عطار › قصیدهٔ شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سبحان قادری که صفاتش ز کبریا / بر خاک عجز می‌فکند عقل انبیا
گر صد هزار قرن همه خلق کاینات / فکرت کنند در صفت و عزت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای اله / دانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما
جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز / سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا
وانجا که بحر نامتناهی است موج زن / شاید که شبنمی نکند قصد آشنا
وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ / زنبور در سبوی نوا چون کند ادا
عقلی که می‌برد قدح دردیش ز دست / چون آورد به معرفت کردگار پا
حق را به حق شناس که در قلزم عقول / می درکشد نهنگ تحیر من و تو را
چون آب نقش می‌نپذیرد قلم بسوز / در آب شوی لوح دل از چون و از چرا
چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید / ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
سبحان صانعی که گشاید به هر شبی / از روی لعبتان فلک نیلگون غطا
از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدید / زان مهره‌ها به حقهٔ ازرق دهد ضیا
شب را ز اختران همه دندان کند سپید / چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا
در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهد / تا اختران آینه‌گون را دهد جلا
در پای اسب شام کند اطلس شفق / در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا
گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کرد / بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا
با هیبتش که زو قدری ماند از قدر / احکام خویش جمله قضا می‌کند قضا
سبحان قادری که بر آیینهٔ وجود / بنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا
چون برکشید آینهٔ کل کاینات / عرش آفرید ثم علی العرش استوی
بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است / چه ذره‌ای در اسفل و چه عرش بر علا
در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش / وانجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا
چون هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست / چون جمله اوست کیستی آخر تو بی‌نوا
تو نیستی و بستهٔ پندار هستیی / پندار هستی تو تورا کرد مبتلا
از کوزه نیم ذرهٔ سیماب چون برفت / نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا
یک ذره سایه‌ای و تو خواهی که آفتاب / در برکشی رواست ببر در کشی هلا
ای از فنای محض پدیدار آمده / اندر بقای محض کجا ماندت بقا
خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل / از هستی مجازی خود شو به کل فنا
در نافه دم چو نیستی خود صواب دید / پر مشک شد ز نافه دم آهوی خطا
چیزی که پی نمی‌بری از پی مدو بسی / وز خود مکن قیاس و ازین بیش در میا
بس سر که همچو گوی درین راه باختند / بس مرغ تیزپر که فروشد درین فضا
خاموش باش حرف که می‌گویی ای سلیم / حرمت نگاه‌دار چه پنداری ای گدا
گر سر کار می‌طلبی صبر کن خموش / تا صبر و خامشیت رساند به منتها
گر تو زبان بخایی و خونش فروبری / در زیر پرده با تو بگویند ماجرا
لبیک عشق زن تو درین راه خوفناک / واحرام درد گیر درین کعبهٔ رجا
گویند پشه بر لب دریا نشسته بود / در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا
گفتند چیست حاجتت ای پشهٔ ضعیف / گفت آنکه آب اینهمه دریا بود مرا
گفتند حوصله چو نداری مگوی این / گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا
منگر به ناتوانی شخص ضعیف من / بنگر که این طلب ز کجا خاست و این هوا
عقلم هزار بار به روزی کند خموش / عشقم خموش می‌نکند یک نفس رها
چون نیست گنج پای به گنجت فروشدن / بی کنج شب گذار درین گنج اژدها
در آشنای خون دلی دل به حق سپار / تا حال خود کجا رسد ای مرد آشنا
جاوید در متابعت مصطفی گریز / تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا
خورشید خلد مهتر دنیا و آخرت / سلطان شرع خواجهٔ کونین مصطفی
مفتی کل عالم و مهدی جزو جزو / در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا
چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین / صاحب قبول هفت قران صاحب لوا
کان بود کل عالم و او بود آفتاب / مس بود خاک آدم و او بود کیمیا
چون آفتاب از فلک دین حق بتافت / تا هر دو کون پر شد از نور والضحا
گردون که حبه بهترش از آفتاب نیست / پیراهن مجره ز شوقش کند قبا
اندر نظاره کردن مشک دو گیسوش / صد چشم شد گشاده ازین طارم دو تا
خورشید را از آن سبلی نیست در دو چشم / کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا
کس را نگشت معجزه جز در زمین پدید / او خاص بد به معجزه در ارض و در سما
گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود / گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا
یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ / از قدسیان خروش برآمد که مرحبا
در پیش او که غاشیه‌کش بود جبرئیل / هم انبیا پیاده دویدند و اصفیا
از انبیا چو مشعلهٔ طرقوا بخاست / در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا
چون نرگس از نظارهٔ گلشن نگاه داشت / بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا
آنجا که جای گم شد و گم کرده بازیافت / از هر صفت که وصف کنم بود ماورا
از دست ساقی و سقیهم شراب خواست / حالی شراب یافت ز جام جهان‌نما
موسی ز بی‌قراری خود بر بساط قرب / خود را در او فکند به در پیش از عصا
حالی وشاق چاوش عزت بدو دوید / کای نعل خود گرفته ز نعلین شو جدا
چل شب درین حریم به خلوت چله‌نشین / تا محرم حریم شوی در صف صفا
موسی به لن‌ترانی جانسوز حربه خورد / او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ
آن را خدای گفت ز نعلین دور شو / واین را براق بین که فرستاد از کجا
آن را ز بعد چل‌شب پیوسته بار داد / وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا
آن را ز طور کرده سرای حرم پدید / وین را ز عرش ساخته ایوان کبریا
ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم / قد فاز بالهدایة منهم من اقتدا
زان جمله محرم حرم خاص چاریار / هر چار کعبهٔ حرم و قبلهٔ وفا
صدیق اکبر آنکه پس از مصطفی به حق / شایسته‌تر نبود ازو هیچ پیشوا
درباخت مال و دختر در پیش یار غار / جان هم بباخت اینت نکو یار بی دغا
دیدند جای خواجه صحابه سزای او / کاری کجا کنند صحابه به ناسزا
گر تو قبول می‌نکنی در خلافتش / واجب کند ز منع تو تکذیب اولیا
فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنید / در های و هوی آمد و شد صید طاوها
آهوی طاوها چو برآورد ها و هو / پر مشک شد ز نالهٔ هو نافهٔ هدی
چون نوش کرد از کف ساقی شراب صاف / حالی خروش عام برآورد کاالصلا
هرگز ندید اگرچه بسی دیده برگماشت / شمعی ازو فروخته‌تر جنةالعلا
میرسوم خلاصهٔ دین آنکه درکشید / آب حیات معرفت از کوثر حیا
از ذات او و از کف او سید دو کون / هم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا
در بحر بی‌نهایت قرآن چو غوطه خورد / شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا
دانی بر آسیای فلک چیست آن شفق / بر خون بگشت از غم خون وی آسیا
صدری که بود از پس و حلوا ز پس بود / آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا
شیر خدا و ابن عم خواجه آنکه یافت / تختی چو دوش خواجه و تاجی چو هل‌اتی
چون مصطفاش در اسدالله مثال داد / طغرای آن مثال کشیدند لافتی
این هفت حلقه بس که دری جست تا بیافت / وان در در مدینهٔ علم است مجتبا
گر رکن چار کعبهٔ دل چار یار نیست / زنار چار کرد گزین و کلیسیا
گر عشق چاریار نداری میان جان / صورت مکن که پنج نمازت بود روا
ای مکرمی که نیست به رغبت تو را کرم / وای معطیی که نیست به علت تورا عطا
چون در ثنات افصح آفاق دم نزد / لااحصیی بگفت و زبان بست همچو لا
گر در ثنای تو دم عیسی مراست بس / در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا
بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوز / دردا که نیست درد مرا اندکی دوا
بانگ درای اشتر راهت شنیده‌ام / هستم هنوز آرزوی بانگ آن درا
خود را بکشته‌ام من بیچارهٔ ضعیف / وانگه ز خوف دیدهٔ خود داده خون‌بها
چون من به کرد خویشتنم معترف شده / بر من چه حاجت است گواهی دست و پا
چون من به صد زبان مقرم بر گناه خویش / ای دست گیر خلق چه حاجت بود گوا
در تنگنای پردهٔ پندار مانده‌ام / بازم رهان ز پردهٔ پندار تنگنا
از فضل خود نویس برات نجات من / بر من ببخش و بر عمل من مده جزا
آن سگ که در متابعت دوستان تو / گامی دو برگرفت برست از همه بلا
عطار خاک آن سگ مردان راه توست / در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا
در عمر یک نفس که به صدقی برآمدست / حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا
یارب به فضل حاجت آن کس روا کنی / کین خسته را دوا کند از مرهم دعا