حکیم نزاری › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برون آمدیم از نشابور مست / سراسیمه و رفته دل‌ها ز دست
مرا یار کی بود بس مهربان / خدایش به رحمت کناد این زمان
بطی داشت اندر بغل پُر شراب / دلی پر نشاط و سری پر شتاب
فرو تاخت تا کاسه گیرد مگر / خطا کرد اسبش درآمد به سر
بیفتاد از اسب و برخاست چست / سلامت شراب آبگینه درست
یکی گفت اگر مرد رستم بدی / و گر شیشه پر آب زمزم بدی
شدی زیر این سرکش تند و تیز / هم آن خرد خرد و هم این ریزه ریز