حکیم نزاری › اندیشه و سخن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو بر مرکبِ فکر گردم سوار / نیارم گرفتن عنان استوار
سر از هر طرف می‌کشد بارگی / مرا می‌رباید به یک بارگی
چو قادر نه‌ام بر کمان و کمند / برون می‌دود صیدم از قیدِ بند
مرا خود ز عالم برون می‌برد / چه عالم ز خود هم برون می‌برد
مشو معترض کو غلو در گرفت / که این برق در خشک و در تر گرفت
گر از آتش من خبر داشتی / چه پروای عیب و هنر داشتی
سخن باطنی دارد و ظاهری / بدو نیک را اول و آخری
تو مرد کدامی و اهل کدام / نصیب خود ادراک کن والسلام
جُعَل از گلستان ندارد نصیب / ز کنّاس گند و ز عطار طیب
اگر در سیاهیست آب حیات / ببین چشمه‌ی خضر من در دوات
به زور و به زرگر به دست آمدی / سکندر سیاهی پرست آمدی
ازین جام اگر جرعه‌ای یافتی / ز هر حرف صد چشمه بشکافتی
خضِر را ازین چشمه دادند آب / توهم زین سیاهی طلب کن بیاب
غلط می‌کنم از سیاهی مجوی / اگر چشمه خواهی پی خضر پوی
خضِر را طلب کن که آب حیات / ازو بازیابی نه از ترّهات