حکیم نزاری › شمارهٔ ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به آب توبه فرو شستم آتش صهبا / ز توبه تازه شدم چون گل از نسیم صبا
اسف همی خورم و غصه می کشم شب و روز / که کرده ام به خطا روزگار عمر هبا
نه یک زمان بده ام بی مشقت غربت / نه یک نفس زده ام بی مضرت صهبا
ز شرب خمر چنان ناشکیب چون گویم / چنان مثل که خورشید شیفته ی حربا
نه هیچ راحتم از هم دمی و نه هیچ قرین / نه هیچ لذتی از چاشنی نه هیچ ابا
مدام رفته و خورده مدام با اوباش / همیشه کرده تبرا ز محفل ادبا
گهی به گونه ز بس احتراق صهبا لعل / گهی به چهره ز درد خمار گاه ربا
گهی به کنج خراباتیان گشاده کمر / گهی به پیش کم از خویش رفته بسته قبا
کشیده تیغ زبان بر ملامت مردم / نهاده پنبه به گوش از نصیحت بابا
طلاق داده به یک بار هر دو عالم را / طمع بریده ز چار امهات و هفت آبا
کنون که دارم بلقیس توبه را در بر / چه حاجت است که هدهد خبر دهد ز سبا
توقّعی که به اعمال خیر دارم نیست / جز این که هست تولّای من به آل عبا
نزاریا تو و تسلیم و بنده فرمانی / نه حارثی که کنی از قبول امر ابا