کنون از شه طنجه و پهلوان / شنو کار کین جستن هر دوان
بدان گه که از نزد ضحاک شاه / سوی طنجه شد پهلوان سپاه
ز دریا و خشک آنچه آورده بود / به دست شه طنجه بسپرده بود
که تا باز خواهد چه آرد هوا / بدین کرده بُد مرد چندی گوا
سرآمد مر آن شاه را روزگار / پسرش از پس او شده شهریار
پسر نیز رفته به راه پدر / نبیره ببسته به جایش کمر
چنان بود رأی شه سرفراز / که آن خواسته خواهد از طنجه باز
بر این کار پوینده ای کرد راست / ز شاه کیان هم بدین نامه خواست
شه طنجه را طمع بربود و گفت / که این آگهی با دلم نیست جفت
گذشتست از این کار سالی دویست / مرا سال نیز از چهل بیش نیست
چنین دام هرگز مگستر به راه / ز گنجم گرت رأی چیزیست خواه
نهی پایت از پایه بیرون همی / که خرگوش گیری به گردون همی
سپهبد بدانست کآنست رنگ / به جنگ آید آن خواسته باز چنگ
ده و دو هزار از سران سپاه / گزید و برون شد به فرمان شاه
به فرّخ نریمان چنین کرد یاد / که کارت همه راه دین باد و داد
گر آیم من ار نه به هر بیش و کم / مزن جز به رآی شهنشاه دم
ببوسیدش از مهر و لشکر کشید / خبر چون بَرِ شاه طنجه رسید
پراکند بس گنج و کین کرد ساز / بی اندازه آورد لشکر فراز
شد از بس که بودش سپاه گران / زمین چون سپهر از کران تا کران
برآمد سپهدار با لشکرش / ز گرد ابر بست از بر کشورش
بر طنجه نزدیک یک روز راه / به گرد دهی خیمه زد با سپاه
مِه ده یکی پیر بُد نامجوی / بسی سال پیموده گردون بدوی
فراوان ز نزل و علف برشمرد / همه برد نزد سپهدار گرد
از آن خواسته دارم خبر / که در طنجه بنهادی از پیشتر
برادرم زندست و با من گواست / در آن نامه هم نام و هم خط ماست
از آن شاد شد پهلوان چون شنود / سوی طنجه شه نامه ای ساخت زود
سر نامه کرد از جهاندار یاد / خداوند دین و خداوند داد
فرازنده هفت چرخ سپهر / فروزنده گیتی از ماه و مهره
دگر گفت کای گمره از کردگار / چه طمع است کاندر دلت کرد کار
بود نزد فرزانه کمتر کس آن / که خیره کند طمع چیز کسان
نکوتر بود نام زفتی بسی / ز خوانی که با طمع بنهد کسی
همانا به چشمت هزاک آیدم / و یا چون تو ابله فغاک آیدم
کزینسان سخن های غاب آوری / همی چشم دل را به خواب آوری
کرا رنگ چهره سیه تر ز زنگ / بدو کی پدید آید از شرم رنگ
هنرهام هر کس شنیدست و دید / تو از ابلهی چون کنی ناپدید
کجا من شتاب آورم بر درنگ / نوند زمان را شود پای لنگ
اگر بر زمین برزنم بانگ تیز / جهد مرده از گور بی رستخیز
به گهواره در هند کودک خروش / چو گیرد ، به نامم نباشد خموش
به چین آتشی کاید از آسمان / برند از تف تیغ تیزم گمان
یکی خواسته کان جهان را بهاست / چو من گردی آورده از چپ و راست
چو در گنجت ای زاغ رخ تیره روز / نهفتی چو اندر زمین زاغ کوز
کنون گویی آگه نی ام ز آن درست / همه کس شناسند کآن نزد تست
سرانت گواه اند بسیار و من / فرستادم اینک به نزدت دو تن
اگر چند باشند بسیار کس / گوا نزد داور دو آرند و بس
اگر باز بفرستی آن خواسته / نان هم که بو دست آراسته
هم از من بود پایه ات نزد شاه / هم از شاه یابی بزرگی و جاه
وگر ناوری آنچه رای آورم / سرو افسرت زیر پای آورم
بر از چرخ کیوان گر ایوان تست / وگر نام دیوان به دیوان تست
سرت را ز گرودن به گرد آورم / دل دوستانت به درد آورم
پیمبر براهیم بود آن زمان / بُدش نام زردشت از آسمان
به صحفش بر این خورد سوگند نیز / بدان دو گوا داد بسیار چیز
به هم با فرستاده شان رنجه کرد / فرستاده آهنگ زی طنجه کرد
چو شه نامه برخواند آن هر دو تن / گوایی بدادند بر انجمن
جز ایشان گوا بود دیگر بسی / ولیکن نیارست دَم زد کسی
دژم زی فرسته شه آورد روی / بدو گفت رو پهلوان را بگوی
چو دیوار بر برف سازی نخست / نگون زود گردد به بنیاد سست
نه هرچ آن بگویند باشد همان / بر راست گم زود گردد گمان
به مردی و گنج و سپاه از تو کم / نی ام، چیست این طمع پر باد و دم
نبودی مرا در جوانی همال / کنون چون بوی کت بفرسود سال
یکی مویم افتاد در کار زار / اگر بینی از بیمت آید چومار
مرا با شهنشاه از این نیست جنگ / به جنگم توئی آمده تیز چنگ
فرستادگان را به خواری براند / دو ره صد هزار از یلان را بخواند
در آهن بیاراست صد زنده پیل / ز طنجه برون خیمه زد بر دو میل
بُد از سرفرازان یکی کینه توز / سپهدار او بود نامش متوز
ز لشکرش نیمی بدو داد بیش / ز بهر نبردش فرستاد پیش
فرسته خبر زی سپهدار برد / سپهبد سبک دست پیکار برد
بیآورد نزدیک دشمن سپاه / به جنگ اندر آمد هم از گرد راه
طلایه بزد بر طلایه نخست / به خون هر سوی غرقه شد بوم و رست
به پیچش گرفتند گردان عنان / سوی سینه ها راست کرده سنان
توگفتی ز بس گرد بالا و پست / که هامون به گردون درآورد دست
یکی ژرف دریا شد از خون زمین / که بُد نزد او چشمه دریای چین
زمانه زمین را همی خون گریست / ستاره ندانست رفتن که چیست
گرفتند زاول گره بی شمار / سلیح و ستور اندر آن کار زار
چو چرخ شب آرایش از سر گرفت / ز ماه تمام آینه برگرفت
فرو هشت زلفین مشکین نگون / ز زر خال زد بر رخ نیلگون
نفرمود پیکار دیگر متوز / که شد گاه آورد و بگذشت روز
به گردان فرستان گرد سپاه / که دارید امشب شبیخون نگاه
کمین ساخت هر جای بالای و شیب / سپاهش کس آن شب نخفت از نهیب
همه شب ز بیم شبیخون متوز / همی بود بیدار تا گشت روز
چو بازی برآورد چرخ روان / به زرین و سیمین دو گوی دوان
یکی گوی سیمین فرو برد سر / دگر گوی زرین برآورد سر
دو لشکر سنان ها برافراختند / کمینگه گرفتند و صف ساختند
زمین را سپهر از گرانی سپاه / نداند همی داشت گفتی نگاه
جهان پهلوان درع گردی چو گرد / بپوشید و بگرفت گرز نبرد
بر او هفتصد سال بگذشته بود / ز گشت سپهری کهن گشته بود
خروشید گفتا مرا خیره خیر / ز بیغاره دشمن کهن خواند و پیر
کنون به کنم رزم و کوشش ز بُن / که بهتر کند کار تیغ کهن
کهن بهتر از رنگ یاقوت و زر / همیدون می از نو کهن نیکتر
مرا گشتِ چرخ ارچه خم داد پشت / همان بیش زورم به زخم درشت
بگفت این و با لشکر از چپ و راست / به جنگ آمد و گرد کوشش بخاست
پر از بومهن شد سراسر جهان / ستاره هویدار و گردون نهان
ز بس در زمین از تف نعل تاب / به دریای قلزم به جوش آمد آب
همی تا دو صد میل در کُه خروش / فتادی و باز آمدی باز گوش
ز بر آسمانی بُد از تیره گرد / زمین زیر دریا بُد از خون مرد
سواران در آن ژرف دریا نوان / چو کشتی درفش از برش بادبان
پُر از دام هامون ز خمّ کمند / به هر دام درمانده گردی به بند
شده لعل گرد از دم خون وتیغ / چو گاه شب از عکس خورشید میغ
ز بس کاینه بُد درفشان ز پیل / همی خاست آتش ز دریای نیل
سپهدار با گرز و نیزه به چنگ / پیاده همی تاخت هر سو به جنگ
به هر گنبدی جست پنجاه گام / همی کوفت گرز و همی گفت نام
گهی دوخت با سینه خرطوم پیل / گهی ریخت خون همچون دریای نیل
چه خیل پیاده چه خیل سوار / ز بد خواه چندان بیفکند خوار
که مر مرگ را گشت چنگال سست / شد از دست او پیش یزدان نخست
به درعش در از زخم مردان جنگ / به هر حلقه در بود تیری خدنگ
شل و ناوک و تیر در مغفرش / فزون ز انبه موی بُد بر سرش
که و دشت پُر کشته بُد پیش و پس / چنین تا شب از رزم ناسود کس
شب تیره چون شعر بافنده گشت / کبود و سه بافت بر کوه و دشت
مراین را به زر پود در تار زد / مر آن را به مشک آب آهار زد
دَرِِ جنگ هر دو سپه شد فراز / به سوی سپه پهلوان گشت باز
ز خون دید هر جای جویی روان / همی هر کسی گفت با پهلوان
که فردا اگر پیشت آید متوز / نخستین جز از وی ز کس کین متوز
که سالار این بیکران لشکر اوست / برین شهسواران خاور سر اوست
درفشش نهنگست و خفتان پلنگ / سیاه اسپ و برگستوان لعل رنگ
ز پولاد و دُر آژده مغفرش / پرندین نشان بسته اندر سرش
نبرده درفشش برون سپاه / بیاید بود هر سوی کینه خواه
برون آمد امروز تند از کمین / فراوان سران زد زما بر زمین
ندیدیم جز تو چنان نیز گُرد / به زور تن و مردی و دستبرد
جهان پهلوان گفت کامروز جنگ / چو شد تیز، جستمش نآمد به چنگ
چو خور تیغ رخشان ز تاری نیام / کشد، گردد از خون شب لعل فام
هر آنجا که فردا به چنگ آرمش / به یک دَم زدن زنده نگذارمش
وز آن سو سپه با متوز دلیر / سخن راندند از سپهدار چیر
که گفتند گرشاسب پیرست و سست / جوان کی تواند چنان رزم جست
کنون تیز دندان تر آمد به جنگ / که دندان نماندستش از بس درنگ
کجا جستی از جای و جستی ستیز / چو آتش بُدی تند و چون باد تیز
فکندی به هر زخم پیلی نگون / بکُشتی به هر حمله ده تن فزون
گرفتی دُم اسپ و بفراختی / به هم با سوارش بینداختی
متوز جفا پیشه گفت این نبرد / همه سخت از آن باد بو دست و گرد
چو گردد شب از تیرگی نا امید / سپیده برآرد درفش سپید
من و گرز و گرشاسب و آوردگاه / سرش بر سنان آورم پیش شاه