حکیم نزاری › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گذر بودمان بر براکوهِ تون / زشهر آمدیم از سحرگه برون
مصاحب زهر گونه جوقی سوار / کشیدیم القصه تا نوبهار
دهی بود فی الجمله پرداخته / ز بیدادِ ظالم برانداخته
شرابی که بر کوتلان باربود / تلف شد ضرورت که ناچار بود
تُهی تنگ و خیک و رهِ فارس پیش / حریفان پریشان ز اندازه بیش
رزی بود در باز رفتم درون / چه گویم که حالم تبه بود چون
در آمد به خشتی سر پای من / خمی گشت پیدا زروی چمن
خمی و چه خم آنگهی پرشراب / شرابی و چون آنگهی چون گلاب
زدم نعره‌ای و برفتم ز هوش / فتادند یاران من در خروش
چو دیدند حیران فروماندند / دعا بر خداوندِ رز خواندند
درخت از زمین و شراب از درخت / برآید عجب نبود ای نیک بخت
کرامات محض است کز زیر خاک / برآید خمی تا به سر جانِ پاک
از اقبال می‌خواره نبود عجب / روان گشته از چشمه ماءالعنب
یکی گفت روزی می‌خواره بین / که ناگه برآمد ز زیرزمین
یکی گفت اگر صاحب بوستان / نیت خیر کردست نیکوست آن
یکی گفت بی چاره وقت گریز / نهادست خنب و برفت است تیز
به شکرانه‌ی فتح بابی چنین / نهادیم سرها همه بر زمین
چو شد خنب خالی به شکرانه‌ای / درونش نهادیم دانگانه‌ای
سر خنب کردیم در حال رُست / سر خود گرفتیم چالاک و چست