شد این داستان بزرگ اسپری / به پیروزی و روز نیک اختری
ز هجرت براوبر سپهری که گشت / شده چارصد سال و پنجاه و هشت
چنان اندرین سعی بردم ز بن / ز هر در بسی گرد کردم سخن
بدان سان که بینا چو بیند نخست / بد از نیک زاین گفته داند درست
ز گویندگانی کشان نیست جفت / به خوشی چنین داستان کس نگفت
بدین نامه گر نامم آیدت رای / به دال اسد حرفِ دَه برفزای
چنین نامه ای ساختم پرشگفت / که هر دانشی زاو توان برگرفت
چو گنجی که داننده آرد برون / به اندیشه زاو گوهر گونه گون
چو باغی که از وی به دست خرد / گل جان چند وهم چون بگذرد
چو نخچیرگاهی پر از رنگ و بوی / که نخچیر دانش نهد دل در اوی
بهشتیست بومش ز کافور خشک / گیاهش ز عنبر، درختانش مشک
بسی حور بر گردش آراسته / از اندیشه دوشیزگان خاسته
ز پاکی روانشان، ز فرهنگ تن / ز دانش زبان و ز معنی سخن
سراسر ز مشک سیه طرّه پوش / هم از طبع گوینده و هم خموش
به گیتی بهشت ار ندیدست کس / بهشتی پر از دانش اینست و بس
که وهم اندر او چون بهشتی به جای / بیابد ز رمز آنچه آیدش رای
همه پرگل و سبزه و میوه دار / نگردد کم ارچند چینی ز بار
مر این نامه را من بپرداختم / چنان کز ره نظم بشناختم
بدان تا بود انس خواننده را / دعا گویدم گر مُرم زنده را
همی جستم از خسرو ره شناس / که نیکیش را چون گزارم سپاس
ازین نامه من بهتر و خوبتر / سزای تو خدمت ندیدم دگر
ز جان زاده رزند بیش از شمار / بیاراستم هریکی چو نگار
سراسر ز دست هنر خورده نوش / پدرشان خرد بوده و دایه هوش
همه غمگسارند خواننده را / ز دل دانش آموز داننده را
به تو هدیه آوردم از بهر نام / پذیر از رهی تا شود شادکام
چنان چون به شاهی ترا یار نیست / چو من خلق را نیز گفتار نیست
کنون تا دراین تن مرا جان بود / زبانم به مدح تو گردان بود
چو نیکو شد از جاه تو کار من / بیفروخت زین خلق بازار من
ز تو تا بود زنده دارم سپاس / که من با خرد یارم و حق شناس
همی تا بود هفت کشور به جای / مبادت گزندی ز فانی سرای
به داد و دهش کوش و نیکی سگال / ولی را بپرور، عدو را بمال
مبادت به جز داد کاری دگر / به از وی مدان یادگاری دگر
چو از داد پرداختی رادباش / وزاین هردو پیوسته دلشاد باش
که بهتر هنر آدمی را سخاست / سخا در جهان پیشهٔ انبیاست
سخاوت درختیست اندر بهشت / که یزدانش از حکمت محض کشت
ازآن شاخ دارد به دنیا گذر / نصیب آمد از وی ترا بیشتر
الا تا بود فرّ یزدان پاک / روندست گردون و استاده خاک
جهان را تو بادی شه نیک بخت / که ناهید تاجت بود، ماه تخت
دو چاکرت بر درگه از ماه و مهر / که دارند کارت روان در سپهر
دو اسپت شب و روز چونانکه راست / وز ایشان رسی هر کجا کت هواست
ز خسرو براهیم شاه زمین / نوازنده باشی چنان کز تو دین
شه خسروان باد محمود تو / دل و جان از او شاد و از جود تو
بدان ملک فرمانت هزمان دمان / که دشمنت را دوست پژمان روان
هزاران درود و هزاران سلام / ز ما بر محمد علیه السلام