عطار › عجز آوردن بلبل به پیش باز و دستوری طلبیدن او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدو گفت ای تو هم نیش و توهم نوش / بمن رسوای عالم پرده درپوش
چه کردی لطف و بنمودی بزرگی / چو شیران رحم کن بگذر ز گرگی
مرا بگذار تا بهر سلیمان / بسازم تحفهٔ مدح از دل و جان
که شرط مرد دانا این چنین است / به هر کاری که باشد پیشه این است
خردمندان چو آیند نزد شاهان / به نظم آرند دعای صبحگاهان
سه چیز آید وسیلت نزد شاهان / هنر یا مال یا مرد سخندان
هر آن کس کو تهی‌دستی نماید / همیشه کار او پستی نماید
من از مال و هنر چیزی ندارم / ولی گنج سخن دارم بیارم
به بلبل گفت هین میساز و میرو / ز هر چیزی که داری کهنه و نو
چو ره پیش است ما از پس چرائیم / اگر چه خسته بال و بسته پائیم
بیا تا پای بگشائیم یک ره / به فرق سر به پیمائیم یک ره
زمین بوسیم در بزم جهاندار / دعای دولتش گوئیم صد بار