیم خام
بتی بر وی از سنگ بنشاسته / به پیرایه و افسر آراسته
به پیکر چو مردی نشسته به جای / سرافراخته گرد کرده دو پای
شمن گرد وی خیل از چینیان / سترده ز نخ پاک و بسته میان
دویدند زی پهلوان هر که بود / جدا هر کسش نو پرستش نمود
در آن انجمن دید پیری کهن / بپرسیدش از کار آن بت سخن
به پاسخ چنان گفت پیر آن زمان / که هست این خدای آمده ز آسمان
به دل هر چه داریم کام و هوا / چو خواهیم ازو زود گردد روا
برآورد گرشاسب از خشم جوش / چنین گفت کای گمره تیره هوش
یکی نا توان چون بود کردگار / نه گویا نه بینا نه دانا به کار
خدای جهان کردگارست و بس / که بر ما توانا جز او نیست کس
یکی کز سپهر روان تا به خاک / جهان یکسر او آفریدست پاک
نه چون کرد رنج آمدش زو به چیز / نه گر بر گِرد رنجی آیدش نیز
به یک بنده بدهد سراسر جهان / ندارد به کاهش زمان جهان
بدان تا بداند دل راهجوی / که ارجی ندارد جهان پیش اوی
ره بت پرستی هم از شیث خواست / که از مرگ چون گشت با خاک راست
به شاگردی اش هر که دلشاد بود / دل و دانش و دینش آباد بود
چنان پیکری را نهادند پیش / پرستیدنش ره گرفتند و کیش
کنون نیز هر جا که شاهی بود / دگر دانشی پیشگاهی بود
چو میرد بتی را به هم چهر اوی / پرستش کنند از پی مهر اوی
ز دوزخ ندان جاودان رستگار / کسی را که این باشدش کردگار
دگر ره شمن گفت کای نیکنام / خدای تو چندست و دینش کدام
چنین داد پاسخ که پیدا و راز / یکست ایزد داور بی نیاز
سپهر او برآورد و این اختران / همو ساخت بنیاد این گوهران
تن و جان ما را به هم یار کرد / خرد را بدین هر دو سالار کرد
گوا کرد بر بنده گوینده راست / دو گیتی براو مر یکی بی گواست
چو از پادشاهیش یاد آیدت / دگر پادشاهی به باد آیدت
رَه دینش آنست کز هر گناه / بتابیّ و فرمانش داری نگاه
به هستیش خستو شوی از نخست / یکییش ز آن پس بدانی درست
به پیغمبرش بگروی هر که هست / نیاویزی از شاخ بیداد دست
بدانی که انگیز شست و شمار / همیدون به پول چنیود گذار
عنان سخن هر کسی کاو بتافت / سر رشتهٔ پاسخش کس نیافت
بماندند خیره دل از پیش اوی / گرفتند بسیار کس کیش اوی