حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به سرنمی شود از روی شاهدان ما را / نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن / به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن / خوش آمده است ولیکن بلند بالا را
برو چو باز ندانی ترنج و دست آنجا / که یوسف است ملامت مکن زلیخارا
نه هرشبی که به روز آورم کسی داند / که هم ز درد دلی میبرم سویدا را
پدر مناظره می کرد گفتم ای بابا / در علاج مزن درد بی مدوا را
بیار باده که بر عارفان حرام نشد / حلال نیست ولی زاهدان رعنا را
عجب ز محتسب غلتبان همی دارم / که خود همی خورد منع می کند ما را
نزاریا نفسی جهد کن که دریابی / که دی گذشت و کسی درنیافت فردا را