به ایران سوی شاه با فرّهی / چو آمد به شاه کیان آگهی
پذیره شدش منزلی بیش و کم / نشست از بر تخت با او به هم
ببوسید و پرسید چیزی که دید / سپهبد همی گفت و شه زو شنید
پس آن چرم پتیاره کآورده بود / بیآورد و شاه و سپه را نمود
کهی بد دو سر بر وی و هشت پای / که ده زنده پیلش نبردی ز جای
همه کام دندان پیل و نهنگ / همه پنجه چنگال شیر و پلنگ
ازو خیره شد شاه با هر که بود / همی هر کسی پهلوان را ستود
فکندند بر درگه شهریار / بر او مردم انبوه شد صد هزار
پس از پهلوان باز پرسید شاه / که چون طنجه کندی و بردی سپاه
چرا کردی آباد بار دگر / چنین داد پاسخ یل پرهنر
که هنگام ضحاک گیتی ستان / نهادم یکی شهر چون سیستان
نشایستی اکنون که شاهی تراست / شدی شهری از بنده با خاک راست
چو پولی است زی آن جهان این جهان / در او عمر ماه راه و ما کاروان
چو از بهرم آن کاو شد آباد داشت / به دیگر کس آباد باید گذاشت
پس از گنج طنجه سخن کرد یاد / هر آنچ از ره آورد شه را بداد
نپذرفت شه زان همه هیچ چیز / دگر چیز بخشیدش از گنج نیز
از آن پس یکی مه ز شادیّ و می / نیاسود با وی جهاندار کی
همی خواست کآسوده گردد ز رنج / که تا رفت زی طنجه بُد سال پنج
چو شد چهره ادهم شب سپید / به زربفت روزش بپوشید شید
سر مه رسید از نریمان پگاه / دو نامه به نزد سپهدار و شاه
بسی آفرین کرد بر شاه و داد / بسی بویه پهلوان کرده یاد
چو برخواند نامه یل نامجوی / براند از دو دیده به رخ بر دو جوی
شدش موی کافوری از اشک پر / چو بر شفشه سیم خوشاب دُر
بدانست شه کآرزو راز کرد / دگر روز کار رهش ساز کرد
ز گنجش بسی گونه گون هدیه داد / سوی سیستانش فرستاد شاد
نریمان چو زاین مژده آگاه گشت / زد آیین و گنبد همه کوه و دشت
زمین رنگ باغ بهاران گرفت / هوا از درم ریز باران گرفت
ز دیبا تو گفتی بر آن شهر بر / بگسترد همواره سیمرغ پر
دو فرسنگ بد لشکر آراسته / غو کوس و نای از جهان خاسته
پیاده ز دو سوش دیوار بست / سپر در سپر تیغ و نیزه به دست
برافکنده بر پیل بر خیل خیل / چه برگستوان و چه دیبا جلیل
میان اندر آراسته پیل سام / به دیبای چینیّ و زرین ستام
بر او سام بر کتف کوبال خویش / زره از پس و گرز و خفتانش پیش
درفش نریمان ز بالای سر / فروهشته از پیل گرز و سپر
نریمان ز پس با همه سروران / تبیره زنان پیش و رامشگران
خزان و بهاریست گفتی به هم / ز دینار باریدن و از درم
چو آمد به تنگی سپهدار شیر / سبک سام گرد آمد از پیل زیر
گرفتش به بر پهلوان گزین / نریمان فرخنده را همچنین
همه راه بودند با می به دست / شدند اندر ایوان به هم شاد و مست
بیاسود هر کس ز شادی و کام / ز کف پهلوان نیز ننهاد جام
هر آنچ از ره آورد بُد نام را / سراسر ببخشید مر سام را
سپاس جهانبان بسی یاد کرد / که جانش به دیدار او شاد کرد
دل و رای از آن پس برافروختش / شکار و سواری بیاموختش
بدان گه که سالش ده و چار شد / سوار و دلیر و صف آوار شد
به هم برزدی لشکری در نبرد / ربودی به نیزه ز زین کوهه مرد
بدی پیل در صفّ کین رام او / شدی غرقه غوّاص در جام او