منوچهری › در صفت بهار و مدح ابوالحسن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا / باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود / میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا
بوستان گویی بتخانهٔ فرخار شده‌ست / مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا
بر کف پای شمن بوسه بداده وثنش / کی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا
کبک ناقوس‌زن و شارک سنتورزنست / فاخته نای‌زن و بط شده طنبورزنا
پردهٔ راست زند نارو بر شاخ چنار / پردهٔ باده زند قمری بر نارونا
کبک پوشیده به تن پیرهن خز کبود / کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا
پوپوک پیکی، نامه زده اندر سر خویش / نامه گه باز کند، گه شکند بر شکنا
فاخته راست بکردار یکی لعبگرست / در فکنده به گلو حلقهٔ مشکین رسنا
از فروغ گل اگر اهرمن آید بر تو / از پری بازندانی دو رخ اهرمنا
نرگس تازه چو چاه ذقنی شد به مثل / گر بود چاه ز دینار و ز نقره ذقنا
چونکه زرین قدحی بر کف سیمین صنمی / یا درخشنده چراغی به میان پرنا
وان گل نار بکردار کفی شبرم سرخ / بسته اندر بن او لختی مشک ختنا
سمن سرخ بسان دو لب طوطی نر / که زبانش بود از زر زده در دهنا
وان گل سوسن مانندهٔ جامی ز لبن / ریخته معصفر سوده میان لبنا
ارغوان بر طرف شاخ تو پنداری راست / مرغکانند عقیقین زده بر بابزنا
لاله چون مریخ اندر شده لختی به کسوف / گل دوروی چو بر ماه سهیل یمنا
چون دواتی بسدینست خراسانی‌وار / باز کرده سر او، لاله به طرف چمنا
ثوب عتابی گشته سلب قوس قزح / سندس رومی گشته سلب یاسمنا
سال امسالین نوروز طربنا کترست / پار وپیرار همی‌دیدم، اندوهگنا
این طربناکی و چالاکی او هست کنون / از موافق شدن دولت با بوالحسنا