منوچهری › مسمط چهارم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بوستانبانا امروز به بستان بده‌ای؟ / زیر آن گلبن چون سبز عماری شده‌ای؟
آستین برزده‌ای دست به گل برزده‌ای؟ / غنچه‌ای چند ازو تازه و تر بر چده‌ای؟
باز گرد اکنون و آهستگشان بر سر و روی / آبکی خرد بزن خاک لب جوی بروی
جامه‌ای بفکن و برگرد به پیرامن جوی / هر کجا تازه گلی یابی از مهرببوی
چون به هم کردی بسیار بنفشهٔ طبری / باز برگرد به بستان در چون کبک دری
تا کجا بیش بود نرگس خوشبوی طری / که به چشم تو چنان آید، چون درنگری
گذری گیر از آن پس به سوی لاله‌ستان / طوطیان بین همه منقار به پرخفته ستان
هریکی همچو یکی جام دروغالیه‌دان / بالش غالیه دانش را میلی به میان
ای شرابی به خمستان رو و بردار کلید / در او باز کن و رو به آن خم نبید
از سر و روی وی اندر فکن آن تاج تلید / تا ازو پیدا آید مه و خورشید پدید
به رکوع آر صراحی را در قبلهٔ جام / چون فرو ناله شود، باز درآور به قیام
از سجودش به تشهد بر و آنگه به سلام / زو سلامی و درودی ز تو بر جمع کرام
مطربا گر تو بخواهی که میت نوش کنم / به همه وجهت سامع شوم و گوش کنم
شادی و خوشی، امروز به از دوش کنم / بچمم، دست زنم، نعره و اخروش کنم
بربط تو چو یکی کودکک محتشمست / سر ما زان سبب آنجاست که او را قدمست
کودکست او، ز چه معنی را پشتش به خمست / رودگانیش چرا نیز برون شکمست
گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست / زو دلارام و دل‌انگیز سخن باید خواست
زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست / گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست
تا هزارآوا از سرو برآرد آواز / گوید: او را مزن ای باربد رودنواز
که به زاری وی و زخم تو شد از هم باز / عابدان را همه در صومعه پیوند نماز
خاصه هنگام بهاران که جهان خوش گشته‌ست / آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته‌ست
دشت مانندهٔ دیبای منقش گشته‌ست / لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته‌ست
ملک عادل، خورشید زمین، تاج زمان / بوالاسد، حارث منصور امیر جیلان
آنکه، چون او ننموده‌ست شهی چرخ کیان / هر چه از کاف و ز نون ایدر کرده‌ست عیان