سوی لشکرش پهلوان رفت باز / به پیکار فغفور بر کرد ساز
وز آن سو سپه را چو فغفور شاه / فرستاد زی پهلوان کینه خواه
به در بر همیشه هزاران هزار / سپه داشت گردان خنجر گزار
هزار و صد و شصت شه پیش اوی / بدند از سپاهش همه خویش اوی
ازو چارصد را به پرده سرای / زدندی همه کوس و زرّینه نای
بدش رسم هر روز فرشی دگر / ز شاهانه دیبای چینی به زر
یکی دست زیبای او جامه نیز / یکی خوب دوشیزه دلبر کنیز
بد از شهر ها سیصد و شست و پنج / ز گردش سراسر چو آکنده گنج
خراج یکی شهر هر بامداد / رسیدی بدو از ره رسم و داد
هر آن کار و رایی که انداختی / بگفت ستاره شمر ساختی
بخوان برش هر روز چون شش هزار / بدی مرد در بزم هم زین شمار
به جایی که رفتی برون با سپاه / به رزم ، ار به بزم ، ار به نخچیرگاه
ز خویشان و از ویژگان هفت کس / بدندی ز پیرامنش پیش و پس
چنان یکسر از جامه و اسپ ساز / بدان تا کس از بُن نداندش باز
بدش کوشکی یکسر از آبنوس / بدان کوشک از زرّ هفتاد کوس
چو از شب شدی روی گیتی دژم / مر آن کوس ها را زدندی به هم
همه شهر از آواز آن سر به سر / کس از خانها شب نرفتی به در
که هر سو کس شاه بشتافتی / بکشتی روان هر که را یافتی
به رزم نریمان چو شد کار سخت / در گنج بگشاد و بر بست رخت
هیونان بختی ده و شش هزار / به هم ساخت با آلت کارزار
چهل گاو گردون ز زر بار کرد / دو صد دیگر از دیبه انبار کرد
بفرمود تا هر که در کشورش / شهی بود با لشکر آمد برش
ببستند بر پیل صندوق و کوس / ز گرد آبگون چرخ گشت آبنوس
سپاهی فراز آمد از چین ستان / به رزم از یلان هر یکی کین ستان
نه از مرگشان باک نز تیغ تیز / نه از آب بیم و نه زآتش گریز
به مردی یگانه به کوشش گروه / بر زخم سندان برِ حمله کوه
به دل شیر تند و به تن پیل مست / به کین برق تیز و به تیر ابردست
فزون ز ابرشان ناوک انداختن / هم از بادشان تیزتر تاختن
بد اسپ از گیا بیش وز ریگ مرد / از اختر سپاهش بد از چرخ گرد
ز رنگین سپرها در و دشت و راغ / چنان گشت کز گل به نوروز باغ
ز هر پیکری بود چندان درفش / که از سایه شد روز تابان بنفش
یکی نیستان بود پر پیل و کرگ / ز نیزه نی اش پاک وز تیغ برگ
ز پیروزه تختی به زر کرده بند / نهادند بر چار پیل بلند
بر آن تخت بنشست فغفور شاه / ز بَر چتر و بر سر ز گوهر کلاه
فرازش درفشی درفشان چو شید / به پیکر طرازیده پیل سپید
سرش طغری و تنش یکسر ز زرّ / ز یاقوت چشم از زبرجدش بر
بتی بودش از زرّ گوهر نگار / فراوان بر او برده لؤلؤ به کار
ببردش که تا گر شود کار سخت / کندش او گه رزم پیروز بخت
ز پیش سپه پیل تیرست و شست / شده زیر پی شان سر کوه پست
همه پشت پیلان رویینه تن / پُر از ناوک انداز و آتش فکن
ز لشکر همی خواست گرد سوار / بر آن سان که خیزد ز دریا بخار
ز جندان به ده روزه راه دراز / بیآمد بر ژرف رودی فراز
ستاره شمر گفت از آن سوی رود / مرو لشکر آور هم ایدر فرود
که گر کودکی زان سوی رود پای / مرو لشکر آواره گردد ز جای
بُد از یک سوی رود فغفور شاه / دگر سو نریمان به یک روزه راه
شه آگه ز فغفور کآمد به جنگ / بیار است لشکر چو شد کار تنگ
به ایرانیان گفت گردان چین / هراسیده اند از شما روز کین
نباید که امشب شبیخون کنند / به کین از شما دشت پر خون کنند
چو آید شب آتش مسوزید کس / نه آواز باید نه بانگ جرس
بوید از کمین دیده بگماشته / زره در بر ، اسپان به زین داشته
به آذرشن و ارفش شیرفش / سپرد از دو لشکر کینه کش
فرستادشان بر چپ و دست راست / کمین کرد خود هم بدان سو که خاست
چو پوشید شب عاج گیتی بشیز / پراکند بر سبز مینا پشیز
تو گفتی که بر تخت پیروزه پوش / گهر ریخت هندوی گوهر فروش
ز ترکان شهی بود فرمانگزار / سپه داشت از جنگیان سی هزار
سوی رزم ایرانیان با شتاب / شبیخون سگالید و بگذشت از آب
بیآمد بی آگاهی شاه چین / کمین کرد و آگه نبود از کمین
سپه دید در خیمها بی هراس / نه جایی طلایه نه آواز پاس
بزد کوس و تن بر سپه برفکند / خروش یلان شد به ابر بلند
درآمد ز چپ ارفش کابلی / سوی راست آذرشن زابلی
پس اندر نریمان و ایرانیان / گرفتند بدخواه را در میان
شب قیرگون شد ز گرد سپاه / چو زنگی که پوشد پرند سیاه
جهان پاک چون تیره دوزخ نمود / در او تیغ چون آتش و شب چو دود
دلیران دشمن به بند کمند / چو دیوان شب تیره گردن به بند
ز ترکان نرستند جز اندکی / نشد باز جای از دو صدشان یکی
چو از دامن ژرف دریای قار / سپیده برآمد چو سیمین بخار
گیاها بد از خون تبرخون شده / دل خاره زیر تبر خون شده
گریزندگان نزد فغفور باز / رسیدند ، با رنج و گرم و گداز
ستاره شمر شد غمی ز آن شتاب / که لشکر گذر کرد نا گه ز آب
بدانست کافتاد خواهد شکست / سبک نزد شه رفت زیجی به دست
بدو گفت بر تیغ این کُه یکی / شوم بنگرم راز چرخ اندکی
بدین چاره بگریخت شد نا پدید / دگر تا شه چین بُد او را ندید
به دُمّ گریزندگان بر دمان / بیآمد نریمان هم اندر زمان
دو ره گُرد بودش ده و شش هزار / برآراست از گرد ره کارزار
ببد تند فغفور هم در شتاب / بیآمد به پیکار ازین سوی آب
دو لشکر رده ساختند از دو روی / جهان گشت پر گرد پرخاشجوی
غوکوس با مهره بر شد به هم / ز شیپور و از نای برخاست دم
بپوشید پهنای هامون ز مرد / ببد خشک دریای گردون ز گرد
ز خون گشت روی زمین پرنگار / ز پیکان دل و چشم کیوان فکار
زمین آنکه از بر بُد از زیر شد / جهان را دل از خویشتن سیر شد
ز بس گونه گونه درفش سپاه / بهاریست گفتی همه رزمگاه
ز تیغ اندرون برق و باران ز تیر / ز گرد ابر تیره ز خون آبگیر
چنان رود خون بُد که بر کوه و دشت / سوار آشناوار بر خون گذشت
ز بس نعل پاشیده بر دشت کین / زره داشت پوشیده گفتی زمین
سواران به کین گردن افراخته / یلان نیزه بر نیزه انداخته
ز کُه تا کُه از گرد پیوسته میغ / ز کشور به کشور چکاکاک تیغ
سنان را دل زنده زندان شده / بر امید ها مرگ خندان شده
ز خون پرندآوران پشت پیل / چو شنگرف پاشیده بر کوه نیل
همی تا بشد خور پس تیغ کوه / بدین گونه بُد رزم هر دو گروه
چو موج درفشان فرو برد سر / پراکنده بر روی دریا گهر
نمود از سر کوه خمیده ماه / چو از زرّ زین بر سیاه اسپ شاه
فروهشت شب دامن از روی جنگ / سپه بازگشت از دو سو بی درنگ
ببستند راه شبیخون به پیل / طلایه پراکنده شد بر دو میل
ز بس کز دو رو آتش افروختند / شب تیره را دیده بر دوختند
همی هر کسی مردم خویش جست / یکی کشته برد و یکی مرده شست
چو روز از جهان کارسازی گرفت / دمید آتش و زر گدازی گرفت
سپیده دمش گشت و کوره سپهر / هوا بوته زرّ گدازیده مهر
دگر باره هر دو سپه ساخته / کشیده صف و تیغ و خشت آخته
ز پولاد ده میل دیوار بود / بدو بر ز خشت و سنان خار بود
زمین پاک جنبان از آشوب و شور / زمان خیره از نعرهٔ خنگ و بور
هوا از درفشان درفش سران / چو باغ بهار از کران تا کران
چو زلف بتان شاخ منجوق باد / گهش برنوشت و گهی برگشاد
تو گفتی که هر یک عروسیست مست / نوان و آستیها فشانان به دست
گرفتند رزمی گران همگروه / هوا گرد چون قیر شد کوه کوه
چنان کشته بر هر سوی انبار گشت / که هر جا که بُد دشت دیوار گشت
ز بس نعره هر کوه نیمی بکاست / به هرکشور از خون دو صد چشمه خاست
زمانه شب و تیغ مهتاب شد / دل مرد چشم و سنان خواب شد
برافروخت از نعل اسپان گیا / بگردید بر کُه ز خون آسیا
بغرّید کوس و بدرّید کوه / زمین گشت تار و زمان شد ستوه
بجوشید گردون بپوشید ماه / بشورید قلب و بجنبید شاه
یلان را جگر بُد ز کین تافته / شده بانگ سست و لبان کافته
ز سر سوده تیغ و ز کین زیر ترگ / ز تن جان ستوه و ز جان سیر مرگ
همه کوه درع و همه دشت نعل / دل خور کبود و رخ ماه لعل
درفشی فراز مه افروخته / درفشی به خاک اندر انداخته
ز بس خشت گردان پیکار ساز / شده پیل چون در نیستان گراز
به قلب اندر استاده فغفور چین / به گردان لشکر همی گفت هین
به هر کاو فکندی یکی کینه خواه / همی زرّ بدادی به ترگ و کلاه
نریمان چپ و راست اندر نبرد / همی تاخت بر گرد گردان چو گرد
زمین گفتی از وی بگردد همی / سمندش جهان بر نوردد همی
از اسپش همه دشت آوردگاه / ز ناورد بد چرخ و از نعل ماه
به تیغ از یکی تا بپرداختی / به نیزه سرش بر مه انداختی
به کین پاشنه خیز کرده سمند / بر قلب شد با کمان و کمند
بیفکند ده پیل و سیصد سوار / سوی شاه چین حمله برد ابروار
سوارانش را یکسر آواره کرد / درفشش به نیزه همه پاره کرد
شد افکنده چندان ز گردان چین / که بیش از گیا کشته بُد بر زمین
ز بس جان که از مرگ پالوده شد / تنش سست و چنگال فرسوده شد
ز کشته چه گویم بر آن کس که زیست / ببخشید چرخ و ستاره گریست
همه شاه را خوار بگذاشتند / گریزان ز پس راه برداشتند
پدر بُد که خسته پسر را به پای / سپردی همی چشم و ماندی به جای
زره دار بُد کز تن خویش پوست / همی کند و پنداشتی درع اوست
تنش بنگریدی که بر پای هست / به سر دست بردی که بر جای هست
چو دل جستی از تن سنان یافتی / پر از ناوک تیردان یافتی
دم خون چو رو مهین هین گرفت / ز غم چهرهٔ شاه چین چین گرفت
بُتش را که آورده بُد پیش باز / به صد لابه هر گاه بردی نماز
همی خواست پیروزی اندر نبرد / نبد هیچ سودش فزون لابه کرد
چو لشکرش بگریخت او نیز تفت / در اسپ نبرد آمد از پیل و رفت
به جندان شد و هر چه باید به کار / بیاراست از ساز جنگ و حصار
ز ترکان ز صد مرد ده رسته بود / وزآن ده که بُد رسته نه خسته بود
همه کوه و غار و در و دشت و تیغ / بُدافنده ترگ و سر و دست و تیغ
مرا فکنده را گرگ دل کرد پاش / گریزنده را غول گفتی که باش
سرا پرده و خیمه و ساز چنگ / همان جوشن و ترکش و نیملنگ
بت و تخت فغفور و پیلان رمه / گرفتند گردان ایران همه
چنین است بخش سپهر روان / یکی زو توانا دگر نا توان
یکی جفت تخته یکی جفت تخت / یکی تیره روز و یکی نیک بخت
جهان را ز تو خوی بد راز نیست / همی گویدت گرچش آواز نیست
نهان با تو صد گونه رنگ آورد / زبون گیردت گر به چنگ آورد
به خواری کشد چون به مهرت ببست / به پای افکند چون کشیدت به دست
چو میشت دهد پوشش و خورد و ساز / پس آن گه چو گرگان به دردت باز
از آهوش تا بیشتر آگهیم / به مهرش درون بیشتر گمرهیم