عطار › قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مکن مدار برای من ای پسر روزه / که کرد عارض سیمین تو چو زر روزه
ز ماه روزه چو کاهی شد ای پسر ماهت / چگونه ماهی، ماهی بود به سر روزه
تو را چو از شکرت بوی شیر می‌آید / سپید شد شکرت همچو شیر در روزه
ز لعل پر نمکت بوی خون همی‌آید / گشاده‌ای تو به خون دلی مگر روزه
ز روزه تا تو لب چون شکر فروبستی / لبم گشاد به خونابهٔ جگر روزه
ز بس که جست بصر چون هلال روی تو را / تباه کرد به خون مردم بصر روزه
دل از فراق تو در روزهٔ وصال بماند / به جان تو که بنگشاد او دگر روزه
اگر سال کنم بوسه‌ای جواب دهی / که بی‌شکی برود حالی از شکر روزه
وگر به شب طلبم بوسه‌ای بگویی روز / که کس نداشت بدین شام تا سحر روزه
چو من ز عشق تو بیمار و زار مانده اسیر / بیار بوسه و بیمار گو بخور روزه
چو جان رنج کش من ز هجر در سفر است / رواست گر بگشاید درین سفر روزه
اگرچه من نگشایم ولیک بگشاید / به یک شکر ز لب خوب دادگر روزه
خدایگان فلک قدر آنکه هر رمضان / ز خوان او بگشاده است قرص خور روزه
سه ماه روزه گرفت و ز نور روزه او / مدام در دو جهان گشت نامور روزه
ز بهر روزه شه نه سپر جشنی ساخت / که بو که شه بگشاید بدین قدر روزه
فرشتگان که ز شوق خدای می‌دارند / میان عرش معظم ز خواب و خور روزه
اگرچه صایم دهرند لیک بگشایند / موافقت را با شاه پر هنر روزه
کسی که روزه گرفته است از شفاعت او / اگر ز هیچ شماری توان شمر روزه
اگرچه خشک‌لب افتاد بحر و بر امروز / ز ابر دست تو بگشاد بحر و بر روزه
حسام گوهریت لب ببست و نگشاید / مگر به خون دلم خصم بد گهر روزه
چو بام فتح گشادی ز چتر لعل گشاد / همای چتر تو از دامن ظفر روزه
کسی که سرکشد از طاعت تو یک سر موی / هبا شمر تو نماز وی و هدر روزه
خدایگانا شعر لطیف را عطار / ردیف کرد به مدح تو سر به سر روزه
منم که ختم سخن بر من است و زهره کراست / که صد سخن بگشاید بدیهه بر روزه
همیشه تا شب و روز است عید روزی باد / هزار عیدت و عیدیت باد هر روزه