حکیم نزاری › شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کاش که من بودمی هم ره باد صبا / تا گذری کردمی وقت سحر بر سبا
نامه ی بلقیس جان سوی سلیمان دل / کس نرساند مگر هدهد باد صبا
گر بگشاید ز هم چین سر زلف دوست / بیش نبوید کسی نافه ی مشک ختا
بی هده جان می کنم خون جگر می خورم / این منم آخر چنین دوست کجا من کجا
مهر تو با جان من در ازل آمیختند / هجر ، مرا و تو را کی کند از هم جدا
آری اگر حاسدان تعبیه ای ساختند / شکر که نومید نیست بنده ز فضل خدا
ور بستاند ز من دنیی و دین باک نیست / بر همه چیز دگر غیر تو دارم رضا
یوسف جانم تویی زنده به بوی تو ام / چند کنم پیرهن در غم هجرت قبا