منوچهری › در مدح سلطان مسعود غزنوی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بوستانبانا! حال و خبر بستان چیست / وندرین بستان چندین طرب مستان چیست
گل سر پستان بنموده، در آن پستان چیست / وین نواها به گل از بلبل پردستان چیست
باز در زلف بنفشه حرکات افکندند / دهن زرد خجسته به عبیر آگندند
در زنخدان سمن، سیمین چاهی کندند / بر سر نرگس مخمور طلی پیوندند
سندس رومی در نارونان پوشاندند / خرمن مینا بر بید بنان افشاندند
زندوافان بهی زند زبر برخواندند / بلبلان وقت سحر زیروستا جنباندند
دیلمی‌وار کند هزمان دراج غوی / بر سر هر پرش از مشک نگاریده ووی
ورشان نوحه کند بر سر هر راهروی / بلبل از دور همی‌گوید بر من بجوی
فاخته وقت سحرگاه کند مشغله‌ای / گویی از یارک بدمهرست او را گله‌ای
کرده پنداری گرد تله‌ای هروله‌ای / تا در افتاده به حلقش در مشکین تله‌ای
کبک چون طالب علمست و درین نیست شکی / مساله خواند تا بگذرد از شب سه یکی
بسته زیر گلو از غایه تحت‌الحنکی / ساخته پایکها را ز لکا موزگکی
هدهدک پیک بریدست که در ابر تند / چون بریدانه مرقع به تن اندر فکند
راست چون پیکان نامه به سراندر بزند / نامه گه باز کند، گه به هم اندر شکند
به سمنزار درون لالهٔ نعمان به شنار / چون دواتی بسدینست خراسانی‌وار
وان دوات بسدین را نه سرست و نه نگار / در بنش تازه مداد طبری برده به کار
باد خوشبوی دهد نرگس را مژده همی / که گل سرخ به در آمد از پرده همی
با تو در باغ به دیدار کند وعده همی / نرگس از شادی آن وعده، کند سجده همی
باغ معشوقه بد و عاشق او بوده سحاب / خفته معشوق و عاشق شده مهجور و مصاب
عاشق از غربت باز آمده با چشم پرآب / دوستگان را با سرشک مژه برکرد از خواب
عاشق از دور به معشوق خود اندر نگرید / بخروشید و خروشش همه گوشی بشنید
آتشی داشت به دل، دست زد و دل بدرید / تا به دیده بت او آتش پنهانش بدید
همچنین ماه دو، سر از بر بالینش یافت / گه و ناگاه چنین دل بدرید و بشکافت
عاشق از دور بدید و بدوید و بشتافت / تا دل و دیده و تا تنش ازو گرم بیافت
اینهمه زاری عاشق بنمود و ننهفت / هیچ معشوقهٔ او را دل و دیده نشکفت
ساعتی با او ننشست و نیاسود و نخفت / نشدش کالبد از زاری و ز فرقت زفت
ملکی کش ملکان بوسه به اکلیل زنند / میخ دیوار سراپرده به صد میل زنند
چون به لشکرگه او آینهٔ پیل زنند / شاه افریقیه را جامه فرونیل زنند
ملکی کو ملکان را سر مایه شکند / لشکر چین و چگل را به طلایه شکند
گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکند / در سرش مغز، چوخایسک که خایه شکند
پادشاهی که به رومش در صاحب خبران / پیش او صف سماطین زده زرین کمران
رای کرده‌ست که شمشیر زند چون پدران / که شود سهل به شمشیر گران شغل گران
چون ملک با ملکان مجلس می‌کرده بود / پیش او بیست هزاران بت نوبرده بود
چون سپه را به سوی دشت برون برده بود / گرد لشکر صد و شش میل سراپرده بود
گر همی فرعون قوم سحره پیش آرد / رسن و رشتهٔ جنبیده به مار انگارد
بالله و بالله و بالله که غلط پندارد / مار موسی همه سحر و سحره اوبارد
قوم فرعون همه را در بن دریا راند / آنگهی غرقه کندشان و نگون گرداند
گر بترسندی و فرعون خدا را خواند / جبرئیل آید و خاکش به دهن افشاند
ملکا در ملکی فر همایست ترا / تا به جایست جهان، ملک به جایست ترا
بستان ملک هر اقلیم که رایست ترا / که خداوند جهان راهنمایست ترا
ایزد امروز همه کار برای تو کند / همه عالم به مراد و به هوای تو کند
از لطف هر چه کند با تو سزای تو کند / زانکه ضایع نکند هر چه به جای تو کند
تا جهان باشد جبار نگهبان تو باد / بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باد
برکت عمر تو و مال تو و جان تو باد / امر امر تو و سلطان همه سلطان تو باد