حکیم نزاری › خلوت آباد حکیم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا هر چه با خویشتن بودمی / نه در مجلس انجمن بودمی
به اوقات بودی ز ماءالعنب / دو شیشه سه من راتبِ روز و شب
درِ خلوت آباد در بستمی / به کنج خود آسوده بنشستمی
به هر موسمی خانه‌ای داشتم / حکیمانه پیمانه‌ای داشتم
به دفع ملالت به رفع حجاب / روان کردنی کاسه‌ی پر شراب
فرو دادمی کاسه سرسیاه / به میعاد عادت به رسم و به راه
درِ اشتها چون شدی باز، باز / سبک کردمی لقمه‌ای چند گاز
به هر وقت می‌بود نفسِ حقیر / ز اندک غذا ریزه‌ای ناگزیر