حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا / حال دل این بی دل میپسند چنین یارا
جان نیست چنین کاسد کردیم بسی سودا / هم نیز رهی باید بیرون شوِ سودا را
گر عاشق بی چاره از جور نمی نالد / هم مرحمتی باید معشوقه ی زیبا را
هیهات که مظلومی در دامنت آویزد / امروز کند عاقل اندیشه ی فردا را
گر یاد کنی از من هم حیف بود بر تو / از وصل سخن گفتن کو زهره و کو یارا
ای گل بن باغ من از من دو سخن بشنو / یک بار نصیحت کن آن سرکش رعنا را
گو بیش نزاری را شاید که نرنجانی / گر سر ننهادستم آن بی سر و بی پا را