عطار › غزل شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در دلم بنشسته‌ای بیرون میا / نی برون آی از دلم در خون میا
چون ز دل بیرون نمی‌آیی دمی / هر زمان در دیده دیگرگون میا
چون کست یک ذره هرگز پی نبرد / تو به یک یک ذره بوقلمون میا
غصه‌ای باشد که چون تو گوهری / آید از دریا برون بیرون میا
سرنگون غواص خود پیش آیدت / تو ز فقر بحر در هامون میا
گر پدید آیی دو عالم گم شود / بیش از این ای لولو مکنون میا
نی برون آی و دو عالم محو کن / گو برون از تو کسی اکنون، میا
چون تو پیدا می‌شوی گم می‌شوم / لطف کن وز وسع من افزون میا
چون به یک مویت ندارم دست رس / دست بر نه برتر از گردون میا
چون ز هشیاری به جان آمد دلم / بی‌شرابی پیش این مجنون میا
بدرهٔ موزون شعرت ای فرید / بستهٔ این بدرهٔ موزون میا