حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رفتم و دریافتم پیر خرابات را / باز نمودم بدو کلّ مهمّات را
گفت به من ای فلان وقت همی درگذشت / بیش عبادت مکن کعبه پرلات را
سینه نه پرداخته دیده نه بردوخته / چند پرستی چنین محض خیالات را
رفته برون از خیال محو شده در وصال / گر شده ای یافتی کلّ کمالات را
دست برآورده ایم گرچه درین باب نیست / حاجت دستان ما قاضی حاجات را
هم به ترحم کند عاقبت الامر کار / بر سر مستان کند جام مصافات را
چون بر او بود و برد جمله توان گفت نی / بار دگر طالبم عهد ملاقات را
در رصد این محل نیس نزاری ولی / منتخبی می کند شرح موالات را
تا نفسم می رود بر نفسم می رود / رفتم و دریافتم پیر خرابات را