حکیم نزاری › ادب میزبانی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو در خانه مهمان بری از پگاه / حجاب تکلّف برافگن ز راه
نخست از تر و خشک و شیرین و شور / حدیثِ سلیمان شنیدی و مور
بنه ما حضر پیش بی‌عذر خواه / به میلِ حریفان کنی اوّل نگاه
کسی را که رغبت بود می بده / ابا کرده را لقمه‌ای پیش‌نه
کبابی حکیمانه، سرجوشکی / مغولانه او ما جکی، مرغکی
ز هرچ آن سبک‌تر برآید ز دست / نباید درِ نقد بر نسیه بست
سماع خوش و مطربِ تازه‌روی / سراینده‌یی نغز پاکیزه‌گوی
بساطِ مکان از بسیطش مکین / خوش و تازه یعنی بهشت برین
ز شطرنج و نرد و کتاب احتراز / روا نیست در مجلسِ لهو و ناز
ولیکن نه چندان که وقتِ نشاط / ملالت پدید آید از انبساط
حریفانه اوّل به دفع خُمار / به رفق و مدارا شرابی بدار
چو کم شد بخار خمار از دماغ / شود رویِ پژمرده دل چون چراغ
بگستر به هنگامِ رغبت سماط / کند هرکس آن گه به خوردن نشاط
چو خوان بر گرفتند و خوردند آش / مده می پیاپی موکّل مباش
بهل تا شود آز معده تمام / طبیعت تقاضا کند بر مدام
به می باز چون دستِ رغبت برند / روا باشد از دوست کامی خورند
چو در داد سرده شرابِ گران / به پای علم از کران تا کران
سزد گر شفاعت کند میزبان / به گردِ دهن در فگنده زبان
که بر سر مکش کاسه و پر مده / ولی سرده البتّه ندهد فره
بود هم که دفعِ ملالت کند / علی‌الفور دوری حوالت کند
سر قوم ده را محابا رواست / ولیکن به جایی که حق است و راست
بزرگی بود صاحبِ نهی و امر / نگیرد برو خرده‌ای زید و عمرو
دگر میزبان را حمایت کند / تنک معده را هم عنایت کند
حریفی بود خوش‌نشین کم‌شراب / مریضی ز بیمارئی خورده تاب
ازین جنس افتد محابا و میل / ولی دیگران را سپارد به سیل
به جایی که واجب کند واجب است / که او پیشِ عیب و هنر حاجب است
چو منصف بود مرد و صاحب وقوف / کس انگشت رد ننهدش بر حروف
نشاید به فرمان دهی ناشناخت / نو آموز به که توسن نتاخت
چو رفتی زِ مجلس سویِ خواب‌جای / پس از خوابِ مستی به مجلس مه‌آی
به جایی که خوردی ز اوّل شراب / نگه‌دار جا تا به هنگام خواب
چو مجلس ز جایی به جایی برند / پراکندگی در میان آورند
ز مجلس به سر وقتِ بستان مرو / ز بستان سوی زهر مستان مرو
هم آن جا بخور باده بی‌داوری / کز آن‌جا روی زهر مستان خوری
بسی آزمودیم در گرم و سرد / کسی جمع ضدّان نیارست کرد
دو قوم و دو مجلس دو ناهم‌سرند / به هر حال ضدّانِ یک‌دیگرند
و گر بایدت رفت بی‌اختیار / مکن رو تُرُش شوره‌ای بر میار
به فرصت ز ناجنس پرهیز کن / به تلخی مکن شکّرآمیز کن
تُرُش‌روی در هیچ محفل مباش / قدح نوش کن زهرِ قاتل مباش
اگر از خمارت عذاب است و رنج / شکنجه مکن خویشتن را چو گنج
فرو کش یکی کاسۀ سرسیاه / برستی ز رنج خمار از پاه
گرت خوش بود ورنه خرّم نشین / چنان کز تو خوش‌دل بود هم‌نشین
سبک روح خود کی گرانی کند / فرشته‌صفت زندگانی کند
مکن، می مرو مست در کوه و راه / که عیبی عظیم است و رسمی تباه
محابات بدمستی از مردمی‌ست / که هر نکته‌یی نشترِ کژدمی است
نظر پیش گیر و سرافکَنده باش / به هرکس که پیش‌آمدت بنده باش
کند آفرین بر تو اهلِ خرد / که پاکیزه گوهر چنین بگذرد
به مستی مکن از خدمت بازخواست / چو هشتیار گشتی ملامت رواست
به هشیاری اش لت زن و سخت گوی / به مستی میاور گناهش به روی
به مستی و هشیاری ار خو کنی / که جرم خطاکرده معفو کنی
خدا از تو خشنود و خلق از تو شاد / همین است و بس آفرین بر تو باد
مزن لاف و گردِ ملامت مپوی / بدو نیکِ مستان میاور به روی