حکیم نزاری › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سرآشفته ای مستِ خود رای بود / که در کشمرش پیش از این جای بود
سحرخواره ای شب نشین روز مست / می و مطربی را شده زیر دست
مُدام او ز آتش غذا ساخته / ز آب منی خود بپرداخته
نمیخورد بی چاره از هر ابا / بود کم تر از چمچمه ای شوربا
نه شربت چشیدی نه خوردی طعام / سراسیمه بودی مدام از مدام
شبی در برش آن سزای هجا / نفس منقطع شد ازو بر فجا
برآورد مطرب غریو و غرنگ / که راه نفس شد برین ترک تنگ
دویدند یاران او بر سرش / فروبسته دیدند دم در برش
رئیس ده و کدخدایان به هم / هراسان که گردند از آن متّهم
جگرگاه بی چاره بگشافتند / جگر، پوده و دل، سیه یافتند
چنین چند کس دیده ام کز شراب / فرورفت ناگه خراب و یباب