حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دیر شد تا دوست می دارم ترا / آخر ای بخت از درم روزی درآ
من به تو چون تشنه مستعجل به آب / تو چرا از من چنین سیری چرا
گر خطایی در وجود آمد ز من / جان غرامت می دهم بی ماجرا
تو جهان جانی و جان جهان / بی تو گر بر من سرآید گو سرآ
زلف پرتابت مرا دیوانه کرد / چند رنجانی من دیوانه را
هر چه در حسن تو خواهم کرد وصف / تو از آن هستی به خوبی ماورا
قوتی یابد نزاری راستی / گر کند بر سبزه خطّت چرا