منوچهری › در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاد باشید که جشن مهرگان آمد / بانگ و آوای درای کاروان آمد
کاروان مهرگان از خزران آمد / یا ز اقصای بلاد چینستان آمد
مهرگان آمد، در باز گشائیدش / اندرآرید و تواضع بنمائیدش
از غبار راه ایدر بزدائیدش / بنشانید و به لب خرد بخائیدش
خوب داریدش کز راه دراز آمد / با دو صد کشی و با خوشی و ناز آمد
سفری کردش و چون وعده فراز آمد / با قدح رطل و قنینه به نماز آمد
نگرید آبی وان رنگ رخ آبی / گشته از گردش این چنبر دولابی
رخ او چون رخ آن زاهد محرابی / بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی
وان ترنج ایدر چون دیبهٔ دیناری / که بمالی و بمالند و بنگذاری
زو به مقراض ارش نیمه دو برداری / کیسه‌ای دوزی و درزش نپدید آری
نار مانند یکی سفر گک دیبا / آستر دیبه زرد، ابرهٔ آن حمرا
سفره پر مرجان، تو بر تو و تا بر تا / دل هر مرجان چو لؤلؤکی لالا
نگرید آن رز، وان پایک رزداران / درهم افکنده چو ماران ز بر ماران
دست در هم زده چون یاران در یاران / پیچ در پیچ چنان زلفک عیاران
رزبان شد به سوی رز به سحرگاهان / که دلش بود همیشه سوی رز خواهان
بگشادش در با کبر شهنشاهان / گفت بسم‌الله و اندر شد ناگاهان
دست بر بر زد و بر سر زد و بر جبهت / گفت بسیاری لاحول و لا قوت
تاک رز را گفت: ای دختر بیدولت / این شکم چیست، چو پشت و شکم خربت
من ترا هرگز با شوی ندادستم / وز بداندیشی پایت نگشادستم
هرگز انگشت به تو بر ننهادستم / که من از مادر باحمیت زادستم
چون ترا دیدم از پیش بدین زاری / کردم از پیش رزستانت دیواری
بزدم بر سر دیوار تو من خاری / کنجکی گرد تو همچون دهن غاری
زدمت بر در یک قفل سپاهانی / آنچنان قفل که من دانم و تو دانی
چون شدم غایب از درت به لرزانی / نیکمردی بنشاندم به نگهبانی
گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی / از نکوکاران و ز شرمگنان باشی
پاکتن باشی و از پاکتنان باشی / هر چه من گفتم «ارجو» که چنان باشی
من دگر گفتم ویحک تو دگر گشتی / روزبه بودی چون روز بتر گشتی؟
گهرت بد بد با سوی گهر گشتی / همچنان مادر خود بارآور گشتی
راست بر گوی که در تو شده‌ام عاجز / به کدامین ره بیرون شده‌ای زین دز
راست گویند زنان را نگوارد عز / بر نیاید کس با مکر زنان هرگز
تاک رز گفتا: از من چه همی‌پرسی / کافری کافر، ز ایزد نه همی‌ترسی
به حق کرسی و حق آیت‌الکرسی / که نخسبیده شبی در بر من نفسی
نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسی / که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی
جبرئیل آمد روح همه تقدیسی / کردم آبستن، چون مریم بر عیسی
اگرت باید، این بچه بزایم من / وین نقاب از تن و رویش بگشایم من
ور نبایدت به زادن نگرایم من / همچنین باشم و نازاده بپایم من
اگرم بکشی، برکشتن تو خندم / من چو جرجیس تن خویش بپیوندم
ور بدری شکم و بندم از بندم / نرسد ذره‌ای آزار به فرزندم
او به رز گفت که ویحک چه فضول آری / تو هنوز این هوس اندر سرخود داری
بکشم منت، «لک الویل» بدان زاری / که مسیحت بکند زنده به دشواری
جست از جایگه آنگاه چو خناسی / هوس اندر سر و اندر دل وسواسی
سوی او جست، چو تیری سوی برجاسی / با یکی داسی، مانندهٔ الماسی
باز ببرید سر او به جدال او / وانهمه بچگکان را به مثال او
پس به گردونش نهاد او و عیال او / گاو و گردون بکشیدند رحال او
برد آن کشتگکانرا به سوی چرخشت / همه را در بن چرخشت فکند از پشت
لگد اندر پشت آنگاه همی‌زد و مشت / تا در افکند به پهلوشان پنج انگشت
به لگد کرد دو صد پاره میانهاشان / رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان
بدرید از هم تا ناف دهانهاشان / ز قفا بیرون آورد زبانهاشان
داشت خنبی چند از سنگ به گنجینه / که در و بر نرسیدی پیل را سینه
مانده میراث ز جدانش از پارینه / شوخگن گشته، از شنبه و آدینه
بر سر هر خم ، بنهاد گلین تاجی / افسر هر خم چون افسر دراجی
عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجی / سر هر تاجی پوشید به دیباجی
آهنی در کف، چون مرد غدیر خم / به کتف باز فکنده سر هر دو کم
بر سر خم بزد آن آهن آهن سم / بفکند از سر خم تاج گلین خم
رزبان گفت که مهر دلم افزودی / وانهمه دعوی را معنی بنمودی
راست گفتی و جز از راست نفرمودی / گشته‌ای تازه از آن پس که بفرسودی
بد کردم که به جای تو جفا کردم / نه نکو کردم، دانم که خطا کردم
سرت از دوش به شمشیر جدا کردم / چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم
زین سپس خادم تو باشم و مولایت / چاکر و بنده و خاک دو کف پایت
با طرب دارم و مرد طرب آرایت / با سماع خوش و بربرط و با نایت
رزبان برزد سوی رز گامی را / غرضی را و مرادی را کامی را
برگرفت از لب رف سیمین جامی را / بر لب جام نگارید غلامی را
بزد اندر خم جام و قدح ساده / برکشید از خم آن جام چو بیجاده
باده‌ای دید بدان جام در افتاده / که بن جام همی‌سفت چو سنباده
آن خداوند من آن فخر خداوندان / دو لبش درگه گفتن خندان خندان
قوتش چندان وانگه خردش چندان / که درو عاجز گردند خردمندان
... این دو بیت ساقط شده ... / ...
... / ...
میرمسعود که رایات جهانداری / زده اقبالش بر طارم زنگاری
شه اجرامش با آنهمه سالاری / سجده آرد به کله گوشهٔ جباری
شاه محمود پدر ناصر دینش جد / وز سعود فلکی طالع او اسعد
قدرش اکلیل به فرق از گهر فرقد / جاهش آراسته بر اوج زحل مسند
میرجاوید بماناد و همی شادان / گنجش انباشته و ملک وی آبادان
کف کافیش که خرمدل ازو رادان / باد چون ابر گهربار به آزادان