منوچهری › در تهنیت عید و مدح سلطان مسعود غزنوی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نوروز بزرگم بزن ای مطرب، امروز / زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز
برزن غزلی، نغز و دل‌انگیز و دل‌افروز / ور نیست ترا بشنو و از مرغ بیاموز
کبکان دری غالیه در چشم کشیدند / سروان سهی عبقری سبز خریدند
بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند / شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند
کبکان بی‌آزار که بر کوه بلندند / بی‌قهقهه یک بار ندیدم که بخندند
جز خاربنان جایگه خود نپسندند / بر پهلو از این نیمه ، بدان نیمه بگردند
شبگیر ز گل فاختگان بانگ برآرند / گوییکه سحرگاه همی خواب گزارند
ماه سه شبه از بر گردن بنگارند / از غالیه، بی‌آنکه همی غالیه دارند
چون آهوکان سم بنهند و بگرازند / گویی که همه مهرهٔ نرد شبه بازند
آن گردن مخروط هر آنگه که بیازند / دو گوشهٔ شیزین کمانی بطرازند
هر ساعتکی بط سخنی چند بگوید / در آب جهد جامه دگر بار بشوید
در آب کند گردن و در آب بروید / گوییکه همی چیزی در آب بجوید
دراج کند گرد گیازار تکاپوی / از غالیه عجمی بزده بر سر هر موی
هزمان بکند بانگ نمازی به لب جوی / در سجده رود خیری با لالهٔ خودروی
باد از سمنستان به تک آمد به طلایه / تا حرب کند با سپه ابر نفایه
ابر از طرف کوه برآمد دو سه پایه / ازشرم به رخساره فروهشته وقایه
چون باد بدو درنگرد دلش بسوزد / با کینهٔ دیرینه ازو کینه نتوزد
گاهی بکشد مشعله گاهی بفروزد / گاهی بدرد پیرهن و گاه بدوزد
ابر از فزع باد چو از کوه بخیزد / با باد درآویزد و لختی بستیزد
تیغی بکشد منکر و میغی بنگیزد / آخر نه بس آید به هزیمت بگریزد