منوچهری › در مدح شیخ العمید(ابوسهل زوزنی)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنین خواندم امروز در دفتری / که زنده‌ست جمشید را دختری
بود سالیان هفتصد هشتصد / که تا اوست محبوس در منظری
هنوز اندر آن خانهٔ گبرکان / بمانده‌ست بر پای چون عرعری
نه بنشیند از پای و نه یک زمان / نهد پهلوی خویش بر بستری
نگیرد طعام و نخواهد شراب / نگوید سخن با سخنگستری
مرا این سخن بود نادلپذیر / چو اندیشه کردم من از هر دری
بدان خانهٔ باستانی شدم / به هنجار چون آزمایشگری
یکی خانه دیدم ز سنگ سیاه / گذرگاه او تنگ چون چنبری
گشادم در او به افسونگری / برافروختم زروار آذری
چراغی گرفتم چنانچون بود / ز زر هریوه سر خنجری
در آن خانه دیدم به یکپای بر / عروسی کلان، چون هیونی بری
سفالین عروسی به مهر خدای / بر او بر نه زری و نه زیوری
ببسته سفالین کمر هفت هشت / فکنده به سر بر تنک معجری
چو آبستنان اشکم آورده پیش / چو خرمابنان پهن فرق سری
بسی خاک بنشسته برفرق او / نهاده به سر بر گلین افسری
بر و گردنی ضخم چون ران پیل / کف پای او گرد چون اسپری
دویدم من از مهر نزدیک او / چنانچون بر خواهری خواهری
ز فرق سرش باز کردم سبک / تنکتر ز پر پشه چادری
ستردم رخش را به سرآستین / ز هر گرد و خاکی و خاکستری
فکندم کلاه گلین از سرش / چنان کز سر غازییی مغفری
بدیدم به زیر کلاهش فراخ / دهانی و زیر دهان حنجری
مر او را لبی زنگیانه سطبر / چنانچون رجوعی لب اشتری
ولیکن یکی سلسبیلش سبیل / گشاده بد اندر دهانش دری
همی بوی مشک آمدش از دهان / چو بوی بخور آید از مجمری
مرا عشق آن سلسبیلش گرفت / چو عشق پریچهرهٔ احوری
ببردم ازو مهر دوشیزگی / وزان سلسبیلش زدم ساغری
یکی قطره زو برکفم برچکید / کف دستم گشت چون کوثری
ببوییدم او را وزان بوی او / برآمد ز هر موی من عبهری
به ساغر لب خویش بردم فراز / مرا هر لبی گشت چون شکری
امیری شدم آن زمان، زان سبیل / ز لهو و طرب گرد من لشکری
یکی هاتف از خانه آواز داد / چون رامشبری نزد رامشگری
که هست این عروسی به مهر خدای / پریچهرهٔ سعتری منظری
بباید علی‌الحال کابینش کرد / بیرزد به کابین چنین دختری
بود عقد کابین او اینکه تو / کنی سجدهٔ شکر چون شاکری
سر از سجده برداری و این شراب / کشی یاد فرخنده رخ مهتری
ندیم شه شرق شیخ العمید / مبارک لقایی، بلند اختری
سخاوت همی‌زاید از دست او / که هر بچه‌ای زاید از مادری
نه نافه بیارد همه آهویی / نه عنبر فشاند همه جوذری
دو کوثر بر آن دوکف دست اوست / بهشت برین را بود کوثری
گران حلم او در سبک عزم اوست / به هر کشتیی در، بود لنگری
به فعلش به پایست اخلاق نیک / به شاهی به پایست هر لشکری
سر کلک او بر تن کلک او / سر اسودی بر تن اصفری
چو سیمین دواتش ندیده‌ست کس / تنمؤمنی، با دل کافری
آیا خواجه همداستانی مکن / که بر من تحمل کند ابتری
فراوان مرا حاسدان خاستند / ز هر گوشه‌ای و ز هر کشوری
تو گر حافظ و پشتبانی مرا / به ذره نیندیشم از هر غری
چنین حضرتی را بدین اشتهار / نباشد زیان از چو من شاعری
چه نقصان ز یک مرغ در خرمنی / چه بیشی ز یک حرف در دفتری
الا تا ازین جمع پیغمبران / نباشد حکیمی چو پیغمبری
خداوند ما باد پیروزگر / سرو کار او با پرندین بری